" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ³⁹

_ نمیخوام دعوا کنیم.
پس شما هم زود تر انجامش بدین.

+ ازت متنفرم یونگی!

_ منم دوستت دارم.

رو به تهیونگ کرد و دستش را روی گردنش گذاشت.
سپس گفت...

+ قول بده بعدش همچی رو فراموش میکنی!
این فقط یه بازیه!

_ خیلی خب.
فقط زود تمومش کن!

دیگر چیزی نگفت.
فقط کم کم به تهیونگ نزدیک شد.
یک سانتی لب های تهیونگ بود که چشمانش را بست.
تهیونگ نیز همین کار را تکرار کرد.
آرام لب هایشان را روی یکدیگر گذاشتند.
حسی که تا به حال کنار یک پسر تجربه نکرده بودند.
جونگکوک کمی مکث کرد.
انگار نمیخواست جدا شود.
اصلا نمیدانست چرا؟!
اما حال وقت فکر کردن نبود.
نمیخواست بگذارد تصورات جیمین و یونگی قوی تر از قبل شود.
سریع بوسه ای زد و از تهیونگ جدا شد.
دلش میخواست باز هم ادامه دهد.
دلش میخواست باز طعم لب های نرم تهیونگ را بچشد.
طبق معمول...نمیدانست چرا؟!
خیلی دیر به خودش آمد.
دقیقا وقتی که دید یونگی با موبایل در دستش این لحظه را ثبت میکند.

{ taehyung }

فکر میکردم بیشتر از این حرف ها مقاومت کند.
اما نه.
او انجامش داد.
وقتی لب هایش را روی لب هایم قرار داد...
بی اختیار دلم میخواست عمیق تر ببوسمش.
دلم میخواست حداقل او ادامه دهد.
اصلا نمیدانستم چرا؟!
اما نشد.
و من هم فکر نمیکنم بتوانم به قولم عمل کنم و این لحظه را فراموش کنم.
از حرفم پشیمانم.
دلم نمیخواست زود تمام شود.
طعم آن لب های شیرین را هیچوقت فراموش نمیکنم.
قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌ام میکوبید.
اما چهره‌ ام بیانگر هیچ چیز نبود.
تنها لرزش صدایم را کنترل کردم و گفتم...

_ بنظرم برای امروز بسه.
من و جونگکوک دیگه باید بریم خونه.

دست جونگکوک را گرفتم و از جایم برخواستم.
همراهم بلند شد.
یونگی با لحنی که بنظر دلش کتک میخواهد گفت...

_ برای سانس دوم میرین خونه؟!

جونگکوک که اعصابش خورد شده بود گفت‌...

_ یونگی میشه راجبش حرف نزنی؟!
من نمیدونم شما دو نفر چه اصراری دارین ما رو بهم بچسبونین؟!
ما فقط دوستیم!

_ خیلی خب.
فقط چون نمیخوام ازم دلخور بشی!

با گفتن یک " شب خوش " ساده به سمت خروجی حرکت کردیم.
و صد البته که باز هم دست هایمان در دست هم‌ بود.
هیچ مخالفتی از جونگکوک نمیدیدم.
او حتی دستم را محکم تر گرفت.
طوری که اگر من رها میکردم او هنوز دستم را گرفته بود.
و اصلا...نمیدانستم چرا؟!

ادامه دارد...

¹⁵ لایک
دیدگاه ها (۱۴)

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

گل خونی پارت 49تهیونگ عصبی شد و با نفرت لب های جونگکوک رو می...

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:24[یک ماه بعد | دید تهیونگ]ای...

part 56یونگی که اولین بار بود میخواست اینکارو انجام بده یکم ...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت دوم: کسی که جونگکوک...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط