{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۴۱

ویو راوی
فروشنده = باشه ، فقط بگو چه مدلی میخوای

+ باشه

املیا کاغذی رو برداشت و شروع کرد به کشیدن بعد از تموم شدن کاغذ رو به فروشنده داد و از مغازه رفت بیرون و سواره درشکه شد و راه افتادن بعد به پارچه فروشی رفتن و بعد به شیرینی فروشی رفتن و سفارش کیک و شیرینی ها رو دادن و دوباره راه افتادن که زویی گفت

♡ املیا بهتره بریم دیگه داره هوا تاریک میشه ، احتمالا تا الان تهیونگ فهمیده ما تو قصر نیستیم

+بریم پس

از اون طرف تو قصر تهیونگ فهمیده بود این دو تا نیست و خیلی اعصبانی شده بود و تمام نگهبان رو احضار کرده بود

نگهبان = عالیجناب ، امروز صبح یه درشکه که دو تا ندیمه داشت از قصر خارج شد

جورج سرفه ای کرد و تهیونگ بهش نگاه کرد جورج با اشاره دست گفت بزار این بره

_ برو بیرون ( اعصبانی )................مطمئنم اون دو تا ندیمه همین دو تان ، حالا ببین کی گفتم

♧ باشه بابا .....دیوانه مون کردی .....مردی پاشو برو دنبالشون ، چند دقیقه دیگه ام بارون میباره اونا هنوز بیرونن ( کلافه)

که یهو رعد و برق زد و تهیونگ نگاه چپ چپ به جورج انداخت و گفت

_ اون زبونتو بزار تو ....تا مار نزده .........جان پاشو پاشو بریم

!چشم عالیجناب

هردو رفتن به پایین قصر و سوار اسب هاشون شدن و راه افتادن ، از اون طرف بارون داشت رگباری می‌بارید و و چرخ درشکه املیا و زویی گیر کرده بود املیا و زویی زور میزدن تا درشکه رو به حرکت در بیارن ، هردوشون خیس و بارون زدن

+ زویی اون پارچه رو بکش وسایل خیس نشن

♡ باشه

زویی در حالی که پارچه رو می‌کشید از دور یه چیزی دید رفت نزدیک تر ولی به قدری بارون شدید می‌بارید نمیتونست خوب ببینه

♡ املیا بیا اینجا

املیا اومد پیشش و گفت

+چیشده؟

♡ اونجا رو نگاه کن ببین دو نفر دارن میان اینجا

+ اره دارم میبینم

هردو دست و پا زدن داد زدن تا توجه اون دو نفر رو به خودشون جلب کنن

+♡ اهایییییی کمکککککک

وقتی اسب های اون دو نفر به اونا نزدیک شدن املیا و زویی به جای اینکه خوشحال شن ، ترسیدن

_ به به خانومای گرامی ........جان تو زویی و درشکه رو بیار من با خانومم کار دارم

املیا آب دهنشو قورت داد و زویی بهش نگاهی کرد ، املیا تا اومد چیزی بگه تو یه حرکت تهیونگ روی اسب انداختش و از اونجا رفتن ......................................
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۲ویو راوی توی مسیر هیچ کدوم حتی ذر...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۳ویو راوی ساعت ها گذشت و همه به ات...

بچه هاااااا این فرشته رو فالو کنید خیلی فیکاش خوبه🥰🥰ایدیش=@9...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم لباس زو...

#زیر_نور_ماه پارت15اونا از اتاق رفتن بیرون..جیمین گفت : چرا ...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط