{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه خوش خیال بودم...

چه خوش خیال بودم...
که همیشه فکر میکردم درقلب تو محکومم به حبس ابد..!!
یکباره جا خوردم...
وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد...
(هی تو)...!
آزادی...!
وصدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!
دیدگاه ها (۱)

شاهزاده دوست داشتنی من

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

سلام پرنسسام.... خوبین؟؟ 🫠🫠بفرمایین پارت جدید.... The unwant...

رقص مرگ و عشقp⁷نشستیم و شروع کردیم به خوراکی خوردن×نگفت کجا ...

داستان عاشقانه جدید

رمان عشق ممنوع

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

آخرین بحث پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط