{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به او گفت فک کردم فراموش شدم

به او گفت فک کردم فراموش شدم..
عمیق نگاهش کرد و گف
- به زیبایی صدایت، خال رو گردنت، موهای نرمت،
به چشمانت، به اشکهایت، به گلبرگ لمس نشده ی لبهایت قسم خوردم..
دستش رو گرفت و رو قلبش گزاشت
- تو هنوز اینجایی!
دیدگاه ها (۰)

story

‌مثل‌ همیشه‌ سرگرمی های تکراری ؛‌ پیانو‌ ؛ کتاب‌‌ ؛ گوشی دور...

اگه قراره بیای توی زندگی من بدون من همیشه حالتو قراره بپرسم ...

story

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

[☆part²⁸☆]ماسک اکسیژن رو بلند کردم و بوسه ارومی به لب هاش زد...

Part ¹³³ا.ت ویو:کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم..چشماش عجیب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط