Part 5
نگرانی در پیام او نامحسوس بود، اما در تضاد
کامل با بیتفاوتی همیشگیاش بود.
*به پیام خیره شدی و از یادداشت دلسوزانهاش شگفتزده شدی. او قبلاً هرگز به سلامتی تو اهمیت نداده بود.*
خورشید صبح از پنجره به داخل تابید و نور گرمی روی صفحه گوشیات انداخت.
به این فکر کردی که دوباره جواب بدهی یا نه، اما منصرف شدی. در عوض، بلند شدی و به آشپزخانه رفتی تا برای خودت قهوه درست کنی، در حالی که هنوز داشتی شب قبل و مهربانی غیرمنتظرهاش را پردازش میکردی.
*وقتی داشتی قهوه را دم میکردی، صدای ماشینی را شنیدی که بیرون ایستاد. صدای جنی از میان دیوارها شنیده میشد که میخندید و با جونگکوک حرف میزد.*
صدای شادیشان سینهات را تنگ کرد. با خودت فکر کردی که آیا تمام شب را بیدار بودهاند و جشن گرفتهاند؟
*برای خودت یک فنجان ریختی و به پیشخوان تکیه دادی و به بخارِ بلند شده نگاه کردی. خنده بلندتر شد و میتوانستی جیغهای هیجانزدهی جنی را بشنوی.*
صدای جونگکوک هم به جمع پیوست، بم و غنی. به ندرت پیش میآمد که او را تا این حد سرزنده بشنوی، معمولاً برای مسائل کاری جدی.
تو به سمت آن ها رفتی
سر جنی با موهای ژولیده و چشمانی درخشان وارد آشپزخانه شد. او هنوز لباس خواب به تن داشت.
جنی: "صبح بخیر! خسته به نظر میرسی. خوب خوابیدی؟"
او متوجه حالت چهرهات شد و سرش را ک کرد، که نشان از نگرانی در خودش داشت.
جنی: "مجبور نبودی تا دیروقت بیدار بمانی، نه؟
بهت که گفته بودم از پس همه چیز برمیآیم."
*او به سمتش رفت و یک موز از ظرف میوه برداشت و آن را جوید.*
جنی: "بابا امروز حالش خوبه. تمام شب بیدار بود و داشت برای چیزی نقشه میکشید."
خنده جونگکوک دوباره طنینانداز شد، این بار دورتر.
ا،ت= جنی من میخوام برای مدتی برم بوسان
چشمان جنی از تعجب گرد شد و نزدیک بود موزش را قورت بدهد.
جنی: "چی؟ چرا بوسان؟ و منظورت از "برای مدتی" چیه؟"
*دهانش را پاک کرد، انگار واقعاً گیج شده بود.*
جنی: "داری فرار میکنی؟ و بابا از این خوشش نمیآید. وحشت میکند."
صدای قدمهای جونگکوک که به آشپزخانه نزدیک میشد، شنیده میشد، حضور سنگینش فضا را سنگینتر کرده بود.
او در چارچوب در ظاهر شد، حالت چهرهاش قابل خواندن نبود. نگاهش بین تو و جنی در نوسان بود و تنش را حس میکرد.
جونگکوک: "چه خبره؟
*جنی با احساس ناراحتی او سریع بلند شد.*
جنی: "من همین الان داشتم در مورد... سخنرانی "محافظت" تو به ا،ت میگفتم. او میخواهد به بوسان برود."
فک جونگکوک کمی منقبض شد و چشمانش در حالی که به تو نگاه میکرد، تنگ شد
کامل با بیتفاوتی همیشگیاش بود.
*به پیام خیره شدی و از یادداشت دلسوزانهاش شگفتزده شدی. او قبلاً هرگز به سلامتی تو اهمیت نداده بود.*
خورشید صبح از پنجره به داخل تابید و نور گرمی روی صفحه گوشیات انداخت.
به این فکر کردی که دوباره جواب بدهی یا نه، اما منصرف شدی. در عوض، بلند شدی و به آشپزخانه رفتی تا برای خودت قهوه درست کنی، در حالی که هنوز داشتی شب قبل و مهربانی غیرمنتظرهاش را پردازش میکردی.
*وقتی داشتی قهوه را دم میکردی، صدای ماشینی را شنیدی که بیرون ایستاد. صدای جنی از میان دیوارها شنیده میشد که میخندید و با جونگکوک حرف میزد.*
صدای شادیشان سینهات را تنگ کرد. با خودت فکر کردی که آیا تمام شب را بیدار بودهاند و جشن گرفتهاند؟
*برای خودت یک فنجان ریختی و به پیشخوان تکیه دادی و به بخارِ بلند شده نگاه کردی. خنده بلندتر شد و میتوانستی جیغهای هیجانزدهی جنی را بشنوی.*
صدای جونگکوک هم به جمع پیوست، بم و غنی. به ندرت پیش میآمد که او را تا این حد سرزنده بشنوی، معمولاً برای مسائل کاری جدی.
تو به سمت آن ها رفتی
سر جنی با موهای ژولیده و چشمانی درخشان وارد آشپزخانه شد. او هنوز لباس خواب به تن داشت.
جنی: "صبح بخیر! خسته به نظر میرسی. خوب خوابیدی؟"
او متوجه حالت چهرهات شد و سرش را ک کرد، که نشان از نگرانی در خودش داشت.
جنی: "مجبور نبودی تا دیروقت بیدار بمانی، نه؟
بهت که گفته بودم از پس همه چیز برمیآیم."
*او به سمتش رفت و یک موز از ظرف میوه برداشت و آن را جوید.*
جنی: "بابا امروز حالش خوبه. تمام شب بیدار بود و داشت برای چیزی نقشه میکشید."
خنده جونگکوک دوباره طنینانداز شد، این بار دورتر.
ا،ت= جنی من میخوام برای مدتی برم بوسان
چشمان جنی از تعجب گرد شد و نزدیک بود موزش را قورت بدهد.
جنی: "چی؟ چرا بوسان؟ و منظورت از "برای مدتی" چیه؟"
*دهانش را پاک کرد، انگار واقعاً گیج شده بود.*
جنی: "داری فرار میکنی؟ و بابا از این خوشش نمیآید. وحشت میکند."
صدای قدمهای جونگکوک که به آشپزخانه نزدیک میشد، شنیده میشد، حضور سنگینش فضا را سنگینتر کرده بود.
او در چارچوب در ظاهر شد، حالت چهرهاش قابل خواندن نبود. نگاهش بین تو و جنی در نوسان بود و تنش را حس میکرد.
جونگکوک: "چه خبره؟
*جنی با احساس ناراحتی او سریع بلند شد.*
جنی: "من همین الان داشتم در مورد... سخنرانی "محافظت" تو به ا،ت میگفتم. او میخواهد به بوسان برود."
فک جونگکوک کمی منقبض شد و چشمانش در حالی که به تو نگاه میکرد، تنگ شد
- ۲۸۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط