"I fell in love with someone'' (P113)
"I fell in love with someone'' (P113)
CHAPTER : 2
" «ممکنه هیچ وقت نیام....مراقب زن و بچم باش»*صدای قطع تلفن*
-پایان فلش بک-
تهیونگ با صدای ا.ت از فکر اتفاق دیشبش پرید.
تهیونگ : بله
ا.ت : هرچی صدات کردم نشنیدی انگار به فکر بودی
تهیونگ : عااا اره یه لحظه به فکر فرو رفتم...ببینم تو الان حالت خوبه دیگه؟
ا.ت : *سر تکون داد* به لطف تو اره*لبخند*
تهیونگ : *لبخند*
بعد صدای هانول رو شنیدیم به سمتشون نگاه کردیم داشتن میومدن سمت ما پس وقت دور زدن هست...که قبل از اینکه به با برسن تهیونگ گفت....« خوشحال باش....حداقل....بخاطره جونگکوک»
ا.ت : ...........
یه لحظه بهم ضد حالی داد....جوری کلامشو بیان کرد که انگار جونگکوک قرار نیس برگرده....یا....من اینطور فکر میکنم؟
هانول : ا.ت...
ا.ت : هوم؟
هانول : بزن بریم به دور دور جزیره ی ججو
مین هو : بریم دیگه
ربع ساعت بعد :
راننده کنار یه بازاری توقف کرد یکی از بزرگترین بازار های ججو....منو تهیونگ از ماشین پیاده شدیم و هانول و مین هو هم از اون ماشین پیاده شدن من و هانول دستای هم گرفتیم با دو رفتیم داخل....
هر مغازه لباسی که میدیدیم جلب توجه ما دوتا رو میکرد...که رسیدیم به یه مغازه ای که انواعی CD فیلم ها، گیم ها و حتی موسیقی وجود داشت و کلی کتاب دیگه ای هم بود....راستش من به کتاب خوندن علاقه شدیدی دارم و در آخر کلی کتاب خریدم...رو یه صندلی نشستم تا استراحت کنم....و هانول هم با مین هو مشغول انتخاب و خرید هستن تهیونگ هم کنارم از جم نمیخوره....و هر دختری که رد میشد اونو میدید کلا قاطی میکرد....حق داشتن...واقعا تهیونگ قیافه ی جذابی داره حق دارند که جذب این چهره بشه...اههههه خیلی خسته شدم...یعنی اینا همش اثرات بارداریه....«هی کوچولو! کی بدنیا میای دیگه واقعا وجودت تو وجود خودم خیلی عذاب اورههههههه»....به صندلی تکیه دادم که یهو چشمم به یه music CD مورد علاقه جونگکوک خورد...از جام بلند شدم به سمتش هجور اوردم....واقعا خودش بود!!! اگه اینو برا جونگکوک بفرستم خیلی عالی میشه....
تهیونگ : music CD مورد علاقه ی جونگکوک میخوای بخری؟
ا.ت : توهم میدونی آهنگ مورد علاقه ی جونگکوک اینه؟
تهیونگ : معلومه من چند ساله جونگکوک میشناسم حالا میخوای با این چیکار کنی
ا.ت : عاااا میتونی بفرستی واسه جونگکوک
تهیونگ : چرا ولی باید بدم دست یکی از بادیگارد ها بفرسته
ا.ت : پس عالی میشه من باید برم اینو بخرم.
تهیونگ : باشه*لبخند*
بعد از چند ساعت که در آخر با هزار جنس وسایل رسیدیم عمارت...
خودمو خسته رو تخت پرت کردم...(بچه سالمه؟)...به music CD نگاه کردم....چطوره که.....امشب بفرستمش واسه جونگکوگ..؟..یانه بهتره واسه فردا؟
لحظه ای بلند شدم...ادامه داره...
CHAPTER : 2
" «ممکنه هیچ وقت نیام....مراقب زن و بچم باش»*صدای قطع تلفن*
-پایان فلش بک-
تهیونگ با صدای ا.ت از فکر اتفاق دیشبش پرید.
تهیونگ : بله
ا.ت : هرچی صدات کردم نشنیدی انگار به فکر بودی
تهیونگ : عااا اره یه لحظه به فکر فرو رفتم...ببینم تو الان حالت خوبه دیگه؟
ا.ت : *سر تکون داد* به لطف تو اره*لبخند*
تهیونگ : *لبخند*
بعد صدای هانول رو شنیدیم به سمتشون نگاه کردیم داشتن میومدن سمت ما پس وقت دور زدن هست...که قبل از اینکه به با برسن تهیونگ گفت....« خوشحال باش....حداقل....بخاطره جونگکوک»
ا.ت : ...........
یه لحظه بهم ضد حالی داد....جوری کلامشو بیان کرد که انگار جونگکوک قرار نیس برگرده....یا....من اینطور فکر میکنم؟
هانول : ا.ت...
ا.ت : هوم؟
هانول : بزن بریم به دور دور جزیره ی ججو
مین هو : بریم دیگه
ربع ساعت بعد :
راننده کنار یه بازاری توقف کرد یکی از بزرگترین بازار های ججو....منو تهیونگ از ماشین پیاده شدیم و هانول و مین هو هم از اون ماشین پیاده شدن من و هانول دستای هم گرفتیم با دو رفتیم داخل....
هر مغازه لباسی که میدیدیم جلب توجه ما دوتا رو میکرد...که رسیدیم به یه مغازه ای که انواعی CD فیلم ها، گیم ها و حتی موسیقی وجود داشت و کلی کتاب دیگه ای هم بود....راستش من به کتاب خوندن علاقه شدیدی دارم و در آخر کلی کتاب خریدم...رو یه صندلی نشستم تا استراحت کنم....و هانول هم با مین هو مشغول انتخاب و خرید هستن تهیونگ هم کنارم از جم نمیخوره....و هر دختری که رد میشد اونو میدید کلا قاطی میکرد....حق داشتن...واقعا تهیونگ قیافه ی جذابی داره حق دارند که جذب این چهره بشه...اههههه خیلی خسته شدم...یعنی اینا همش اثرات بارداریه....«هی کوچولو! کی بدنیا میای دیگه واقعا وجودت تو وجود خودم خیلی عذاب اورههههههه»....به صندلی تکیه دادم که یهو چشمم به یه music CD مورد علاقه جونگکوک خورد...از جام بلند شدم به سمتش هجور اوردم....واقعا خودش بود!!! اگه اینو برا جونگکوک بفرستم خیلی عالی میشه....
تهیونگ : music CD مورد علاقه ی جونگکوک میخوای بخری؟
ا.ت : توهم میدونی آهنگ مورد علاقه ی جونگکوک اینه؟
تهیونگ : معلومه من چند ساله جونگکوک میشناسم حالا میخوای با این چیکار کنی
ا.ت : عاااا میتونی بفرستی واسه جونگکوک
تهیونگ : چرا ولی باید بدم دست یکی از بادیگارد ها بفرسته
ا.ت : پس عالی میشه من باید برم اینو بخرم.
تهیونگ : باشه*لبخند*
بعد از چند ساعت که در آخر با هزار جنس وسایل رسیدیم عمارت...
خودمو خسته رو تخت پرت کردم...(بچه سالمه؟)...به music CD نگاه کردم....چطوره که.....امشب بفرستمش واسه جونگکوگ..؟..یانه بهتره واسه فردا؟
لحظه ای بلند شدم...ادامه داره...
- ۵۸.۳k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط