{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب بود در کوچه های که باهم قدم میزدیم سرگردون بودم که ناگ

شب بود در کوچه های که باهم قدم میزدیم سرگردون بودم که ناگهان...عده ای گرگ دوره ام کردند...سر دسته اشان جلو آمد ...آب شدم سوختم وقتی دیدم سردستشون همون بره ای بود که خودم گرگش کردم
دیدگاه ها (۱)

هرگزبه گذشته برنگرد، اگرسیندرلابرای برگشتن کفشش برمیگشت هیچو...

تا زنده ای ؛ در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی ،مسئـــ...

قحطی عشق می آید!هفت نه٬هفتصد سال در دلم ذخیره و پنهانت میکنم...

چه زیبا گفت مترسکوقتی نمیشود رفت همین یک پاهم اضافیست...

رمان دخت من

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

رمان تهیونگ و جنی

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

پارت ۳۳ جونگ‌کوک همان‌جا خشک شده بود.صدای مرد دوباره از طبقه...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_14🍷🎸آروم آروم وارد پ...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط