「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 178
✦.................................
جیمین: باید بریم بالا
تهیونگ سرش را تکان داد
_ نه
جیمین اخم کرد.
_ اون منتظر همینه...اول باید آیلین و لینارو خارج کنیم.
همان لحظه.. صدای خندهی رافائل دوباره از بلندگو پخش شد.
رافائل: فرمانده کیم فکر کردی هنوز منو نشناختی؟
روی یکی از مانیتورها تصویر اتاق کوچکی ظاهر شد، همه نگاهشان به صفحه افتاد وسط اتاق.. یک دختر جوان روی صندلی بسته شده بود؛ چشم هایش بسته بود و دهانش با چسب پوشانده شده بود
آیلین با تعجب زمزمه کرد:
+ اون... کیه...؟
تهیونگ چند ثانیه خیره ماند، بعد مردمک چشم هایش جمع شد، جیمین ناباورانه گفت:
جیمین: نه...
ویلیام هم رنگش پرید
ویلیام: اون.. اون دختر همون شاهد پروندهی سئوله که سه سال پیش ناپدید شده بود.
رافائل آرام خندید
رافائل: تعجب کردید؟ فکر کردید فقط آیلینو گرفتم؟ نه من همیشه یه برگ برنده نگه میدارم.
ناگهان تصویر مانیتور عوض شد، این بار... سه بمب بزرگ زیر صندلی دختر دیده میشد
تایمرشان روشن بود:
09:58
09:57
09:56
قلب آیلین فرو ریخت
رافائل ادامه داد:
رافائل: دو راه داری یا آیلینو نجات بده یا شاهد پروندهتو.. هر دو تاشون قبل از ده دقیقه میمیرن.
جیمین با عصبانیت مشتش را به ستون کوبید
جیمین: سادیسمی...
رافائل با لذت خندید
رافائل: همیشه عاشق انتخاب کردن آدمام.
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد، فقط چند ثانیه به مانیتورها نگاه کرد بعد خیلی آرام.. سرش را بالا آورد نگاهش مستقیم به دوربین امنیتی افتاد انگار میدانست رافائل از آن طرف نگاهش میکند.
با همان صدای آرام همیشگی گفت:
_ یه اشتباه کردی، رافائل.
رافائل لبخند زد
رافائل: واقعاً؟
_ آره... فکر کردی من مثل تو فکر میکنم.
مکث کوتاهی کرد، نگاهش سردتر شد
_ من هیچوقت تنها نیومدم.
همان لحظه، صدای انفجار مهیبی از پشت ساختمان اتاق کنترل بلند شد تمام مانیتور ها برای چند ثانیه خاموش شدند شیشهی ضدگلوله ترک برداشت، رافائل با ناباوری برگشت.
از میان دود سایهی مردی با لباس مشکی دیده میشد؛ جونگکوک بود صورتش از خون خیس شده بود دستش را روی زخم پهلویش فشار داده بود اما لبخند میزد و پشت سرش.. کای، با اسلحهای در دست، آرام وارد اتاق کنترل شد.
برای اولین بار، ترس خیلی کوتاه در چشم های رافائل دیده شد، کای اسلحه را مستقیم روی سر رافائل گرفت:
کای: تمومش کن...
رافائل چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد ناگهان بلند زد زیر گریه؛ نه اشک آرام.. نه بغض مثل یک بچهی پنج ساله وسط اتاق روی زمین نشست، پاهایش را بغل کرد و با صدای بلند گریه میکرد.
رافائل: خسته شدم.. دیگه نمیخوام... ولم کنید...
کای و جونگکوک هر دو مات مانده بودند، کای زیر لب گفت:
کای: باز شروع شد
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک: چه مرگشه...؟
کای نگاهش را از رافائل برنداشت
کای: گفتم که این آدم هیچوقت قابل پیش بینی نیست
رافائل میان گریه ناگهان سرش را بالا آورد اشک هنوز روی صورتش بو اما لبخند میزد لبخندی که خون را در رگ آدم یخ میکرد.
رافائل: باور کردین...؟
تق!
ناگهان با نوک کفشش دکمهی کوچکی را که زیر میز مخفی شده بود فشار داد، در همان لحظه.. دیوار فولادی عظیمی از سقف پایین افتاد، با صدای مهیبی...
میان تهیونگ و آیلین فاصله انداخت
+ تهیونگ...!
آیلین با تمام توانش فریاد زد و خودش را به سمت دیوار کوبید، مشت هایش یکی یکی روی فلز فرود میآمدند
+ تهیونگ...
صدایش از گریه میلرزید
تهیونگ همان لحظه خودش را به دیوار رساند، دستش را روی فلز گذاشت از آن طرف... صدای هق هق آیلین را میشنید، چشم هایش را بست:
_ آیلین...
+ من اینجام خواهش میکنم... نرو...
تهیونگ آرام پیشانی اش را به دیوار تکیه داد
_ منم اینجام، هیچی نمیشه.
همان لحظه...
از سمت دیگر سوله صدای جیغی بلند شد
لینا؛ یکی از افراد رافائل او را از پشت گرفته بود و اسلحه را روی شقیقه اش گذاشته بود، لینا از درد مچ دستش را جمع کرد
لینا: ولــــم کن...
مرد اسلحه را محکمتر چسباند
مرد: تکون بخوری میمیره
جونگکوک خواست جلو برود، اما زخمش امانش نداد روی یک زانو افتاد
جونگکوک: لینا...
صدایش گرفته بود
جونگکوک: نگاش نکن...
همین لحظه... تهیونگ سرش را برگرداند چشمش به لینا افتاد برای اولین بار از شروع عملیات.. نگاهش شکست خواهر کوچکش... با صورتی خیس از اشک... میان دست های یک آدمکش گیر افتاده بود
لینا هم نگاهش را به برادرش دوخت، لبهایش لرزید:
لینا: داداش...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 178
✦.................................
جیمین: باید بریم بالا
تهیونگ سرش را تکان داد
_ نه
جیمین اخم کرد.
_ اون منتظر همینه...اول باید آیلین و لینارو خارج کنیم.
همان لحظه.. صدای خندهی رافائل دوباره از بلندگو پخش شد.
رافائل: فرمانده کیم فکر کردی هنوز منو نشناختی؟
روی یکی از مانیتورها تصویر اتاق کوچکی ظاهر شد، همه نگاهشان به صفحه افتاد وسط اتاق.. یک دختر جوان روی صندلی بسته شده بود؛ چشم هایش بسته بود و دهانش با چسب پوشانده شده بود
آیلین با تعجب زمزمه کرد:
+ اون... کیه...؟
تهیونگ چند ثانیه خیره ماند، بعد مردمک چشم هایش جمع شد، جیمین ناباورانه گفت:
جیمین: نه...
ویلیام هم رنگش پرید
ویلیام: اون.. اون دختر همون شاهد پروندهی سئوله که سه سال پیش ناپدید شده بود.
رافائل آرام خندید
رافائل: تعجب کردید؟ فکر کردید فقط آیلینو گرفتم؟ نه من همیشه یه برگ برنده نگه میدارم.
ناگهان تصویر مانیتور عوض شد، این بار... سه بمب بزرگ زیر صندلی دختر دیده میشد
تایمرشان روشن بود:
09:58
09:57
09:56
قلب آیلین فرو ریخت
رافائل ادامه داد:
رافائل: دو راه داری یا آیلینو نجات بده یا شاهد پروندهتو.. هر دو تاشون قبل از ده دقیقه میمیرن.
جیمین با عصبانیت مشتش را به ستون کوبید
جیمین: سادیسمی...
رافائل با لذت خندید
رافائل: همیشه عاشق انتخاب کردن آدمام.
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد، فقط چند ثانیه به مانیتورها نگاه کرد بعد خیلی آرام.. سرش را بالا آورد نگاهش مستقیم به دوربین امنیتی افتاد انگار میدانست رافائل از آن طرف نگاهش میکند.
با همان صدای آرام همیشگی گفت:
_ یه اشتباه کردی، رافائل.
رافائل لبخند زد
رافائل: واقعاً؟
_ آره... فکر کردی من مثل تو فکر میکنم.
مکث کوتاهی کرد، نگاهش سردتر شد
_ من هیچوقت تنها نیومدم.
همان لحظه، صدای انفجار مهیبی از پشت ساختمان اتاق کنترل بلند شد تمام مانیتور ها برای چند ثانیه خاموش شدند شیشهی ضدگلوله ترک برداشت، رافائل با ناباوری برگشت.
از میان دود سایهی مردی با لباس مشکی دیده میشد؛ جونگکوک بود صورتش از خون خیس شده بود دستش را روی زخم پهلویش فشار داده بود اما لبخند میزد و پشت سرش.. کای، با اسلحهای در دست، آرام وارد اتاق کنترل شد.
برای اولین بار، ترس خیلی کوتاه در چشم های رافائل دیده شد، کای اسلحه را مستقیم روی سر رافائل گرفت:
کای: تمومش کن...
رافائل چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد ناگهان بلند زد زیر گریه؛ نه اشک آرام.. نه بغض مثل یک بچهی پنج ساله وسط اتاق روی زمین نشست، پاهایش را بغل کرد و با صدای بلند گریه میکرد.
رافائل: خسته شدم.. دیگه نمیخوام... ولم کنید...
کای و جونگکوک هر دو مات مانده بودند، کای زیر لب گفت:
کای: باز شروع شد
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک: چه مرگشه...؟
کای نگاهش را از رافائل برنداشت
کای: گفتم که این آدم هیچوقت قابل پیش بینی نیست
رافائل میان گریه ناگهان سرش را بالا آورد اشک هنوز روی صورتش بو اما لبخند میزد لبخندی که خون را در رگ آدم یخ میکرد.
رافائل: باور کردین...؟
تق!
ناگهان با نوک کفشش دکمهی کوچکی را که زیر میز مخفی شده بود فشار داد، در همان لحظه.. دیوار فولادی عظیمی از سقف پایین افتاد، با صدای مهیبی...
میان تهیونگ و آیلین فاصله انداخت
+ تهیونگ...!
آیلین با تمام توانش فریاد زد و خودش را به سمت دیوار کوبید، مشت هایش یکی یکی روی فلز فرود میآمدند
+ تهیونگ...
صدایش از گریه میلرزید
تهیونگ همان لحظه خودش را به دیوار رساند، دستش را روی فلز گذاشت از آن طرف... صدای هق هق آیلین را میشنید، چشم هایش را بست:
_ آیلین...
+ من اینجام خواهش میکنم... نرو...
تهیونگ آرام پیشانی اش را به دیوار تکیه داد
_ منم اینجام، هیچی نمیشه.
همان لحظه...
از سمت دیگر سوله صدای جیغی بلند شد
لینا؛ یکی از افراد رافائل او را از پشت گرفته بود و اسلحه را روی شقیقه اش گذاشته بود، لینا از درد مچ دستش را جمع کرد
لینا: ولــــم کن...
مرد اسلحه را محکمتر چسباند
مرد: تکون بخوری میمیره
جونگکوک خواست جلو برود، اما زخمش امانش نداد روی یک زانو افتاد
جونگکوک: لینا...
صدایش گرفته بود
جونگکوک: نگاش نکن...
همین لحظه... تهیونگ سرش را برگرداند چشمش به لینا افتاد برای اولین بار از شروع عملیات.. نگاهش شکست خواهر کوچکش... با صورتی خیس از اشک... میان دست های یک آدمکش گیر افتاده بود
لینا هم نگاهش را به برادرش دوخت، لبهایش لرزید:
لینا: داداش...
- ۷۹۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط