Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²⁵
باران نرمنرم روی پشتبامِ ساختمانِ متروکهیِ کنارِ رودخانهیِ هان میبارید. نقطهای که ا/ت در خواب دیده بود، حالا روبهرویشان قرار گرفته بود؛ انباری قدیمی با ورودی زنگزده و تابلوئی محو که هنوز واژهی *HYDRIS LAB* را به سختی میشد خواند — نام رمزی سازمانِ پشتِ صحنهی دروازههایِ جهانهای موازی.
جونگکوک هدفونِ ارتباطی را روی گوش گذاشت. «سیستمهای نظارتیشون هنوز فعاله. ولی من یه پنجرهی سه دقیقهای باز کردم تا هیچ سیگنالی از ما ثبت نشه. از اون راهرو میریم، مستقیم سمتِ هستهٔ کنترل.»
ا/ت آرام سر تکان داد، دستانش کمی لرزیدند، نه از ترس، از اشباعِ پیشاحساسی که در ذراتبدنش پیچیده بود. چند ثانیه جلوتر از اکنون را میدید: جرقهای… سیمی که مقطع میشد… انفجاری کوچک. با صدایی گرفته گفت:
«صبر کن — سه قدم جلوتر مینِ فشاریه. پا نذار روش.»
جونگکوک بدون لحظهای تردید تغییر مسیر داد. و درست همان لحظه، جرقهیی خفیف از تلهی غیرفعال باقی مانده زیر کف زمین برخاست. او نیمنگاهی به ا/ت انداخت، لبخند زد: «میدونی؟ این همیشه منو شگفتزده میکنه.»
ا/ت، بدون پاسخ، فقط نفس کشید. «قدرتت چی میگه؟»
جونگکوک چشمانش را بست, انگار درون هوای مرطوب چیزی را میکاوید. «یه طنین فلزی… دو نفر نگهبان در سطح پایینتر. ولی عجیبتر از همه اینکه صداها از دو نقطه میاد، یکی پشتِ واقعی و یکی سایهای — مثل بازتابی از خودِ زمان.»
ا/ت لحظهای مکث کرد. «یعنی... اونها هم دارن از نسخههای موازی خودشون استفاده میکنن؟»
«احتمالش زیاده. باید سریعتر عمل کنیم. قدرتهاشون هنوز ناپایدارن.»
به سمتِ طبقهی زیرین رفتند، جایی که چراغهای نئون نیمسوخته محیط را به سبز و بنفشِ خیس آغشته کرده بود. در مرکزِ سالن، محفظهای عظیم قرار داشت؛ همان دستگاهی که هر دو در رویاهایشان دیده بودند: دروازهای نقرهایـرنگ، پیچیده از سیمهای نورانی.
جونگکوک لپتاپش را روی سطح فلزی گذاشت، به سیستم متصل شد. «اگه از اینجا دسترسی بگیرم… میتونم جریان انرژی رو متوقف کنم و حافظهشون رو بارگذاری معکوس بفرستم. فقط سی ثانیه زمان میخوام.»
ا/ت دستش را روی قلبش گذاشت. «من سعی میکنم مسیر آینده رو ثابت نگه دارم، تا هیچ پیشامدی تغییرش نده. باید هماهنگ بمونیم.»
و لحظهای شگفتانگیز آغاز شد.
او چشم بست و در کسری از ثانیه، دنیای اطرافْ تکهتکه شد. میلیونها خاطرهی احتمالی مثل شیشههای شناور مقابلش رقصیدند. از میانِ آنها، فقط یکی سالم میماند — مسیرِ پیروزی. ا/ت به دقت همان را نگه داشت، تمامِ نیرویِ ذهنیاش را خرج کرد تا احتمالِ درست را واقعی نگه دارد.
در همان حال، جونگکوک با انگشتانی سریع روی صفحه تایپ میکرد، درونِ ذهنش نیز میدید که جریانِ دادهها چند ثانیه بعد چطور جابجا میشود، همانگونه که ا/ت آینده را میدید، ولی از زاویهٔ سیگنالها و بایتها — دیدنِ آینده از درونِ کُد.
ساعت شمارِ مانیتور: ۰۰:۰۰:۰۵ … ۰۰:۰۰:۰۴ …
ناگهان، صدای انفجاری کوتاه از راهرویی دور بلند شد. نگهبانان رسیدند.
ا/ت در همان لحظه نگاهش تار شد — در یکی از آیندهها دید که جونگکوک گلوله میخورَد.
فریاد زد: «پوشش بگیر!»
جونگکوک در همان ثانیه پرید و به پشتِ ستون افتاد، گلوله از کنار گوشش رد شد. نگاه کوتاهی بینشان رد و بدل شد؛ نگاهی که پر از همزمانیِ محض بود — دو ذهنِ متصل در دو بُعدِ متفاوت.
ساعت شمار: ۰۰:۰۰:۰۱ …
صدایی واضح از سیستم بلند شد:
**«— Phase Lock Achieved.»**
نورِ سفیدِ خیرهکنندهای تمام سالن را در برگرفت. دستگاه متوقف شد. انرژی فروکش کرد. دروازه خاموش شد.
جونگکوک نفسزنان از جا بلند شد، چشمهایش از تعجب خیس.
«ما تونستیم… ا/ت، ما جلویِ فعال شدنِ دروازه رو گرفتیم!»
ا/ت، با لبخندی لرزان پاسخ داد, «فعلاً. اما چیزی اینجا هنوز ناتمامه… یه حس — یه صدا از بینِ سایهها… انگار یه نسخهی دیگه از ما هنوز اونطرف فعاله.»
و ناگهان، از دلِ نور خاموششده، تصویرِ مبهمِ دو انسان پدیدار شد — سایههایی آشنا، انگار از دنیایی دیگر.
----------------------------
ادامه دارد...
Part²⁵
باران نرمنرم روی پشتبامِ ساختمانِ متروکهیِ کنارِ رودخانهیِ هان میبارید. نقطهای که ا/ت در خواب دیده بود، حالا روبهرویشان قرار گرفته بود؛ انباری قدیمی با ورودی زنگزده و تابلوئی محو که هنوز واژهی *HYDRIS LAB* را به سختی میشد خواند — نام رمزی سازمانِ پشتِ صحنهی دروازههایِ جهانهای موازی.
جونگکوک هدفونِ ارتباطی را روی گوش گذاشت. «سیستمهای نظارتیشون هنوز فعاله. ولی من یه پنجرهی سه دقیقهای باز کردم تا هیچ سیگنالی از ما ثبت نشه. از اون راهرو میریم، مستقیم سمتِ هستهٔ کنترل.»
ا/ت آرام سر تکان داد، دستانش کمی لرزیدند، نه از ترس، از اشباعِ پیشاحساسی که در ذراتبدنش پیچیده بود. چند ثانیه جلوتر از اکنون را میدید: جرقهای… سیمی که مقطع میشد… انفجاری کوچک. با صدایی گرفته گفت:
«صبر کن — سه قدم جلوتر مینِ فشاریه. پا نذار روش.»
جونگکوک بدون لحظهای تردید تغییر مسیر داد. و درست همان لحظه، جرقهیی خفیف از تلهی غیرفعال باقی مانده زیر کف زمین برخاست. او نیمنگاهی به ا/ت انداخت، لبخند زد: «میدونی؟ این همیشه منو شگفتزده میکنه.»
ا/ت، بدون پاسخ، فقط نفس کشید. «قدرتت چی میگه؟»
جونگکوک چشمانش را بست, انگار درون هوای مرطوب چیزی را میکاوید. «یه طنین فلزی… دو نفر نگهبان در سطح پایینتر. ولی عجیبتر از همه اینکه صداها از دو نقطه میاد، یکی پشتِ واقعی و یکی سایهای — مثل بازتابی از خودِ زمان.»
ا/ت لحظهای مکث کرد. «یعنی... اونها هم دارن از نسخههای موازی خودشون استفاده میکنن؟»
«احتمالش زیاده. باید سریعتر عمل کنیم. قدرتهاشون هنوز ناپایدارن.»
به سمتِ طبقهی زیرین رفتند، جایی که چراغهای نئون نیمسوخته محیط را به سبز و بنفشِ خیس آغشته کرده بود. در مرکزِ سالن، محفظهای عظیم قرار داشت؛ همان دستگاهی که هر دو در رویاهایشان دیده بودند: دروازهای نقرهایـرنگ، پیچیده از سیمهای نورانی.
جونگکوک لپتاپش را روی سطح فلزی گذاشت، به سیستم متصل شد. «اگه از اینجا دسترسی بگیرم… میتونم جریان انرژی رو متوقف کنم و حافظهشون رو بارگذاری معکوس بفرستم. فقط سی ثانیه زمان میخوام.»
ا/ت دستش را روی قلبش گذاشت. «من سعی میکنم مسیر آینده رو ثابت نگه دارم، تا هیچ پیشامدی تغییرش نده. باید هماهنگ بمونیم.»
و لحظهای شگفتانگیز آغاز شد.
او چشم بست و در کسری از ثانیه، دنیای اطرافْ تکهتکه شد. میلیونها خاطرهی احتمالی مثل شیشههای شناور مقابلش رقصیدند. از میانِ آنها، فقط یکی سالم میماند — مسیرِ پیروزی. ا/ت به دقت همان را نگه داشت، تمامِ نیرویِ ذهنیاش را خرج کرد تا احتمالِ درست را واقعی نگه دارد.
در همان حال، جونگکوک با انگشتانی سریع روی صفحه تایپ میکرد، درونِ ذهنش نیز میدید که جریانِ دادهها چند ثانیه بعد چطور جابجا میشود، همانگونه که ا/ت آینده را میدید، ولی از زاویهٔ سیگنالها و بایتها — دیدنِ آینده از درونِ کُد.
ساعت شمارِ مانیتور: ۰۰:۰۰:۰۵ … ۰۰:۰۰:۰۴ …
ناگهان، صدای انفجاری کوتاه از راهرویی دور بلند شد. نگهبانان رسیدند.
ا/ت در همان لحظه نگاهش تار شد — در یکی از آیندهها دید که جونگکوک گلوله میخورَد.
فریاد زد: «پوشش بگیر!»
جونگکوک در همان ثانیه پرید و به پشتِ ستون افتاد، گلوله از کنار گوشش رد شد. نگاه کوتاهی بینشان رد و بدل شد؛ نگاهی که پر از همزمانیِ محض بود — دو ذهنِ متصل در دو بُعدِ متفاوت.
ساعت شمار: ۰۰:۰۰:۰۱ …
صدایی واضح از سیستم بلند شد:
**«— Phase Lock Achieved.»**
نورِ سفیدِ خیرهکنندهای تمام سالن را در برگرفت. دستگاه متوقف شد. انرژی فروکش کرد. دروازه خاموش شد.
جونگکوک نفسزنان از جا بلند شد، چشمهایش از تعجب خیس.
«ما تونستیم… ا/ت، ما جلویِ فعال شدنِ دروازه رو گرفتیم!»
ا/ت، با لبخندی لرزان پاسخ داد, «فعلاً. اما چیزی اینجا هنوز ناتمامه… یه حس — یه صدا از بینِ سایهها… انگار یه نسخهی دیگه از ما هنوز اونطرف فعاله.»
و ناگهان، از دلِ نور خاموششده، تصویرِ مبهمِ دو انسان پدیدار شد — سایههایی آشنا، انگار از دنیایی دیگر.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۹۲
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط