سناریو
*سناریو*
پارت ۲
موضوع:اگر بچه دار بشن
*ا/پ کوچولو درست شبیه باباش بود،یه پسر شیطون که یک جا بند نمیشد و درست رفتار های پدرش رو تقلید میکرد و هیچی از آرامش مادرش به ارث نبرده بود.
و چویا؟
دیگه نمیشد بهش گفت مدیر اجرایی مافیا. درواقع اون مدیر اجرایی بود که هر روز توسط پسر کوچیکش شکست میخورد.
ا/پ هیچ ترسی از خطر نداشت.
چویا همیشه فکر میکرد که اون مسئول تربیت ا/پ خواهد بود. اما مشکل اینجا بود که ا/پ خودش رو دقیقاً مثل پدرش میدید!
مثلاً، یک روز چویا داشت روی یه پرونده مهم کار میکرد و نقشهای رو بررسی میکرد که ناگهان صدای یکی از مامورا هارو شنید:《قربان! ا/پ داره از ستون سقف بالا میره!》
چویا با وحشت از دفترش خارج شد و سرش رو بالا گرفت و دید که پسرش با مهارتی عجیب، داره از ستون بالا میره!
_لعنتی! بیا پایین!
اما ا/پ با خندهای که ترکیبی از شرارت و هیجان بود، فریاد زد:《ولی تو هم همین کارو میکنی، بابا، پرواز میکنی!》
چویا به مامورای پورت مافیا نگاهی انداخت که بعضی از اونها به سختی جلوی خندهشون رو گرفته بودن. بعد به ا/ت نگاه کرد که آروم روی یه صندلی نشسته بود و انگار از دیدن این صحنه لذت میبرد.
چویا غر زد《چرا یه کاری نمیکنی؟》
ا/ت با خونسردی شانه بالا انداخت:《اون پسر توئه. معلومه مثل باباش کله شقه》
چویا زیر لب غرولند کرد:《آره، دقیقاً مشکل همینه.》
مشکل دوم این بود که چویا به درد هیچ کاری نمیخورد؛حداقل از نظر ا/پ.
ا/پ به سرعت به مرکز توجه مافیا تبدیل شده بود. تمام مامور ها دوستش داشتن و البته، این به این معنا بود که چویا دیگه مدیر اجرایی مطلق مافیا نبود.
یک روز، وقتی چویا میخواست برای یه ماموریت از خونه بره؛ ا/پ رو به روش ایستاد و دستای کوچولوش رو روی کمرش گذاشت و با جدیت گفت:《نه، امروز نمیریم. امروز من تصمیم میگیرم!》
چویا به ا/ت نگاهی انداخت:《ببین! داره منو برکنار میکنه!》
ا/ت خندید:《خوشت نیومده؟ همیشه دوست داشتی یه فرماندهی قوی باشه》
چویا آهی کشید:《آره، ولی نه علیه خودم!》
و بله یکی از شدید ترین مشکلات همین بود، ا/پ دوست داشت همه جا همراه چویا باشه!
چویا فکر میکرد که ا/پ بالاخره از پورت مافیا زده میشه و زندگی ارومی رو به دور از مافیا انتخاب میکنه. اما وقتی ا/پ فهمید که چویا قراره برای یک ماموریت چند روزی خونه نباشه فریاد زد:《منم میام!》
_نه.
_چرا؟!
چویا دستبهسینه ایستاد:《چون هنوز بچهای.》
ا/پ با اخم دستهاش رو روی سینهاش گذاشت:《ولی قبول نیست مگه تو هم وقتی بچه بودی مافیا رو انتخاب نکردی؟》
چویا دهانش را باز کرد که جواب بدهد،اما...لعنتی، حق با او بود.
ا/ت که از دور شاهد این بحث بود، زیر لب گفت:《حالا ببینیم چطور از پس این یکی درمیاد.》
و در نتیجه؟
چویا مجبور شد ا/ت و ا/پ رو همراه خوش ببره و توی یه سوئیت امن براشون جا بگیره.
و ا/پ در اولین سفر واقعیش کنار چویا و ا/ت به شدت خوشحال بود؛ در حالی که چویا حین نگرانی؛قسم خورده بود که ازش محافظت کنه، درواقع حقیقت این بود که...ا/پ کاملاً در عنصر خودش بود.
و چویا، برای اولین بار، ترس واقعی رو احساس کرده بود، ترس از دست دادن کسی که از همه چیز براش باارزش تر بود.*
پایان
پارت ۲
موضوع:اگر بچه دار بشن
*ا/پ کوچولو درست شبیه باباش بود،یه پسر شیطون که یک جا بند نمیشد و درست رفتار های پدرش رو تقلید میکرد و هیچی از آرامش مادرش به ارث نبرده بود.
و چویا؟
دیگه نمیشد بهش گفت مدیر اجرایی مافیا. درواقع اون مدیر اجرایی بود که هر روز توسط پسر کوچیکش شکست میخورد.
ا/پ هیچ ترسی از خطر نداشت.
چویا همیشه فکر میکرد که اون مسئول تربیت ا/پ خواهد بود. اما مشکل اینجا بود که ا/پ خودش رو دقیقاً مثل پدرش میدید!
مثلاً، یک روز چویا داشت روی یه پرونده مهم کار میکرد و نقشهای رو بررسی میکرد که ناگهان صدای یکی از مامورا هارو شنید:《قربان! ا/پ داره از ستون سقف بالا میره!》
چویا با وحشت از دفترش خارج شد و سرش رو بالا گرفت و دید که پسرش با مهارتی عجیب، داره از ستون بالا میره!
_لعنتی! بیا پایین!
اما ا/پ با خندهای که ترکیبی از شرارت و هیجان بود، فریاد زد:《ولی تو هم همین کارو میکنی، بابا، پرواز میکنی!》
چویا به مامورای پورت مافیا نگاهی انداخت که بعضی از اونها به سختی جلوی خندهشون رو گرفته بودن. بعد به ا/ت نگاه کرد که آروم روی یه صندلی نشسته بود و انگار از دیدن این صحنه لذت میبرد.
چویا غر زد《چرا یه کاری نمیکنی؟》
ا/ت با خونسردی شانه بالا انداخت:《اون پسر توئه. معلومه مثل باباش کله شقه》
چویا زیر لب غرولند کرد:《آره، دقیقاً مشکل همینه.》
مشکل دوم این بود که چویا به درد هیچ کاری نمیخورد؛حداقل از نظر ا/پ.
ا/پ به سرعت به مرکز توجه مافیا تبدیل شده بود. تمام مامور ها دوستش داشتن و البته، این به این معنا بود که چویا دیگه مدیر اجرایی مطلق مافیا نبود.
یک روز، وقتی چویا میخواست برای یه ماموریت از خونه بره؛ ا/پ رو به روش ایستاد و دستای کوچولوش رو روی کمرش گذاشت و با جدیت گفت:《نه، امروز نمیریم. امروز من تصمیم میگیرم!》
چویا به ا/ت نگاهی انداخت:《ببین! داره منو برکنار میکنه!》
ا/ت خندید:《خوشت نیومده؟ همیشه دوست داشتی یه فرماندهی قوی باشه》
چویا آهی کشید:《آره، ولی نه علیه خودم!》
و بله یکی از شدید ترین مشکلات همین بود، ا/پ دوست داشت همه جا همراه چویا باشه!
چویا فکر میکرد که ا/پ بالاخره از پورت مافیا زده میشه و زندگی ارومی رو به دور از مافیا انتخاب میکنه. اما وقتی ا/پ فهمید که چویا قراره برای یک ماموریت چند روزی خونه نباشه فریاد زد:《منم میام!》
_نه.
_چرا؟!
چویا دستبهسینه ایستاد:《چون هنوز بچهای.》
ا/پ با اخم دستهاش رو روی سینهاش گذاشت:《ولی قبول نیست مگه تو هم وقتی بچه بودی مافیا رو انتخاب نکردی؟》
چویا دهانش را باز کرد که جواب بدهد،اما...لعنتی، حق با او بود.
ا/ت که از دور شاهد این بحث بود، زیر لب گفت:《حالا ببینیم چطور از پس این یکی درمیاد.》
و در نتیجه؟
چویا مجبور شد ا/ت و ا/پ رو همراه خوش ببره و توی یه سوئیت امن براشون جا بگیره.
و ا/پ در اولین سفر واقعیش کنار چویا و ا/ت به شدت خوشحال بود؛ در حالی که چویا حین نگرانی؛قسم خورده بود که ازش محافظت کنه، درواقع حقیقت این بود که...ا/پ کاملاً در عنصر خودش بود.
و چویا، برای اولین بار، ترس واقعی رو احساس کرده بود، ترس از دست دادن کسی که از همه چیز براش باارزش تر بود.*
پایان
- ۲۲۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط