آخرین نگاه پیش از خاکستر صدای بارون هنوز روی سقف ماشین

آخرین نگاه، پیش از خاکستر صدای بارون هنوز روی سقف ماشین جونگکوک می کوبید، اما چیزی که در سکوت سنگین بینشان پیچیده بود بسیار سنگینتر از صدای باران بود ویلای الکساندر به خون کشیده شده بود و حالا تنها امیدشان نقشه ای بود که اگر اشتباه پیش میرفت، همه چیز را از دست میدادند لیلی روی صندلی عقب خم شده بود، هنوز دستش میلرزید. «ویلیام... اگه دیر ،کنیم، اگه دیوید پدرمو...» صدایش شکست. ویلیام بی آن که نگاهش کند دستش را روی فرمان فشار داد. «اون مرد تو رو وسیله کرده لیلی الکساندر زنده ست چون دیوید هنوز چیزی میخواد همین تنها فرصته.» لیلی با خشم و ترس قاطی شده به او نگاه کرد. داری از من مثل یه برگ بازی استفاده میکنی؟!» جونگکوک نگاهش را به آینه انداخت؛ سرد اما لرزش ریز چشمهایش لو میداد که خودش هم از این تصمیم زخم میخورد. گاهی برای نجات کسایی که دوستشون داری باید خودت رو وسط آتیش بندازی. تو گفتی هرکاری میکنی تا پدرت رو نجات بدی، این تنها راهه.» لیلی مشتهایش را گره کرد.
دیدگاه ها (۱)

الماس من پارت ۳۰ لیلی مشتهایش را گره کرد. » - اگه دیوید بفهم...

الماس من پارت ۳۱. یا هیچکس زنده بیرون نمیره. دود انبار توی ه...

الماس من پارت ۲۹قدمی دیوید روبه رویش ایستاد با آن لبخند کج و...

الماس من پارت ۲۸ صورتش آرام بود اما رگ گردنش با خشمی پنهان م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط