پارت
پارت ۲۶
ویو ا/ت
آروم پلکهام رو باز کردم…
اولش همهچیز تار بود، اما کمکم تصویر جلوی چشمهام واضح شد.
اولین چیزی که دیدم، صورت آرامِ جونگکوک بود…
خیلی نزدیکتر از چیزی که انتظار داشتم.
چشمهام رو کمی درشت کردم و متوجه شدم هنوز توی بغلشه.
دستش دور کمرم حلقه شده بود و نفسهای منظمش روی صورتم میخورد.
قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد.
نمیخواستم بیدارش کنم…
برای همین فقط همونطور بیحرکت موندم و نگاهش کردم.
با وجود اون چهرهی سرد و جدیای که همیشه داشت، وقتی خواب بود، خیلی آرامتر و حتی… نرمتر به نظر میرسید.
طوری که دلم نمیخواست از این لحظه بیرون بیام.
اما چند ثانیه بعد، انگار متوجه حضورم شد.
چشمهاش آروم باز شد و نگاهش مستقیم افتاد توی چشمهام.
چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم…
بدون هیچ حرفی.
بعد، یه لبخند خیلی کمرنگ گوشهی لبش نشست.
کوک: خوب خوابیدی؟
از نزدیک بودنش صورتم داغ شده بود.
ا/ت: آره…
تو رو بیدار نکردم؟
کوک سرش رو کمی تکون داد.
کوک: نه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
اون هنوز دستش رو دورم نگه داشته بود و انگار هیچ عجلهای برای رها کردنم نداشت.
من نگاهش کردم و آروم گفتم:
ا/ت: درد شکمم… بهتر شده.
چشمهاش برای لحظهای جدی شد.
کوک: خوبه.
بعد دستش رو از کمرم برداشت و خیلی آروم موهای پریشونم رو مرتب کرد.
کوک: هر وقت اینطوری شدی، ازم پنهون نکن.
دلم لرزید.
ا/ت: نمیخواستم نگرانت کنم…
نگاهم کرد؛ نگاهی عمیق و سنگین، مثل همیشه، ولی این بار… نرمتر.
کوک: تو اگر ناراحت باشی، من خودم میفهمم.
این جمله رو خیلی آرام گفت، اما انگار مستقیم رفت توی قلبم نشست.
حس کردم چیزی توی سینهم فشرده شد.
من فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
کوک آهی کشید، بعد خیلی آهسته از جاش بلند شد و دستش رو به سمت من دراز کرد.
کوک: بیا.
ا/ت: کجا؟
کوک: هر جا که بخوای.
فقط نمیخوام همینطور بیحال بمونی.
با شنیدن لحن مهربونش، ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زدم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
گرمای دستش دور دستم پیچید و همون لحظه حس کردم حتی با وجود همهی سختیها، کنارش امنم.
کوک دستم رو فشرد و گفت:
کوک: از الان به بعد، هر چی لازم داشتی، فقط بگو.
من با نگاه خجالتی سرم رو پایین انداختم.
ا/ت: باشه…
اونم فقط با همون نگاه عمیق و ساکتش نگاهم کرد، انگار میخواست چیزی بگه اما ترجیح میداد نگهش داره.
و من…
باز هم همونطور که دستم توی دستش بود، فهمیدم که این آرامشِ کوتاه، برای من از هر چیزی باارزشتره.
ادامه در پارت ۲۷
شرط : ۱۵ لایک
ویو ا/ت
آروم پلکهام رو باز کردم…
اولش همهچیز تار بود، اما کمکم تصویر جلوی چشمهام واضح شد.
اولین چیزی که دیدم، صورت آرامِ جونگکوک بود…
خیلی نزدیکتر از چیزی که انتظار داشتم.
چشمهام رو کمی درشت کردم و متوجه شدم هنوز توی بغلشه.
دستش دور کمرم حلقه شده بود و نفسهای منظمش روی صورتم میخورد.
قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد.
نمیخواستم بیدارش کنم…
برای همین فقط همونطور بیحرکت موندم و نگاهش کردم.
با وجود اون چهرهی سرد و جدیای که همیشه داشت، وقتی خواب بود، خیلی آرامتر و حتی… نرمتر به نظر میرسید.
طوری که دلم نمیخواست از این لحظه بیرون بیام.
اما چند ثانیه بعد، انگار متوجه حضورم شد.
چشمهاش آروم باز شد و نگاهش مستقیم افتاد توی چشمهام.
چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم…
بدون هیچ حرفی.
بعد، یه لبخند خیلی کمرنگ گوشهی لبش نشست.
کوک: خوب خوابیدی؟
از نزدیک بودنش صورتم داغ شده بود.
ا/ت: آره…
تو رو بیدار نکردم؟
کوک سرش رو کمی تکون داد.
کوک: نه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
اون هنوز دستش رو دورم نگه داشته بود و انگار هیچ عجلهای برای رها کردنم نداشت.
من نگاهش کردم و آروم گفتم:
ا/ت: درد شکمم… بهتر شده.
چشمهاش برای لحظهای جدی شد.
کوک: خوبه.
بعد دستش رو از کمرم برداشت و خیلی آروم موهای پریشونم رو مرتب کرد.
کوک: هر وقت اینطوری شدی، ازم پنهون نکن.
دلم لرزید.
ا/ت: نمیخواستم نگرانت کنم…
نگاهم کرد؛ نگاهی عمیق و سنگین، مثل همیشه، ولی این بار… نرمتر.
کوک: تو اگر ناراحت باشی، من خودم میفهمم.
این جمله رو خیلی آرام گفت، اما انگار مستقیم رفت توی قلبم نشست.
حس کردم چیزی توی سینهم فشرده شد.
من فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
کوک آهی کشید، بعد خیلی آهسته از جاش بلند شد و دستش رو به سمت من دراز کرد.
کوک: بیا.
ا/ت: کجا؟
کوک: هر جا که بخوای.
فقط نمیخوام همینطور بیحال بمونی.
با شنیدن لحن مهربونش، ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زدم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
گرمای دستش دور دستم پیچید و همون لحظه حس کردم حتی با وجود همهی سختیها، کنارش امنم.
کوک دستم رو فشرد و گفت:
کوک: از الان به بعد، هر چی لازم داشتی، فقط بگو.
من با نگاه خجالتی سرم رو پایین انداختم.
ا/ت: باشه…
اونم فقط با همون نگاه عمیق و ساکتش نگاهم کرد، انگار میخواست چیزی بگه اما ترجیح میداد نگهش داره.
و من…
باز هم همونطور که دستم توی دستش بود، فهمیدم که این آرامشِ کوتاه، برای من از هر چیزی باارزشتره.
ادامه در پارت ۲۷
شرط : ۱۵ لایک
- ۲۸۰
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط