{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p41
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، از راهرو دور شد.
نینا همان‌جا خشک شده بود.
اولین بار بود که این سؤال، جدی توی ذهنش شکل می‌گرفت.


از همون شب...
دیگه هیچ‌کس درباره‌ی فرار نینا حرفی نزد.
اما خود نینا خوب می‌دونست که جیمین تهدیدش رو بی‌دلیل نگفته.
...
صبح روز بعد، هوا مثل همیشه گرفته بود.
از وقتی وارد این قلعه شده بود نمیتونست درست بخوابه

کنار پنجره ایستاده بود و با انگشتش بخار روی شیشه رو پاک می‌کرد.
از این ارتفاع، حیاط بزرگ قلعه دیده می‌شد.
چند نفر با لباس‌های تیره مشغول تمرین بودن.
صدای برخورد شمشیرها تا اتاقش می‌رسید.
برای چند لحظه محو تماشاشون شد.
بعد آهی کشید.
«حتی آسمون اینجا هم دلش گرفته...»
همون موقع در اتاق باز شد.
لیا وارد شد و این بار به‌جای سینی غذا، چند دست لباس روی دستش بود.
«این‌ها رو براتون آوردن.»
برگشت.
«برای من؟»
«بله.»

لباس‌ها رو روی تخت گذاشت.
پارچه‌ها نرم و خوش‌دوخت بودن، اما با لباس‌های دنیای نینا فرق داشتن،پارچه های لطیف و ناآشنا،دوخت خیلی تمیز و طراحی که تغریبا کل بدن رو بپوشونه
نینا یکی از لباس‌ها رو برداشت.
«من که نگفتم لباس می‌خوام.»
لیا لبخند کم‌رنگی زد.
«ایشون گفتن لباس‌های قبلیتون برای اینجا مناسب نیست.»
نینا اخم کرد.
«ایشون؟»
«...رئیس»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p40دروازه‌های قلعه با صدای سنگینی پشت سرش...

فیک نویس قشنگمون حمایت بشه؟✨️🫶🏻🌷

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p31شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p33درست جلوی همون دیواری که نینا پشتش پنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط