{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²⁷



صبح روز بعد، هوا طعم بهار داشت. آفتاب از پشت پرده‌های نازک اتاق بالا می‌آمد و روی فرش طرح‌دار اتاق لکه‌های نور می‌ریخت.
ا/ت با چشم‌های نیمه‌باز روی تخت جابه‌جا شد و اولین چیزی که دید، جونگ‌کوکی بود که کنار پنجره ایستاده و به موبایلش نگاه می‌کرد.

«داری چی کار می‌کنی؟»
صدایش هنوز خواب‌آلود بود.

جونگ‌کوک لبخند زد و گوشی را بالا گرفت.
«دارم خونه‌ها رو چک می‌کنم. گفتم شاید امروز بریم ببینیمشون.»

ا/ت با چشم‌های گرد شده نشست.
«از همین امروز؟ این‌قدری عجله داشتی؟»

جونگ‌کوک شانه بالا انداخت و کنارش نشست.
«آره. چون دیشب بعد از اینکه خوابیدی، فهمیدم… می‌خوام همین فردا شروع کنیم. نمی‌خوام حتی یک روز از این تصمیم عقب بیفته.»

ا/ت با گونه‌هایی کمی گل‌انداخته لبخند زد.
«باشه… بریم.»

جلوی آینه آماده شدند؛ ساده، راحت، معمولی — نه لباس‌های عملیات، نه تجهیزات. فقط دو آدمی که می‌خواستند خانه پیدا کنند.

***

محله‌ی اول **بانگ‌به** بود. خیابان‌های پر از درخت، کافه‌های کوچک و خانه‌هایی با پنجره‌های بزرگ.

در اولین واحد، مشاور املاک در را باز کرد.
خانه دلباز بود، نورگیر، اما وقتی وارد شدند، ا/ت چشم تنگ کرد.

«جونگ‌کوک… این بو چیه؟»

او بینی‌اش را چین داد.
«اممم… شبیه… غذای مانده؟»

مشاور بلافاصله گفت:
«نه نه! این بو طبیعیِ ساختمان‌های قدیمیه.»

ا/ت و جونگ‌کوک در حالی که سعی می‌کردند مؤدب باشند، به‌سرعت بیرون رفتند.

وقتی در خیابان قدم زدند، ا/ت خندید.
«تو می‌تونی تو سخت‌ترین عملیات‌ها بایستی، ولی یه بوی عجیب حریفت می‌کنه؟»

جونگ‌کوک اخم ساختگی کرد.
«من حساسیت دارم!»

هر دو خندیدند؛ خنده‌ای سبک، واقعی و رها.

***

خانه‌ی دوم در **هان‌نام‌دونگ** بود؛ محله‌ای آرام و شیک.
واحد، کوچک اما مرتب بود، با پنجره‌هایی رو به حیاط خلوت.

ا/ت وارد اتاق خواب شد و به آرامی گفت:
«اینو دوس دارم… یه حس گرم داره.»

جونگ‌کوک وارد شد و کنار او ایستاد.
«منم همین حس رو دارم. می‌دونی کجا رو بیشتر از همه پسندیدم؟»

«کجا؟»

جونگ‌کوک لبخند زد، کمی شیطنت‌آمیز.
«همین‌جا.»

ا/ت گونه‌اش داغ شد.
«جونگ‌کوک! درست رفتار کن، ما هنوز حتی قرارداد هم نبستیم.»

«من فقط نظرم رو گفتم!»

ولی هر دو می‌دانستند که انتخاب این خانه فقط به اتاق خواب مربوط نیست — خانه حس امن می‌داد.

***

خانه‌ی سوم در نزدیکی **رودخانه هان** بود؛ بزرگ‌تر، مدرن‌تر، با منظره‌ای زیبا.
ا/ت با حیرت به چشم‌انداز نگاه کرد.

«جونگ‌کوک… این… فوق‌العاده‌س.»

او در حالی که پنجره را باز می‌کرد گفت:
«آره، ولی انگار زیادی بزرگه. می‌خوام جایی باشه که وقتی قدم می‌زنیم صداهای همو گم نکنیم.»

ا/ت لبخند زد.
«این خیلی شاعرانه بود.»

يونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
«واقعیت بود.»

***

بعد از دیدن سه خانه، روی نیمکت پارکی نزدیک رودخانه نشستند. خورشید عصرگاهی بر آب موج می‌زد.

«خب… کدومو بیشتر دوست داشتی؟» جونگ‌کوک پرسید.

ا/ت با کمی فکر:
«اون دومی. کوچیک‌تر بود ولی… حس خونه می‌داد.»

جونگ‌کوک بدون مکث گفت:
«منم همونو می‌خوام.»

ا/ت با تعجب به او نگاه کرد.
«آخرین خونه بزرگ‌تر و قشنگ‌تر بود—»

«ولی اون دومی… شبیه چیزی بود که برای شروع زندگی‌مون می‌خوام.»

ا/ت آرام گفت:
«پس همونو می‌گیریم.»

جونگ‌کوک لبخند پهنی زد، انگار بار سنگینی از روی شانه‌هایش برداشته شده باشد.
«ا/ت…»

«هوم؟»

او انگشتانش را در دست ا/ت قفل کرد.
«این اولین تصمیم مشترکِ زندگی‌مونه.»

ا/ت سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«و بهترینش.»

غروب شد، نور شهر روشن.
و آن‌ها، برای اولین بار، نه درباره‌ی جنگ یا آینده‌های مبهم —
بلکه درباره‌ی **چیدمان خانه** و اینکه چه گلدانی کنار پنجره بگذارند — حرف زدند.

خانه‌ای که خیلی زود، قرار بود "خانه‌ی آنها" شود.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁸انتقال اثاثیه به خانه‌ی جدید،...

ادامه ی پارت ²⁸ا/ت خندید، تنشی که بینشان بود از بین رفت. «ا...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁶سه روز از خاموش شدن دروازه گذ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁵باران نرم‌نرم روی پشت‌بامِ سا...

My vampire

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط