دنیایی در میان مه و جادو پارت۲🔮
دنیایی در میان مه و جادو پارت۲🔮
🍀 باشه باباجون تو برو منم به اینجا یه دستی میکشم
بابابزرگ هم رفتش و ایزوکو تنها موند وسط مطب
🍀 هوففف.. خدا چه روز شلوغی (با پشت دستش عرقش پیشونیشو خشک کرد)
ولی چه حیف که من نمیتونم هیچ کار مفیدی تو این زندگی انجام بدم درسته تو این دنیای شگفت انگیز و جادویی هر کسی یه شکل و یه مدله .. اما اونی که باید ضعیف ترین و بدون جادو باشه چرا منم🥺😞😞😞
کاشکی منم می تونستم مثل بقیه جادو کنم یا ماجراجو شم یا حداقل مجبور نبودم تموم عمرمو تو این روستای دور افتاده بگذرونم.... درسته خانوادم به مردم روستا گفتن که بخاطر یه بیماری نمتونم جادو کنم یا از هسته مانام استفاده کنم و دلیل اومدنمون هم اینه که من بیماریم تو هوای پاک و ارامش بهتر میشه
اما تا کی میشه قایم شد😫😫😫بعدشم اگه بخوام اینجوری همیشه اینجا باشم و هیچ شگفتی ای تو زندگیم نداشته باشم که نمیشه ....اینجوی من از قصه دق میکنم 😩😩😩درستهه🤩من میخوام یه ماجراجو شم و یا یه مبارز اونم قوی ترین کسی که پلیدی ها رو ازبین میبره( اینجا ایزوکو داره جاروش رو تو هوا تکون میده که انگار شمشیره)
دقیقا عین همون مبارز و ماجراجو تو کتابای پدربزرگ من همه اون کتابا رو بار ها و بارها خوندم و میدونم که شخصیتا اون کتاب چجوری شجاعانه میجنگن 😃شاهزاده ها😆👑 شوالیه ها⚔️جادوگرا 🪄🪄( اینجا در حالی که داشت خیال پردازی میکرد دست تاشو تو هوا تکون میداد جوری که انگار داره یه نمایشنامه حماسی بخونه🤣🤣تازه سطلم گذاشته بود رو سرش ) دقیقا من میخوام یه ادم خفن شم همه رو نجات بدم... پلیدی ها رو از بین ببرم... سر تا سر این قاره رو بینیم... بلاه بلاه بلاه..... (🙅♂️💁♂️🙆♂️🧍♂️🚶♂️🤣🤣)
در همین حین که ایزوکو داشت بازی و خیال پردازی میکرد کارلوس رسید
کارلوس : ها 😮😯پفففف🤣خخخخخ🤣🤣🤣🤣
🍀: هااا😱😨😨😨
کارلوس: پففف داداش کوچولو انگاری تو هم باید بری پیش بابابزرگ یه نگاه بندازه
🍀 چی نه 😨نه من هیچ کاری نمیکردم😖😫😣😣
کارلوس: ولی داداشی تا جایی که من یادمه این وسط داشتی با یه سطل رو کلت و دسته جارو با یه هیولا خیالی میجنگیدی🤣
🍀 نه نه 😫😫😫 من خوبم😖😖
کارلوس: ای خدا😉🤭از دست این داداش کوچولو ی من که همیشه خیال پردازی میکنه( دستشو میزاره رو سر ایزوکو و موهاشو بهم میرزه و نوازش میکنه🙇♂️)
🍀 اععع کارلوس نکن😫😫 موهامو بهم ریختی بعدشم من کلا دوسال ازت کوچیکترم ولی تو جوری باهم رفتار میکنی که انگار شبیه دوقلو هام نه فقط تو همه باهام مثل بچه هان😖
کارلوس:معلومه دیگه تو داداشی فسقلی منی من ازت مراقبت نکنم کی کنه بعدشم همه اینا برا اینه که برامون عزیزی
🍀 ولی من نمیخوام.....
👴پسرا چقدر اینجا شلوغ کردین.... راستی دارین چیکار میکنین انقدر سرگرمین...حتما حسابی داره بهتون خوش میگذره که شیش باره صداتون کردم ولی نفهمیدین
کارلوس: اره بابا جون حسابی سرگرمی و مخصوصا داداش کوچولو که داشت با جارو ....
ایزوکو سریع دستشو گذاشت رو دهن کارلوس نا حرف نزنه🫢
🍀 ام...چیزه ...پدر بزرگ .ا.اره . م. ما داشتیم کار.. میکردیم.. داداش... هم. همین خواست بگه😰
کارلوس: ( زیر دست ایزوکو داش حرف میزد و صداش خفه) خخخ اره تو راست میگی اقا ی ماجراجو😄
🍀 اعع خواااهش میکنم.. بیخیال😫
👴 هوف😩من که هیچی از کارا شما بچه ها نمیفهمم راستی بچه ها بخاطر کار شلوغمون دارو هامون تموم شدن میشه یکی تون بره تو کوه یکم گیاه بیاره
کارلوس: باشه من
🍀(سریع دستشو برد بالا و تند گف)منن میرم بیارم
تو ذهنش( هر چی سریع ترم بهتره 😩 اینجوری کارلوس تا شب هی مسخرم میکنه تازشم😰اگه مامان باباجون بفهمن که من هی خیال پردازی میکنم تا یه هفته اجازه بیرون رفتن نمیدن😭😭)
👴 باشه نمیدونم چرا مشتاقی ولی باشه... فقط ایزو هواست باشه. چیزی نشه و تا قبل ساعت نه شب برگرد... چون اگه چیزی شه مامانت زندم نمیزاره . .
🍀باشه من رفتم( کولش و دفترچشو برا داشت و رفت)
🍀 باشه باباجون تو برو منم به اینجا یه دستی میکشم
بابابزرگ هم رفتش و ایزوکو تنها موند وسط مطب
🍀 هوففف.. خدا چه روز شلوغی (با پشت دستش عرقش پیشونیشو خشک کرد)
ولی چه حیف که من نمیتونم هیچ کار مفیدی تو این زندگی انجام بدم درسته تو این دنیای شگفت انگیز و جادویی هر کسی یه شکل و یه مدله .. اما اونی که باید ضعیف ترین و بدون جادو باشه چرا منم🥺😞😞😞
کاشکی منم می تونستم مثل بقیه جادو کنم یا ماجراجو شم یا حداقل مجبور نبودم تموم عمرمو تو این روستای دور افتاده بگذرونم.... درسته خانوادم به مردم روستا گفتن که بخاطر یه بیماری نمتونم جادو کنم یا از هسته مانام استفاده کنم و دلیل اومدنمون هم اینه که من بیماریم تو هوای پاک و ارامش بهتر میشه
اما تا کی میشه قایم شد😫😫😫بعدشم اگه بخوام اینجوری همیشه اینجا باشم و هیچ شگفتی ای تو زندگیم نداشته باشم که نمیشه ....اینجوی من از قصه دق میکنم 😩😩😩درستهه🤩من میخوام یه ماجراجو شم و یا یه مبارز اونم قوی ترین کسی که پلیدی ها رو ازبین میبره( اینجا ایزوکو داره جاروش رو تو هوا تکون میده که انگار شمشیره)
دقیقا عین همون مبارز و ماجراجو تو کتابای پدربزرگ من همه اون کتابا رو بار ها و بارها خوندم و میدونم که شخصیتا اون کتاب چجوری شجاعانه میجنگن 😃شاهزاده ها😆👑 شوالیه ها⚔️جادوگرا 🪄🪄( اینجا در حالی که داشت خیال پردازی میکرد دست تاشو تو هوا تکون میداد جوری که انگار داره یه نمایشنامه حماسی بخونه🤣🤣تازه سطلم گذاشته بود رو سرش ) دقیقا من میخوام یه ادم خفن شم همه رو نجات بدم... پلیدی ها رو از بین ببرم... سر تا سر این قاره رو بینیم... بلاه بلاه بلاه..... (🙅♂️💁♂️🙆♂️🧍♂️🚶♂️🤣🤣)
در همین حین که ایزوکو داشت بازی و خیال پردازی میکرد کارلوس رسید
کارلوس : ها 😮😯پفففف🤣خخخخخ🤣🤣🤣🤣
🍀: هااا😱😨😨😨
کارلوس: پففف داداش کوچولو انگاری تو هم باید بری پیش بابابزرگ یه نگاه بندازه
🍀 چی نه 😨نه من هیچ کاری نمیکردم😖😫😣😣
کارلوس: ولی داداشی تا جایی که من یادمه این وسط داشتی با یه سطل رو کلت و دسته جارو با یه هیولا خیالی میجنگیدی🤣
🍀 نه نه 😫😫😫 من خوبم😖😖
کارلوس: ای خدا😉🤭از دست این داداش کوچولو ی من که همیشه خیال پردازی میکنه( دستشو میزاره رو سر ایزوکو و موهاشو بهم میرزه و نوازش میکنه🙇♂️)
🍀 اععع کارلوس نکن😫😫 موهامو بهم ریختی بعدشم من کلا دوسال ازت کوچیکترم ولی تو جوری باهم رفتار میکنی که انگار شبیه دوقلو هام نه فقط تو همه باهام مثل بچه هان😖
کارلوس:معلومه دیگه تو داداشی فسقلی منی من ازت مراقبت نکنم کی کنه بعدشم همه اینا برا اینه که برامون عزیزی
🍀 ولی من نمیخوام.....
👴پسرا چقدر اینجا شلوغ کردین.... راستی دارین چیکار میکنین انقدر سرگرمین...حتما حسابی داره بهتون خوش میگذره که شیش باره صداتون کردم ولی نفهمیدین
کارلوس: اره بابا جون حسابی سرگرمی و مخصوصا داداش کوچولو که داشت با جارو ....
ایزوکو سریع دستشو گذاشت رو دهن کارلوس نا حرف نزنه🫢
🍀 ام...چیزه ...پدر بزرگ .ا.اره . م. ما داشتیم کار.. میکردیم.. داداش... هم. همین خواست بگه😰
کارلوس: ( زیر دست ایزوکو داش حرف میزد و صداش خفه) خخخ اره تو راست میگی اقا ی ماجراجو😄
🍀 اعع خواااهش میکنم.. بیخیال😫
👴 هوف😩من که هیچی از کارا شما بچه ها نمیفهمم راستی بچه ها بخاطر کار شلوغمون دارو هامون تموم شدن میشه یکی تون بره تو کوه یکم گیاه بیاره
کارلوس: باشه من
🍀(سریع دستشو برد بالا و تند گف)منن میرم بیارم
تو ذهنش( هر چی سریع ترم بهتره 😩 اینجوری کارلوس تا شب هی مسخرم میکنه تازشم😰اگه مامان باباجون بفهمن که من هی خیال پردازی میکنم تا یه هفته اجازه بیرون رفتن نمیدن😭😭)
👴 باشه نمیدونم چرا مشتاقی ولی باشه... فقط ایزو هواست باشه. چیزی نشه و تا قبل ساعت نه شب برگرد... چون اگه چیزی شه مامانت زندم نمیزاره . .
🍀باشه من رفتم( کولش و دفترچشو برا داشت و رفت)
- ۳.۹k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط