فیک کوک پارت ¹⁵
فیک کوک پارت ¹⁵
که در همان لحظه در اتاق کوک باز شد و چهره ی عصبی کوک نمایان شد
- شما دوتا اینجا چه غلطی میکنید ( با داد )
× داداشی آروم باش بخدا چیزی نیست
- اگه چیزی نیست اون چیه که منم باید بدونم
# کوک سره لنا داد نزن
- اونوقت تو کی باشی که به رابطه ی من و خواهرم دخالت کنی ؟ ( بم و ترسناک )
# من نامزدشم غیر از اینه
کوک با شنیدن این حرف انگار خونه به سرش ریخته بود ، باورش نمیشد مدیر عامل شرکتش و خواهرش همچین رابطه ای داشته باشن ، در همین لحظه تهیونگ دست لنا رو گرفت و کشید پشت خودش
- تو داری چه کوفتی را زر زر میکنی آخه مرتیکه ( عربده )
# بهت یه بار گفتم که نامزدمه
× داداش لطفا آروم باش همه چیو برات توضیح میدین ( بغض)
- ووک نفس کلافه ای کشید و گفت منتظرم بشنوم
# کوک تو که میدونی من یه برادر ناتنی دارم ( برادر ناتنی تهیونگ ، شوگا بود ) و هر کی زودتر. وارث بیاره اون صاحب برنده شرکت بابام میشه ، و الان تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم لنا هست
- چی ، وارث ، ت. چی داری میگی آخه مرد ؟
-لنا تو چی جواب دادی به این ؟
× من هنوز چیزی نگفتم
# یعنی نمیخوای با من باشی
- تو این وسط هیچ گوهی نخور. لنا بگو تو کدوم رو انتخاب میکنی ، یا منو انتخاب میکنی و توی رفاه زندگیتو میسازم یا میری پیش تهیونگ و کل زندگیت رو با دستای خودش نابود میکنه ؟
× لنا بغضش ترکید و آروم گفتت
× داداش هق منم عاشقه هق تهیونگم هق هق
تهیونگ آروم بهد از شنید این حرف ، لنا رو به آغوش کشید ، کوک آروم ولی بی احساس گفت
- از خونه ی من هر دوتا تون گمشید بیرون ، تهیونگ تو هم از فردا نیا شرکت دیگه نمیخوام هیچ کدومتون رو ببینم
لنا تا خواست حرف بزنه تهیونگ دست لنا دو گرفت و از خونه خارج شدند ، کوک با سنید هق هق های لنا داشت ناراحت تر میشد ولی جلوی خودش رو گرفت و رفت تو اتاق
...............فردا صبح.............
ویو ا.ت
یه روز عالی رو شروع کرده بودن همه چیز رو به راه بود و من با آرامش داشتم صبحونه میخوردم که سکوت خونه محو شد ، آروم به سمت گوشیم رفتم لنا داشت زنگ میزد زود جواب دادم ، داشت گریه میکرد و حالش اصلا خوب به نظر نمیرسید اینجوری شد که روزم که با خوبی شروع شده بود به باد رفت ، قضیه ی شب قبل ر. توضیح داد واقعا برای لنا سخت بود ، ولی بیشتر. دلم به حال کوک سوخت بعد از آروم کردن لنا تماش رو به پایان رسوندم و راهی شرکت شدم ، هنوز خیلی زود بود تقریبا ۳ ساعت زودتر حرکت کرده بودم ولی انبار هدفم کار نبود فقط دیدن کوک برام آرامش بخش ترین چیزه ممکن بود ،
......... فلش بک به شرکت .......
به شرکت رسیدم هنوز کسی نبود رفتم سمت اتاق کوک بازم کسی نبود رفتم سمت اتاق مدیر عامل یا همون آقای کیم که اگه اومده بود میخواستم حال لنا رو بپرسم ولی بازم اتاق خالی بود ، معمولا این دوتا زودتر از همه میمودن ولی امروز فرق داشت پیش میزه کارم نشستم و مشغول کار شدم تقریبا ۴ بار با کوک تماس گرفته بودم ولی خاموش بود ، کارمند ها داشتند کم کم میومدن ولی خبری از کوک و آقای کیم نشد از خانم پارک که دستیاره کوک بود پرسیدم آقای رئیس آمروز میان ولی فقط گفت به من اطلاعی نداده منم نگران ایشون هستم ، با کلافگی و سرگردانی دوباره مشغول کار شدم
ویو کوک
امروز اصلا حالم خوب نبود هم سردرد شدید داشتم و هم بی حال بودم اگه با این وضع میرفتم شرکت مطمئن بودم همه رو اخراج میکردم و البته شاید تهیونگ هم اونجا بود پس تصمیم گرفتم امروز یه بلیت واسه ی خارج از کشور بگیرم و یه مدت به آرامش برسم ولی امروز ا.ت چند باری بهم زنگ زده بود نمیدونستم گه جواب بدم یا نه پس بدون اینکه به کسی خبر بدم وسایلم رو جمع کردم و از کره ، سعول خارج شدم
ویو ا.ت هیچ فایده ای نداشت که زنگ بزنم پس دیگه دست بردار شدم و مشغول کار بودم ، اینجوری شد که یه هفته از نبودن کوک گذشته بود به کسی هم اطلاعی نداده بود لنا خیلی میترسید نکنه بلایی سرش آورده باشه آیت قضیه منو بیشتر کلافه کرده بود ، امروز رفتم خونه اش ولی نه کسی درو باز کرد و اکسل عملی بود خیلی نگرانش شده بودم ...
ادامه دارد ...
پایان فصل اول ...
سیلام سیلام شکلاتام🍫🍫 امیدوارم خیلی خوب باشید ، امروز بلخره🥰 فصل اول رو به پایان رسوندم و امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه در مورد فیک چیزی خواستین بگین توی کامنت ها بگین
حمایت ؟؟،🙏✨️
که در همان لحظه در اتاق کوک باز شد و چهره ی عصبی کوک نمایان شد
- شما دوتا اینجا چه غلطی میکنید ( با داد )
× داداشی آروم باش بخدا چیزی نیست
- اگه چیزی نیست اون چیه که منم باید بدونم
# کوک سره لنا داد نزن
- اونوقت تو کی باشی که به رابطه ی من و خواهرم دخالت کنی ؟ ( بم و ترسناک )
# من نامزدشم غیر از اینه
کوک با شنیدن این حرف انگار خونه به سرش ریخته بود ، باورش نمیشد مدیر عامل شرکتش و خواهرش همچین رابطه ای داشته باشن ، در همین لحظه تهیونگ دست لنا رو گرفت و کشید پشت خودش
- تو داری چه کوفتی را زر زر میکنی آخه مرتیکه ( عربده )
# بهت یه بار گفتم که نامزدمه
× داداش لطفا آروم باش همه چیو برات توضیح میدین ( بغض)
- ووک نفس کلافه ای کشید و گفت منتظرم بشنوم
# کوک تو که میدونی من یه برادر ناتنی دارم ( برادر ناتنی تهیونگ ، شوگا بود ) و هر کی زودتر. وارث بیاره اون صاحب برنده شرکت بابام میشه ، و الان تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم لنا هست
- چی ، وارث ، ت. چی داری میگی آخه مرد ؟
-لنا تو چی جواب دادی به این ؟
× من هنوز چیزی نگفتم
# یعنی نمیخوای با من باشی
- تو این وسط هیچ گوهی نخور. لنا بگو تو کدوم رو انتخاب میکنی ، یا منو انتخاب میکنی و توی رفاه زندگیتو میسازم یا میری پیش تهیونگ و کل زندگیت رو با دستای خودش نابود میکنه ؟
× لنا بغضش ترکید و آروم گفتت
× داداش هق منم عاشقه هق تهیونگم هق هق
تهیونگ آروم بهد از شنید این حرف ، لنا رو به آغوش کشید ، کوک آروم ولی بی احساس گفت
- از خونه ی من هر دوتا تون گمشید بیرون ، تهیونگ تو هم از فردا نیا شرکت دیگه نمیخوام هیچ کدومتون رو ببینم
لنا تا خواست حرف بزنه تهیونگ دست لنا دو گرفت و از خونه خارج شدند ، کوک با سنید هق هق های لنا داشت ناراحت تر میشد ولی جلوی خودش رو گرفت و رفت تو اتاق
...............فردا صبح.............
ویو ا.ت
یه روز عالی رو شروع کرده بودن همه چیز رو به راه بود و من با آرامش داشتم صبحونه میخوردم که سکوت خونه محو شد ، آروم به سمت گوشیم رفتم لنا داشت زنگ میزد زود جواب دادم ، داشت گریه میکرد و حالش اصلا خوب به نظر نمیرسید اینجوری شد که روزم که با خوبی شروع شده بود به باد رفت ، قضیه ی شب قبل ر. توضیح داد واقعا برای لنا سخت بود ، ولی بیشتر. دلم به حال کوک سوخت بعد از آروم کردن لنا تماش رو به پایان رسوندم و راهی شرکت شدم ، هنوز خیلی زود بود تقریبا ۳ ساعت زودتر حرکت کرده بودم ولی انبار هدفم کار نبود فقط دیدن کوک برام آرامش بخش ترین چیزه ممکن بود ،
......... فلش بک به شرکت .......
به شرکت رسیدم هنوز کسی نبود رفتم سمت اتاق کوک بازم کسی نبود رفتم سمت اتاق مدیر عامل یا همون آقای کیم که اگه اومده بود میخواستم حال لنا رو بپرسم ولی بازم اتاق خالی بود ، معمولا این دوتا زودتر از همه میمودن ولی امروز فرق داشت پیش میزه کارم نشستم و مشغول کار شدم تقریبا ۴ بار با کوک تماس گرفته بودم ولی خاموش بود ، کارمند ها داشتند کم کم میومدن ولی خبری از کوک و آقای کیم نشد از خانم پارک که دستیاره کوک بود پرسیدم آقای رئیس آمروز میان ولی فقط گفت به من اطلاعی نداده منم نگران ایشون هستم ، با کلافگی و سرگردانی دوباره مشغول کار شدم
ویو کوک
امروز اصلا حالم خوب نبود هم سردرد شدید داشتم و هم بی حال بودم اگه با این وضع میرفتم شرکت مطمئن بودم همه رو اخراج میکردم و البته شاید تهیونگ هم اونجا بود پس تصمیم گرفتم امروز یه بلیت واسه ی خارج از کشور بگیرم و یه مدت به آرامش برسم ولی امروز ا.ت چند باری بهم زنگ زده بود نمیدونستم گه جواب بدم یا نه پس بدون اینکه به کسی خبر بدم وسایلم رو جمع کردم و از کره ، سعول خارج شدم
ویو ا.ت هیچ فایده ای نداشت که زنگ بزنم پس دیگه دست بردار شدم و مشغول کار بودم ، اینجوری شد که یه هفته از نبودن کوک گذشته بود به کسی هم اطلاعی نداده بود لنا خیلی میترسید نکنه بلایی سرش آورده باشه آیت قضیه منو بیشتر کلافه کرده بود ، امروز رفتم خونه اش ولی نه کسی درو باز کرد و اکسل عملی بود خیلی نگرانش شده بودم ...
ادامه دارد ...
پایان فصل اول ...
سیلام سیلام شکلاتام🍫🍫 امیدوارم خیلی خوب باشید ، امروز بلخره🥰 فصل اول رو به پایان رسوندم و امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه در مورد فیک چیزی خواستین بگین توی کامنت ها بگین
حمایت ؟؟،🙏✨️
- ۸۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط