عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۴۳
ویو راوی
ساعت ها گذشت و همه به اتاق هاشون رفتن تا بخوابن ، املیا روی تخت نشسته بود و داشت با خودش فکر میکرد که الان که تهیونگ رو دید چیکار کنه که با ورود تهیونگ به خودش اومد و صاف نشست تهیونگ اول به سمت حموم رفت و لباسشو دراورد و درو باز کرد و لباساشو گذاشت رو پاف کنار میز تحریر و رفت تا حموم کنه ، املیا نیم ساعتی منتظر تهیونگ بود تا بیاد بیرون ، بعد از اینکه صدای آب قطع شد املیا فهمید که تهیونگ الان میاد بیرون پس دوید سمت تخت و روش خوابید و پتو رو روش کشید و تظاهر کرد که خوابید . تهیونگ از حموم اومد بیرون و به سمت کمدش رفت تا لباسش رو بپوشه ، املیا یکی از چشماشو اروم باز کرد ولی تهیونگ که برگشت سریع چشمشو بست تهیونگ لبخند ریزی زد که فقط خودش میفهمید . تهیونگ شروع کرد به پهن کرد تشکش بعد از اینکه کارش تموم شد گفت
_ میدونم نخوابیدی ..........فردا نزدیک ظهر میام دنبالت باید بریم استقبال دیوید
املیا به سرعت از جاش پرید گفت
+ نمیخوای چیزی بگی؟
_ باید چیزی بگم
+مثلا عذر خواهی چیزی کنی یا مثلا برام...........
_من باید عذر خواهی کنم ؟ پس ببخشید که بدون اجازه من رفتین بیرون ( تیکه و کنایه امیز )
بعد از این تعیونگ حرفشو زد دراز کشید و پتو رو روش کشید ، املیا با اعصبانیت بهش خیره شد و بعد پتو رو روش کشید و خوابید . فردای اون روز املیا با زویی تو اتاق زویی بودن و با۶ام حرف میزدن و املیا مداوم داشت غر میزد
+اصلا میدونی چیه دلم خواست برم به اون چه ، هههه سر من داد زده اونوقت اومده نشسته جلوم تیکه میندازه ، حقش بود همون لحظه یه مشت تو صورتش بزنم ( اعصبانی)
♡ خب میزدی
+نههههههه دلم نمیاد به اون صورت خوشگلش مشت بزنم
زویی از این تغییر مود املیا خنده اش گرفت ، از طرفی از این حرف املیا شاخ درآورده بود
♡وایسا ببینم الان چی گفتی؟
+ها ......من چیزی نگفتم
♡ چرا چرا یه چیزی گفتی الان
+من هیچی نگفتم
زویی تا اومد یه چیزی بگه در اتاق زده شد و خدمتکار وارد اتاق شد و گفت
خدمتکار = ببخشید عالیجناب تهیونگ گفتن بانو املیا بیاین پیششون
املیا هم از زویی خدافظی کرد و رفت پیش تهیونگ و هردو به برای استقبال دیوید رفتن . املیا جلوتر میرفت و چون دیروز بارون میبارید روی زمین چاله های پر از آب بود املیا نمیتونست رد بشه تهیونگ هم این رو دیده بود پس آستین هاشو بالا زد و اومد طرف املیا تا بلندش کنه ( عین دفعه قبل ) ولی تا اومد بغلش کنه املیا از روی چاله آب پرید و به راهش ادامه داد و تهیونگ تو همون حالت مونده بود و جان و لوئیس که همراه اونا اومده بودن سعی میکردن که خندشون رو بروز ندن بعد از این تهیونگ فهمید که بدجور ضایع شده گلوش رو صاف کرد و به راهش ادامه داد وقتی رسیدن اونجا چند دقیقه ای صبر کردن تا دیوید برسه ، چند دقیقه بعد که دیوید اومد و دوید سمت ملکه و محکم بغلش کرد ملکه خنده ای کرد ( علامت دیوید ☆)
ملکه = چه قدر دلم برات تنگ شده بود ، چه قدر لاغر و خسته به نظر میایی
☆= ولی هنوز خیلیا بهم میگن خوشتیپ
ملکه = اون که صد در صد
دیوید به سارا نگاه کرد و تعزیمی بهش کرد
☆ = مثل همیشه درجه یک تشریف میایین
سارا خنده ای کرد و دیوید چشمش به تهیونگ خورد ، تهیونگ نگاه چپ چپی کرد............................
پارت ۴۳
ویو راوی
ساعت ها گذشت و همه به اتاق هاشون رفتن تا بخوابن ، املیا روی تخت نشسته بود و داشت با خودش فکر میکرد که الان که تهیونگ رو دید چیکار کنه که با ورود تهیونگ به خودش اومد و صاف نشست تهیونگ اول به سمت حموم رفت و لباسشو دراورد و درو باز کرد و لباساشو گذاشت رو پاف کنار میز تحریر و رفت تا حموم کنه ، املیا نیم ساعتی منتظر تهیونگ بود تا بیاد بیرون ، بعد از اینکه صدای آب قطع شد املیا فهمید که تهیونگ الان میاد بیرون پس دوید سمت تخت و روش خوابید و پتو رو روش کشید و تظاهر کرد که خوابید . تهیونگ از حموم اومد بیرون و به سمت کمدش رفت تا لباسش رو بپوشه ، املیا یکی از چشماشو اروم باز کرد ولی تهیونگ که برگشت سریع چشمشو بست تهیونگ لبخند ریزی زد که فقط خودش میفهمید . تهیونگ شروع کرد به پهن کرد تشکش بعد از اینکه کارش تموم شد گفت
_ میدونم نخوابیدی ..........فردا نزدیک ظهر میام دنبالت باید بریم استقبال دیوید
املیا به سرعت از جاش پرید گفت
+ نمیخوای چیزی بگی؟
_ باید چیزی بگم
+مثلا عذر خواهی چیزی کنی یا مثلا برام...........
_من باید عذر خواهی کنم ؟ پس ببخشید که بدون اجازه من رفتین بیرون ( تیکه و کنایه امیز )
بعد از این تعیونگ حرفشو زد دراز کشید و پتو رو روش کشید ، املیا با اعصبانیت بهش خیره شد و بعد پتو رو روش کشید و خوابید . فردای اون روز املیا با زویی تو اتاق زویی بودن و با۶ام حرف میزدن و املیا مداوم داشت غر میزد
+اصلا میدونی چیه دلم خواست برم به اون چه ، هههه سر من داد زده اونوقت اومده نشسته جلوم تیکه میندازه ، حقش بود همون لحظه یه مشت تو صورتش بزنم ( اعصبانی)
♡ خب میزدی
+نههههههه دلم نمیاد به اون صورت خوشگلش مشت بزنم
زویی از این تغییر مود املیا خنده اش گرفت ، از طرفی از این حرف املیا شاخ درآورده بود
♡وایسا ببینم الان چی گفتی؟
+ها ......من چیزی نگفتم
♡ چرا چرا یه چیزی گفتی الان
+من هیچی نگفتم
زویی تا اومد یه چیزی بگه در اتاق زده شد و خدمتکار وارد اتاق شد و گفت
خدمتکار = ببخشید عالیجناب تهیونگ گفتن بانو املیا بیاین پیششون
املیا هم از زویی خدافظی کرد و رفت پیش تهیونگ و هردو به برای استقبال دیوید رفتن . املیا جلوتر میرفت و چون دیروز بارون میبارید روی زمین چاله های پر از آب بود املیا نمیتونست رد بشه تهیونگ هم این رو دیده بود پس آستین هاشو بالا زد و اومد طرف املیا تا بلندش کنه ( عین دفعه قبل ) ولی تا اومد بغلش کنه املیا از روی چاله آب پرید و به راهش ادامه داد و تهیونگ تو همون حالت مونده بود و جان و لوئیس که همراه اونا اومده بودن سعی میکردن که خندشون رو بروز ندن بعد از این تهیونگ فهمید که بدجور ضایع شده گلوش رو صاف کرد و به راهش ادامه داد وقتی رسیدن اونجا چند دقیقه ای صبر کردن تا دیوید برسه ، چند دقیقه بعد که دیوید اومد و دوید سمت ملکه و محکم بغلش کرد ملکه خنده ای کرد ( علامت دیوید ☆)
ملکه = چه قدر دلم برات تنگ شده بود ، چه قدر لاغر و خسته به نظر میایی
☆= ولی هنوز خیلیا بهم میگن خوشتیپ
ملکه = اون که صد در صد
دیوید به سارا نگاه کرد و تعزیمی بهش کرد
☆ = مثل همیشه درجه یک تشریف میایین
سارا خنده ای کرد و دیوید چشمش به تهیونگ خورد ، تهیونگ نگاه چپ چپی کرد............................
- ۴۹۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط