「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 174
✦.................................
کای چیزی نگفت، فقط نگاهش را پایین انداخت، رافائل دستش را روی شانهی او گذاشت اما فشار انگشت هایش، بیشتر شبیه تهدید بود تا نوازش.
رافائل: یادت باشه هر کسی بین احساس و دستور، احساس رو انتخاب کنه زنده نمیمونه.
کای آرام گفت:
کای: متوجه شدم.
رافائل چند ثانیه نگاهش کرد، بعد از کنارش رد شد اما درست وقتی به در رسید، بدون اینکه برگردد، گفت:
رافائل: راستی اگه موقع عملیات مجبور شدی اول گلوله رو به آیلین شلیک کن.
سکوت، کای خشکش زد؛ رنگ از صورتش پرید برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید، رافائل این بار برگشت و مستقیم در چشم هایش خیره شد لبخند محوی روی لبش نشست
رافائل: اونوقت میفهمم وفاداریت واقعی بوده.. یا فقط یه نقاب.
در بسته شد؛ کای همانجا ماند دست هایش آرام میلرزی، برای اولین بار فهمید لحظهای که سال ها از آن فرار میکرد بالاخره رسیده است
[ ساختمان فرماندهی سازمان ]
اتاق عملیات غرق نور مانیتورها بود، روی صفحهی بزرگ نقشهی کامل بندر اینچئون دیده میشد؛ مسیر کانتینرها، برجهای نگهبانی، انبار شماره هفت و نقطههای قرمزی که محل استقرار افراد رافائل را نشان میدادند.
ویلیام پروندهای را روی میز گذاشت.
ویلیام: گزارش نهایی.
جیمین نگاهش را از صفحه برنداشت.
جیمین: تعداد؟
ویلیام: نزدیک صد نفر.
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت، یکی از نیروها ناباورانه گفت:
نیرو: صد نفر...؟
جیمین: انگار رافائل تمام افرادش رو جمع کرده.
تهیونگ از کنار پنجره برگشت، نگاهش روی نقشه ثابت ماند
_ نه...
همه به سمتش برگشتند.
_ صد نفری که میبینید فقط اونایین که میخوان دیده بشن.
جیمین متوجه منظورش شد.
جیمین: یعنی...
_ اطراف انبار هم نیرو خوابوندن.
ویلیام آرام گفت:
ویلیام: پس نقشه چیه؟
تهیونگ چند لحظه به تصویر آیلین که از دوربین های بندر روی مانیتور ثابت مانده بود، خیره شد بعد خیلی آرام گفت:
_ تنهایی میرم.
جیمین همان لحظه مخالفت کرد:
جیمین: امکان نداره.. یه تلهست
ویلیام هم اخم کرد
ویلیام: اون دقیقاً همینو میخواد
تهیونگ نگاهش را از نقشه برنداشت
_ میدونم.
جیمین با عصبانیت گفت:
جیمین: پس چرا...؟
تهیونگ این بار مستقیم به او نگاه کرد؛ آن نگاه، آرام بود اما محکم
_ چون اون آیلینو میشناسه، اگه کوچک ترین حرکتی از نیروها ببینه اول به اون شلیک میکنه
اتاق دوباره ساکت شد، جیمین فکش را روی هم فشار داد؛ میدانست حق با اوست
ــــــــــــ
انبار شماره هفت...
لینا آرام سرش را به ستون تکیه داد؛ دست هایش از شدت بسته بودن زنجیر ها درد گرفته بود به سختی خودش را به آیلین نزدیک تر کرد.
لینا: میترسی...؟
آیلین لبخند محوی زد.
+ خیلی، ولی بیشتر از خودم برای اون میترسم.
لینا نگاهش کرد.
+ تهیونگ...
آیلین سرش را پایین انداخت، اشک روی مژه هایش لرزید
+ اون وقتی یکیو دوست داشته باشه، برای نجاتش از خودش هم میگذره.
+ و من نمیخوام به خاطر من چیزی ازش کم بشه.
لینا چیزی نگفت فقط آرام، شانهاش را به شانهی آیلین تکیه داد؛ همین سکوت از هزار جمله آرامش بخش تر بود.
چند متر آنطرفتر، رافائل از پله های فلزی پایین آمد صدای قدم هایش در سوله پیچید همهی افرادش بیاختیار صاف ایستادند هیچکس حتی جرئت نگاه کردن مستقیم به او را نداشت.
رافائل مقابل آیلین ایستاد، چند لحظه فقط نگاهش کرد
بعد لبخندی زد
رافائل: میدونی از بین این همه آدم چرا تو رو انتخاب کردم؟
آیلین هیچ جوابی نداد
رافائل خودش ادامه داد:
رافائل: چون تنها کسی هستی که تهیونگ جلوی تو فرمانده نیست.. فقط یه مَرده.
چشم های آیلین پر از نفرت شد.
+ هیچوقت بهت اجازه نمیدم ازش استفاده کنی
رافائل آرام خندید
رافائل: دیر گفتی همین حالا هم بخاطر تو داره میاد.
همان لحظه، یکی از افراد با عجله وارد شد.
مرد: رئیس همهی دوربین های ورودی یه ماشین رو گرفتن.
رافائل بدون عجله پرسید:
رافائل: چند نفرن؟
مرد لبخند زد
مرد: فقط یه ماشین.
رافائل آرام خندید
رافائل: همونطور که انتظار داشتم.
نگاهش را دوباره به آیلین دوخت
رافائل: دیدی...؟ گفتم میاد.
چند صد متر دورتر...
باران روی شیشهی خودروی مشکی می بارید، برف پاک کن آرام حرکت میکرد؛ داخل ماشین... تهیونگ تنها نشسته بود کت مشکی اش را مرتب کرد خشاب اسلحه را بیرون کشید نگاهی به گلوله ها انداخت
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 174
✦.................................
کای چیزی نگفت، فقط نگاهش را پایین انداخت، رافائل دستش را روی شانهی او گذاشت اما فشار انگشت هایش، بیشتر شبیه تهدید بود تا نوازش.
رافائل: یادت باشه هر کسی بین احساس و دستور، احساس رو انتخاب کنه زنده نمیمونه.
کای آرام گفت:
کای: متوجه شدم.
رافائل چند ثانیه نگاهش کرد، بعد از کنارش رد شد اما درست وقتی به در رسید، بدون اینکه برگردد، گفت:
رافائل: راستی اگه موقع عملیات مجبور شدی اول گلوله رو به آیلین شلیک کن.
سکوت، کای خشکش زد؛ رنگ از صورتش پرید برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید، رافائل این بار برگشت و مستقیم در چشم هایش خیره شد لبخند محوی روی لبش نشست
رافائل: اونوقت میفهمم وفاداریت واقعی بوده.. یا فقط یه نقاب.
در بسته شد؛ کای همانجا ماند دست هایش آرام میلرزی، برای اولین بار فهمید لحظهای که سال ها از آن فرار میکرد بالاخره رسیده است
[ ساختمان فرماندهی سازمان ]
اتاق عملیات غرق نور مانیتورها بود، روی صفحهی بزرگ نقشهی کامل بندر اینچئون دیده میشد؛ مسیر کانتینرها، برجهای نگهبانی، انبار شماره هفت و نقطههای قرمزی که محل استقرار افراد رافائل را نشان میدادند.
ویلیام پروندهای را روی میز گذاشت.
ویلیام: گزارش نهایی.
جیمین نگاهش را از صفحه برنداشت.
جیمین: تعداد؟
ویلیام: نزدیک صد نفر.
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت، یکی از نیروها ناباورانه گفت:
نیرو: صد نفر...؟
جیمین: انگار رافائل تمام افرادش رو جمع کرده.
تهیونگ از کنار پنجره برگشت، نگاهش روی نقشه ثابت ماند
_ نه...
همه به سمتش برگشتند.
_ صد نفری که میبینید فقط اونایین که میخوان دیده بشن.
جیمین متوجه منظورش شد.
جیمین: یعنی...
_ اطراف انبار هم نیرو خوابوندن.
ویلیام آرام گفت:
ویلیام: پس نقشه چیه؟
تهیونگ چند لحظه به تصویر آیلین که از دوربین های بندر روی مانیتور ثابت مانده بود، خیره شد بعد خیلی آرام گفت:
_ تنهایی میرم.
جیمین همان لحظه مخالفت کرد:
جیمین: امکان نداره.. یه تلهست
ویلیام هم اخم کرد
ویلیام: اون دقیقاً همینو میخواد
تهیونگ نگاهش را از نقشه برنداشت
_ میدونم.
جیمین با عصبانیت گفت:
جیمین: پس چرا...؟
تهیونگ این بار مستقیم به او نگاه کرد؛ آن نگاه، آرام بود اما محکم
_ چون اون آیلینو میشناسه، اگه کوچک ترین حرکتی از نیروها ببینه اول به اون شلیک میکنه
اتاق دوباره ساکت شد، جیمین فکش را روی هم فشار داد؛ میدانست حق با اوست
ــــــــــــ
انبار شماره هفت...
لینا آرام سرش را به ستون تکیه داد؛ دست هایش از شدت بسته بودن زنجیر ها درد گرفته بود به سختی خودش را به آیلین نزدیک تر کرد.
لینا: میترسی...؟
آیلین لبخند محوی زد.
+ خیلی، ولی بیشتر از خودم برای اون میترسم.
لینا نگاهش کرد.
+ تهیونگ...
آیلین سرش را پایین انداخت، اشک روی مژه هایش لرزید
+ اون وقتی یکیو دوست داشته باشه، برای نجاتش از خودش هم میگذره.
+ و من نمیخوام به خاطر من چیزی ازش کم بشه.
لینا چیزی نگفت فقط آرام، شانهاش را به شانهی آیلین تکیه داد؛ همین سکوت از هزار جمله آرامش بخش تر بود.
چند متر آنطرفتر، رافائل از پله های فلزی پایین آمد صدای قدم هایش در سوله پیچید همهی افرادش بیاختیار صاف ایستادند هیچکس حتی جرئت نگاه کردن مستقیم به او را نداشت.
رافائل مقابل آیلین ایستاد، چند لحظه فقط نگاهش کرد
بعد لبخندی زد
رافائل: میدونی از بین این همه آدم چرا تو رو انتخاب کردم؟
آیلین هیچ جوابی نداد
رافائل خودش ادامه داد:
رافائل: چون تنها کسی هستی که تهیونگ جلوی تو فرمانده نیست.. فقط یه مَرده.
چشم های آیلین پر از نفرت شد.
+ هیچوقت بهت اجازه نمیدم ازش استفاده کنی
رافائل آرام خندید
رافائل: دیر گفتی همین حالا هم بخاطر تو داره میاد.
همان لحظه، یکی از افراد با عجله وارد شد.
مرد: رئیس همهی دوربین های ورودی یه ماشین رو گرفتن.
رافائل بدون عجله پرسید:
رافائل: چند نفرن؟
مرد لبخند زد
مرد: فقط یه ماشین.
رافائل آرام خندید
رافائل: همونطور که انتظار داشتم.
نگاهش را دوباره به آیلین دوخت
رافائل: دیدی...؟ گفتم میاد.
چند صد متر دورتر...
باران روی شیشهی خودروی مشکی می بارید، برف پاک کن آرام حرکت میکرد؛ داخل ماشین... تهیونگ تنها نشسته بود کت مشکی اش را مرتب کرد خشاب اسلحه را بیرون کشید نگاهی به گلوله ها انداخت
- ۸۹۸
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط