{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره ای از خسرو شکیبایی

خاطره ای از خسرو شکیبایی

سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهارو تمرین میکرد
کودکی دست فروش پیش ما اومد و جالب بود که
هیچ کدوم از مارو نمی شناخت
بلند گفت:آقا تورو خدا ازم آدامس بخرید..
حسین با دیدن بچه رنگش عوض شد و بردش پیش خودش
ده دقیقه بعد با بچه اومد پیش ما و گفت:
آقای جلیلی(مسئول تدارکات) این همکار جدید شما تا آخر پروژه هست.
حقوقشم خودم میدم
وقتی از حسین دلیل کار رو پرسیدم .گفت:
به جای دادن یه ماهی خواستم ماهیگیری رو یادش بدم
این بچه آینده مملکته...!!
دیدگاه ها (۵)

به افتخار هر چی خانوادس

نظرتون?

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،رنگ های شکم هوبره را ، اثر ...

خاطره ای از خسرو شکیبایی سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت...

خاطره ای از خسرو شکیباییسر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت د...

Pt53

رمان تمنابیسان تیتهتهیه کننده حسین حاجی جمالی-چرا زل زدی به ...

شام آخر اثر لئوناردو داوینچی

عبدالله ایران سروایول

شما یادتون نمیاد ولی من یه زمانی نقاش کاغذ بودم

هنرگرد نقاشی گل و گیاه

مونا لیزا اثری از لئوناردو داوینچی

ددی خون آشام من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط