" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ³⁸
بطری روی جیمین و جونگکوک ثابت ماند.
تهیونگ گفت...
_ جیمین از جونگکوک!
_ جرئت با حقیقت؟!
+ حقیقت.
جیمین بعد از کمی درنگ پرسید...
_ اگه برگردی به قبل...
حاضر بودی باز هم با تهیونگ آشنا شی؟!
همهی نگاه ها روی جونگکوک بود.
ولی فقط نگاه یک نفر سنگین بود.
تهیونگ!
این سوال واقعا جواب مشخصی داشت.
یا شاید...
خودش اینگونه فکر میکرد.
بدون دریغ کردن یک لحظه پاسخ داد...
+ صد در صد!
سکوت.
و بعد یونگی با لبخندی ملایم به جونگکوک خیره شد.
اما در ذهنش چه میگذشت؟!
او میدانست که جونگکوک جز او هیچ دوستی ندارد.
اما حال از این بابت خوشحال بود که میدید او توانسته با تهیونگ ارتباط بر قرار کند.
تهیونگ نیز از جواب جونگکوک خیلی خوشش آمد.
تنها سرش را پایین انداخت و لبخندی گرم زد.
انگار که خجالت کشیده باشد.
سپس دستش را در موهای جونگکوک فرو برد و به آرامی نواش کرد.
جونگکوک که این سکوت برایش معذب کننده بود بطری را برداشت و بدون هیچ حرفی چرخاند.
روی خودش و یونگی افتاده بود.
جیمین گفت...
_ یونگی از جونگکوک!
_ جرئت یا حقیقت؟!
جونگکوک که بنظرش بازی یکنواخت شده بود تصمیم گرفت جرئت را انتخاب کند.
+ جرئت.
یونگی که کمی نگاهش شیطنت آمیز شده بود.
گفت...
_ میدونم که بعد از این درخواست ازم متنفر میشی اما میگم!
جونگکوک کمی ترسید.
نکند میخواست چیزی فکرش را میکند را بگوید؟!
نه نه نه امکان ندارد.
اما اگر گفت چه؟!
یونگی شروع کرد به صورت تکه تکه درخواستش را به زبان آوردن...
_ لطفا...همین...الان...تهیونگ رو...ببوس!
فک جونگکوک قفل شد.
چشم هایش گرد شد.
قلبش یک ضرب جا انداخت.
بدنش لرزی کرد.
هروقت این نشانه ها برایش اتفاق میافتاد یعنی یا خیلی استرس میگیرد...
یا خیلی میترسد.
اما اینبار نمیدانست کدام است.
شاید ترس...شاید هم استرس.
شاید هم هر دو.
قبل از هر چیزی تهیونگ اعتراض کرد...
_ چرا همچین چیزی ازش میخوای؟!
یونگی به صورت شرورانه ای دستانش را به هم قفل کرد و گفت...
_ هیچی!
فقط بنظرم بازی به یکم هیجان نیاز داشت.
_ واقعا نمیدونم تو سرت چی میگذره.
ولی هر چی هست تو داری اشتباه میکنی!
ادامه دارد...
¹⁵ لایک
part : ³⁸
بطری روی جیمین و جونگکوک ثابت ماند.
تهیونگ گفت...
_ جیمین از جونگکوک!
_ جرئت با حقیقت؟!
+ حقیقت.
جیمین بعد از کمی درنگ پرسید...
_ اگه برگردی به قبل...
حاضر بودی باز هم با تهیونگ آشنا شی؟!
همهی نگاه ها روی جونگکوک بود.
ولی فقط نگاه یک نفر سنگین بود.
تهیونگ!
این سوال واقعا جواب مشخصی داشت.
یا شاید...
خودش اینگونه فکر میکرد.
بدون دریغ کردن یک لحظه پاسخ داد...
+ صد در صد!
سکوت.
و بعد یونگی با لبخندی ملایم به جونگکوک خیره شد.
اما در ذهنش چه میگذشت؟!
او میدانست که جونگکوک جز او هیچ دوستی ندارد.
اما حال از این بابت خوشحال بود که میدید او توانسته با تهیونگ ارتباط بر قرار کند.
تهیونگ نیز از جواب جونگکوک خیلی خوشش آمد.
تنها سرش را پایین انداخت و لبخندی گرم زد.
انگار که خجالت کشیده باشد.
سپس دستش را در موهای جونگکوک فرو برد و به آرامی نواش کرد.
جونگکوک که این سکوت برایش معذب کننده بود بطری را برداشت و بدون هیچ حرفی چرخاند.
روی خودش و یونگی افتاده بود.
جیمین گفت...
_ یونگی از جونگکوک!
_ جرئت یا حقیقت؟!
جونگکوک که بنظرش بازی یکنواخت شده بود تصمیم گرفت جرئت را انتخاب کند.
+ جرئت.
یونگی که کمی نگاهش شیطنت آمیز شده بود.
گفت...
_ میدونم که بعد از این درخواست ازم متنفر میشی اما میگم!
جونگکوک کمی ترسید.
نکند میخواست چیزی فکرش را میکند را بگوید؟!
نه نه نه امکان ندارد.
اما اگر گفت چه؟!
یونگی شروع کرد به صورت تکه تکه درخواستش را به زبان آوردن...
_ لطفا...همین...الان...تهیونگ رو...ببوس!
فک جونگکوک قفل شد.
چشم هایش گرد شد.
قلبش یک ضرب جا انداخت.
بدنش لرزی کرد.
هروقت این نشانه ها برایش اتفاق میافتاد یعنی یا خیلی استرس میگیرد...
یا خیلی میترسد.
اما اینبار نمیدانست کدام است.
شاید ترس...شاید هم استرس.
شاید هم هر دو.
قبل از هر چیزی تهیونگ اعتراض کرد...
_ چرا همچین چیزی ازش میخوای؟!
یونگی به صورت شرورانه ای دستانش را به هم قفل کرد و گفت...
_ هیچی!
فقط بنظرم بازی به یکم هیجان نیاز داشت.
_ واقعا نمیدونم تو سرت چی میگذره.
ولی هر چی هست تو داری اشتباه میکنی!
ادامه دارد...
¹⁵ لایک
- ۶۰۶
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط