{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بحث بی منطق

بحث بی منطق
Part =3


وقتی به "خانه جنگلی" رسیدند، همه با هیجان پیاده شدند تا جایگاه جدید را کشف کنند. انرژی گروهی بالا بود.

ا.ت در حالی که چمدانش را از صندوق عقب برمی‌داشت، گفت: "فکر کنم اتاق بالا view بهتری داشته باشه.

" این یک پیشنهاد غیرمستقیم بود، یک شاخه زیتون. در گذشته، آنها همیشه بدون گفتن کلمه‌ای کنار هم می‌خوابیدند.

تهیونگ چمدان خود را برداشت و با همان صدای نرم و قطعی همیشگی‌اش پاسخ داد: "من فکر میکنم پایین راحت‌تر باشه.

تو برو بالا." سپس رو به دیگران کرد و با لبخند افزود: "جوکینگ-آه، می‌خوای با من هماتاق بشی؟ فکر کنم توی اتاق پایین دو تخت هست."

جوکینگ با خوشحالی پذیرفت. ا.ت تنها ماند، با چمدانی در دست و حسی از حماقت.

تهیونگ هیچ عصبانیتی در چهره نداشت، هیچ غرولی نزد. او فقط تصمیم خود را گرفته بود و آن را با مهربانیِ تمام، اما با قاطعیتی پولادی، اجرا می‌کرد. این سردیِ مهربانانه، بسیار بیشتر از یک فریاد خشم، ا.ت را آزار می‌داد.

آن شب، وقتی همه دور آتش جمع شده بودند و داستان تعریف می‌کردند، ا.ت و تهیونگ در دو سوی دایره نشسته بودند.

آنها در گفتگوهای گروهی شرکت می‌کردند، حتی گاهی به شوخی‌های یکدیگر می‌خندیدند، اما مانند دو خط موازی بودند که هرگز همدیگر را قطع نمی‌کردند.

هر نگاه، هر حرکت، هر سکوت بین آن‌ها پر بود از تمام کلماتی که در آن شب پیش از سفر گفته شده بود و حالا در سکوتِ طبیعتِ آرام، طنین‌انداز شده بود.در آخر باصحبت های شوخی و نرمی تهیونگ بحث بیخودی رو به پایان رساندن.

<<پایان>>
دیدگاه ها (۶)

اوای فنوتPart =1(غروب، قصری در توسکانی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلاد...

اوای فنوتPart =2پادشاه با زحمت دستش رو تکون داد، انگار می‌خو...

بحث بی منطقPart =2بعد از دو ساعت رانندگی، برای خرید نوشیدنی ...

درخواستی چند پارتی یه بانو😉😊خلاصه نمی نویسم🫠عنوان=بحث بی منط...

love Between the Tides: آخرسه روز پیش تهیونگ: چشمات رو ببند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط