خاطره ای از خسرو شکیبایی
خاطره ای از خسرو شکیبایی
سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهارو تمرین میکردکودکی دست فروش پیش ما اومد و جالب بود کههیچ کدوم از مارو نمی شناختبلند گفت:آقا تورو خدا ازم آدامس بخرید..حسین با دیدن بچه رنگش عوض شد و بردش پیش خودشده دقیقه بعد با بچه اومد پیش ما و گفت:آقای جلیلی(مسئول تدارکات) این همکار جدید شما تا آخر پروژه هست.حقوقشم خودم میدموقتی از حسین دلیل کار رو پرسیدم .گفت:به جای دادن یه ماهی خواستم ماهیگیری رو یادش بدماین بچه آینده مملکته...!!
سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهارو تمرین میکردکودکی دست فروش پیش ما اومد و جالب بود کههیچ کدوم از مارو نمی شناختبلند گفت:آقا تورو خدا ازم آدامس بخرید..حسین با دیدن بچه رنگش عوض شد و بردش پیش خودشده دقیقه بعد با بچه اومد پیش ما و گفت:آقای جلیلی(مسئول تدارکات) این همکار جدید شما تا آخر پروژه هست.حقوقشم خودم میدموقتی از حسین دلیل کار رو پرسیدم .گفت:به جای دادن یه ماهی خواستم ماهیگیری رو یادش بدماین بچه آینده مملکته...!!
- ۵۶۲
- ۲۶ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط