بحث بی منطق
بحث بی منطق
Part =2
بعد از دو ساعت رانندگی، برای خرید نوشیدنی و استراحت در یک پارکینگ بینراهی توقف کردند. هوا کمکم داشت گرم میشد.
"تهیونگ-آه، برایت آبمیوه بیاورم؟" ا.ت سؤال کرد. صدایش بیش از حد طبیعی به نظر میرسید، کمی بلندتر و رسمیتر از حد معمول.
تهیونگ که داشت بطری آب خود را توی ماشین میگذاشت، بدون آنکه مستقیماً به او نگاه کند، پاسخ داد:
"نه، ممنون. خودم بعداً چیزی میخرم." لحنش ملایم بود، حتی مؤدب، اما فاقد آن گرمایی بود که معمولاً وقتی با ا.ت صحبت میکرد داشت.
این یک رد کردن ساده نبود؛ یک دیوار کشیدن بود.
وقتی بقیه دور هم جمع شدند تا عکس بگیرند، ا.ت به طور غریزی به سمت تهیونگ رفت تا کنارش بایستد. تهیونگ به نرمی یک قدم به جلو رفت و خودش را کنار یونگی قرار داد و دستش را دور شانهٔ او انداخت.
حرکت آنقدر طبیعی و غیرعمدی به نظر میرسید که هیچکس متوجه نشد، جز ا.تی که دستانش در هوا ماندند و سپس به جیبش فرستاده شدند.
در تمام مدت عکسبرداری، نگاه تهیونگ یا به دوربین بود یا به زمین.
او هرگز مستقیم به ا.ت نگاه نکرد. ا.ت هم سعی کرد همین کار را بکند، اما نگاهش هر چند ثانیه یکبار، مانند یک قطبنما که به سمت شمال کشیده میشود، به سمت پروفایل آرام اما غیرقابل نفوذ تهیونگ برمیگشت.
..............
Part =2
بعد از دو ساعت رانندگی، برای خرید نوشیدنی و استراحت در یک پارکینگ بینراهی توقف کردند. هوا کمکم داشت گرم میشد.
"تهیونگ-آه، برایت آبمیوه بیاورم؟" ا.ت سؤال کرد. صدایش بیش از حد طبیعی به نظر میرسید، کمی بلندتر و رسمیتر از حد معمول.
تهیونگ که داشت بطری آب خود را توی ماشین میگذاشت، بدون آنکه مستقیماً به او نگاه کند، پاسخ داد:
"نه، ممنون. خودم بعداً چیزی میخرم." لحنش ملایم بود، حتی مؤدب، اما فاقد آن گرمایی بود که معمولاً وقتی با ا.ت صحبت میکرد داشت.
این یک رد کردن ساده نبود؛ یک دیوار کشیدن بود.
وقتی بقیه دور هم جمع شدند تا عکس بگیرند، ا.ت به طور غریزی به سمت تهیونگ رفت تا کنارش بایستد. تهیونگ به نرمی یک قدم به جلو رفت و خودش را کنار یونگی قرار داد و دستش را دور شانهٔ او انداخت.
حرکت آنقدر طبیعی و غیرعمدی به نظر میرسید که هیچکس متوجه نشد، جز ا.تی که دستانش در هوا ماندند و سپس به جیبش فرستاده شدند.
در تمام مدت عکسبرداری، نگاه تهیونگ یا به دوربین بود یا به زمین.
او هرگز مستقیم به ا.ت نگاه نکرد. ا.ت هم سعی کرد همین کار را بکند، اما نگاهش هر چند ثانیه یکبار، مانند یک قطبنما که به سمت شمال کشیده میشود، به سمت پروفایل آرام اما غیرقابل نفوذ تهیونگ برمیگشت.
..............
- ۴.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط