"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
#part_14🍷🎸
آروم آروم وارد پذیرایی بزرگ و تاریک شدم .
- هیچی معلوم نیست!
چشم هام رو ریز کردم تا بتونم توی تاریکی اشپزخونه رو پیدا کنم .
نمیخواستم لامپ هارو روشن کنم تا شاهان
کسی که ازش خوشم میاد رو بیدار کنم .
هرچند؛ لامپ های اتاقش روشن بود.
امادگیش رو نداشتم که الان باهاش رو به رو بشم .
هه چه لفظ قلم میام .
به زور وارد اشپزخونه شدم .
دریخچال رو باز کردم و شیشه ای پر از اب که قبلا اماده شده بود رو برداشتم .
خونه کاملا تاریک بود، اما من حالا دیگه چشم بسته هم راه رو بلد بودم .
هرچی نباشه حدود هشت ساله توی این خونه رفت و آمد دارم .
چرخیدم که از اشپزخونه بیام بیرون .
یک قدم برداشتم ،قدم دوم رو هنوز برنداشته بودم که محکم به یه چیز سفت خوردم .
فکر کردم ستونه .
- فاک بهت ، تو از کجا پیدات شد؟!
تمام این مدت سرم رو انداخته بودم پایین.
چشمام حالا به تاریکی عادت کرده بود .
سرم رو اوردم بالا و هیکل شاهان رو مقابل خودم دیدم .
شاهان لبخندی زد.
رفت لامپ های اشپزخونه رو روشن کرد و دوباره اومد روبه روم وایساد
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part_14🍷🎸
آروم آروم وارد پذیرایی بزرگ و تاریک شدم .
- هیچی معلوم نیست!
چشم هام رو ریز کردم تا بتونم توی تاریکی اشپزخونه رو پیدا کنم .
نمیخواستم لامپ هارو روشن کنم تا شاهان
کسی که ازش خوشم میاد رو بیدار کنم .
هرچند؛ لامپ های اتاقش روشن بود.
امادگیش رو نداشتم که الان باهاش رو به رو بشم .
هه چه لفظ قلم میام .
به زور وارد اشپزخونه شدم .
دریخچال رو باز کردم و شیشه ای پر از اب که قبلا اماده شده بود رو برداشتم .
خونه کاملا تاریک بود، اما من حالا دیگه چشم بسته هم راه رو بلد بودم .
هرچی نباشه حدود هشت ساله توی این خونه رفت و آمد دارم .
چرخیدم که از اشپزخونه بیام بیرون .
یک قدم برداشتم ،قدم دوم رو هنوز برنداشته بودم که محکم به یه چیز سفت خوردم .
فکر کردم ستونه .
- فاک بهت ، تو از کجا پیدات شد؟!
تمام این مدت سرم رو انداخته بودم پایین.
چشمام حالا به تاریکی عادت کرده بود .
سرم رو اوردم بالا و هیکل شاهان رو مقابل خودم دیدم .
شاهان لبخندی زد.
رفت لامپ های اشپزخونه رو روشن کرد و دوباره اومد روبه روم وایساد
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۴۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط