{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کرد.
یک بادبادک بود که می شد سر نخش را در دست گرفت و رفت.
قدم به قدم، در امتداد یک رد پا گه معلوم نبود مال کیست و رو به کجا می رود.
سلام که کلمه نبود.
یک قصه ی بلند بود که قرار نبود هیچ وقت به پایان برسد.
قصه ای که در انتهایش همه ی کلاغ ها به خانه هایشان می رسیدند.
حالا ولی انگار آدم هایی هستند که راز سلام را نمی دانند.
عطرش را نمی شناسند.
می گویند و می روند بی آنکه دل به کسی بسپارند.
آنهایی که نمی دانند سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست.
سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایت ام و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟!
دیدگاه ها (۱)

چقدر سخت است وقتی که می خواهم در فرار از تنهایی ، بند کفشهای...

تقدیم به کسی که کوچک ترین یادش، دنیای تنهایی ام را بزرگ تر ک...

آیا تو هیچگاه شب هنگام از ستاره ای که ایستاده در قاب پنجره و...

رفتن نه به معنای رسیدن است و نه به معنای گذشتن.نه می شود نام...

،،خیـلی‌سعـی‌کـردن‌تـو‌ایـن۳۸ سـال‌منـوتـربیـت‌کنـن‌کـه‌نخـن...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۴ | پشت درراهرو طولانی‌تر از چیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط