جبرانی جبران نشدنی
جبرانی، جبران نشدنی !
آب بدنمان که کم شود تک تک سلول های بدنمان در تکاپوی جبران این کم آبی به تقلا می افتند ، آب را از دل و جان میوه ها بیرون می کشند و دست به دامن قنات های زیر زمینی بدنمان می شوند تا مبادا جای خالی آب احساس شود . نه فقط آب گویی سیستم جسمیمان اجازه خالی بودن جای چیزی را نمی دهد; یا میمیریم یا جایش را با چیز دیگری پر می کنند.
و وای به آن روزی که چشم هایمان احساس کند ندیدن کسانی را ، وای از آن روز که کمبود صدای کسانی را حس کند گوش هایمان ; از نوک انگشت پایت تا موخوره ی مویت این جای خالی را احساس میکند و مثل همیشه در پی جبران بر می آید و قلبمان که در انتظار پر شدن از حس وجود است را لبریز می کند از دلتنگی ; ولی چه پر شدنی ! دلتنگی خود یعنی عدم وجود !
روز به روز قلبمان کوچک تر و تنگ تر می شود تا حس نکردن ها حس نشود ، و پیش می رود و پیش می رود تا زمانی که حضور آن رفته ها حس شود . قسمت ترسناک آنجاست که حضوری در کار نباشد!
یادم می آید همین چند وقت پیش بود که شیر آب را آنقدر محکم بستیم که هرز شد و دیگر آن شیر آب سابق نشد ; لحظه به لحظه از آن آب می ریخت و دیگر حتی نمی توانستیم شدت جریان آب را کم کنیم ، متوقف کردنش که جای خود داشت .
زیاد که دلتنگ شویم هم پیچ دلمان هرز می شود از شدت تنگ کردن دلمان ! دیگر آن دل سابق نمی شود ،
حتی اگر آن ها که رفته اند هم بیایند ، روبرویت بنشینند و تو صدایشان را بشنوی باز هم دلتنگشان هستی و این دلتنگی پایان ندارد تا زمانی که دلت را هم مثل شیر آب خانه ی ما عوض کنی و قطعا که نمی توانی! این است دلیل اینکه از شادی ها می گذریم و ناراحتی ها را فراموش نمی کنیم ، حتی اگر همه چیز درست شود ، همه بیایند و همه چیز همان شود که بود . ما پیچ های دلمان هرز شده و تا همیشه دلتنگ اطرافیان ، بوی قدیمی خانه هایمان و خودمان می مانیم!
.
**پی نوشت نداره چون کل نوشته از منه اصلا😅
چطوره؟☺
آب بدنمان که کم شود تک تک سلول های بدنمان در تکاپوی جبران این کم آبی به تقلا می افتند ، آب را از دل و جان میوه ها بیرون می کشند و دست به دامن قنات های زیر زمینی بدنمان می شوند تا مبادا جای خالی آب احساس شود . نه فقط آب گویی سیستم جسمیمان اجازه خالی بودن جای چیزی را نمی دهد; یا میمیریم یا جایش را با چیز دیگری پر می کنند.
و وای به آن روزی که چشم هایمان احساس کند ندیدن کسانی را ، وای از آن روز که کمبود صدای کسانی را حس کند گوش هایمان ; از نوک انگشت پایت تا موخوره ی مویت این جای خالی را احساس میکند و مثل همیشه در پی جبران بر می آید و قلبمان که در انتظار پر شدن از حس وجود است را لبریز می کند از دلتنگی ; ولی چه پر شدنی ! دلتنگی خود یعنی عدم وجود !
روز به روز قلبمان کوچک تر و تنگ تر می شود تا حس نکردن ها حس نشود ، و پیش می رود و پیش می رود تا زمانی که حضور آن رفته ها حس شود . قسمت ترسناک آنجاست که حضوری در کار نباشد!
یادم می آید همین چند وقت پیش بود که شیر آب را آنقدر محکم بستیم که هرز شد و دیگر آن شیر آب سابق نشد ; لحظه به لحظه از آن آب می ریخت و دیگر حتی نمی توانستیم شدت جریان آب را کم کنیم ، متوقف کردنش که جای خود داشت .
زیاد که دلتنگ شویم هم پیچ دلمان هرز می شود از شدت تنگ کردن دلمان ! دیگر آن دل سابق نمی شود ،
حتی اگر آن ها که رفته اند هم بیایند ، روبرویت بنشینند و تو صدایشان را بشنوی باز هم دلتنگشان هستی و این دلتنگی پایان ندارد تا زمانی که دلت را هم مثل شیر آب خانه ی ما عوض کنی و قطعا که نمی توانی! این است دلیل اینکه از شادی ها می گذریم و ناراحتی ها را فراموش نمی کنیم ، حتی اگر همه چیز درست شود ، همه بیایند و همه چیز همان شود که بود . ما پیچ های دلمان هرز شده و تا همیشه دلتنگ اطرافیان ، بوی قدیمی خانه هایمان و خودمان می مانیم!
.
**پی نوشت نداره چون کل نوشته از منه اصلا😅
چطوره؟☺
- ۲.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط