Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۴
چند روزی از حضور سویون میگذشت. فضای خانه جیمین حالا بوی پودر بچه و لوسیون میداد. جیمین که تا پیش از این فقط به روتینهای رقص و تمرینهای سخت عادت داشت، حالا خودش را در حال یادگیری نحوه بستن کالسکه میدید.
نزدیک غروب بود که جیمین با تردید رو به سویون کرد: «سویونشی... فکر نمیکنی سولگی به کمی هوای تازه نیاز داره؟ و خب... شاید من هم؟ راستش حس میکنم دیوارهای خونه دارن بهم نزدیک میشن.»
سویون که داشت لباسهای کوچک و پفدار سولگی را مرتب میکرد، لبخندی زد. نگاهی به چهره خسته اما مشتاق جیمین انداخت و گفت: «ایده خوبیه. اما جیمینشی، تو یه ستارهای! اگه کسی تو رو با یه نوزاد و یه دختر غریبه ببینه، فردا تیتر اول تمام روزنامهها میشی.»
جیمین با شیطنت چشمکی زد و از کمدش یک ماسک مشکی، کلاه لبهدار و یک هودی اورسایز بیرون آورد. «نگران نباش، من توی قایمموشک بازی استادم!»
آنها تصمیم گرفتند به یک پارک خلوت در حاشیه رودخانه هان بروند، جایی که در این ساعت از شب پرنده پر نمیزد. جیمین اصرار داشت که خودش کالسکه را هل بدهد. سویون هم کنارش راه میرفت و هر از گاهی به چهرهی جیمین که با دقت و وسواسِ تمام کالسکه را از روی ناهمواریها رد میکرد، خیره میشد.
هوا کمی سرد شده بود و جیمین متوجه شد که سویون لرز کوتاهی کرد. جیمین فوراً ایستاد و بدون هیچ حرفی، شالگردن پشمی خودش را باز کرد. او شال را دور گردن سویون پیچید و گفت: «مراقب باش سردت نشه. اگه مریض بشی، من و سولگی رسماً فلج میشیم.»
سویون سرش را پایین انداخت و لبخند زد: «ممنون...»
آنها به لبهی رودخانه رسیدند. ماه در آب میدرخشید. جیمین ایستاد و به سولگی که حالا با آرامش به خواب رفته بود نگاه کرد. «میدونی سویون... قبل از اینکه تو بیای، وقتی این بچه رو پشت در دیدم، فکر کردم زندگیم تموم شده. اما الان... وقتی میبینم چطور با آرامش خوابیده و تو چطور با حوصله به منِ دست و پا چلفتی کمک میکنی... یه حس عجیبی دارم.»
او به سمت سویون چرخید. نور ماه توی چشمهای عسلیاش منعکس شده بود. «یه حسی مثل... بودن در کنار خانواده. چیزی که سالها بود به خاطر کارم فراموشش کرده بودم.»
سویون به نردههای چوبی تکیه داد و به نیمرخ جیمین نگاه کرد. «تو دست و پا چلفتی نیستی جیمین. تو فقط قلبت خیلی بزرگه. هر کسی جای تو بود شاید همون لحظه اول زنگ میزد به پلیس یا پرورشگاه. اما تو نگهش داشتی...»
جیمین قدمی دیگر نزدیک شد و گفت: «سویونشی... ممنونم که نرفتی. ممنونم که موندی تا این دیوونهخونه رو برام تبدیل به خونه کنی.»
سویون که ضربان قلبش را توی گلویش حس میکرد، به سختی لبخند زد: «خب... هنوز حقوق ماه اول رو نگرفتم، کجا برم؟»
Part ۴
چند روزی از حضور سویون میگذشت. فضای خانه جیمین حالا بوی پودر بچه و لوسیون میداد. جیمین که تا پیش از این فقط به روتینهای رقص و تمرینهای سخت عادت داشت، حالا خودش را در حال یادگیری نحوه بستن کالسکه میدید.
نزدیک غروب بود که جیمین با تردید رو به سویون کرد: «سویونشی... فکر نمیکنی سولگی به کمی هوای تازه نیاز داره؟ و خب... شاید من هم؟ راستش حس میکنم دیوارهای خونه دارن بهم نزدیک میشن.»
سویون که داشت لباسهای کوچک و پفدار سولگی را مرتب میکرد، لبخندی زد. نگاهی به چهره خسته اما مشتاق جیمین انداخت و گفت: «ایده خوبیه. اما جیمینشی، تو یه ستارهای! اگه کسی تو رو با یه نوزاد و یه دختر غریبه ببینه، فردا تیتر اول تمام روزنامهها میشی.»
جیمین با شیطنت چشمکی زد و از کمدش یک ماسک مشکی، کلاه لبهدار و یک هودی اورسایز بیرون آورد. «نگران نباش، من توی قایمموشک بازی استادم!»
آنها تصمیم گرفتند به یک پارک خلوت در حاشیه رودخانه هان بروند، جایی که در این ساعت از شب پرنده پر نمیزد. جیمین اصرار داشت که خودش کالسکه را هل بدهد. سویون هم کنارش راه میرفت و هر از گاهی به چهرهی جیمین که با دقت و وسواسِ تمام کالسکه را از روی ناهمواریها رد میکرد، خیره میشد.
هوا کمی سرد شده بود و جیمین متوجه شد که سویون لرز کوتاهی کرد. جیمین فوراً ایستاد و بدون هیچ حرفی، شالگردن پشمی خودش را باز کرد. او شال را دور گردن سویون پیچید و گفت: «مراقب باش سردت نشه. اگه مریض بشی، من و سولگی رسماً فلج میشیم.»
سویون سرش را پایین انداخت و لبخند زد: «ممنون...»
آنها به لبهی رودخانه رسیدند. ماه در آب میدرخشید. جیمین ایستاد و به سولگی که حالا با آرامش به خواب رفته بود نگاه کرد. «میدونی سویون... قبل از اینکه تو بیای، وقتی این بچه رو پشت در دیدم، فکر کردم زندگیم تموم شده. اما الان... وقتی میبینم چطور با آرامش خوابیده و تو چطور با حوصله به منِ دست و پا چلفتی کمک میکنی... یه حس عجیبی دارم.»
او به سمت سویون چرخید. نور ماه توی چشمهای عسلیاش منعکس شده بود. «یه حسی مثل... بودن در کنار خانواده. چیزی که سالها بود به خاطر کارم فراموشش کرده بودم.»
سویون به نردههای چوبی تکیه داد و به نیمرخ جیمین نگاه کرد. «تو دست و پا چلفتی نیستی جیمین. تو فقط قلبت خیلی بزرگه. هر کسی جای تو بود شاید همون لحظه اول زنگ میزد به پلیس یا پرورشگاه. اما تو نگهش داشتی...»
جیمین قدمی دیگر نزدیک شد و گفت: «سویونشی... ممنونم که نرفتی. ممنونم که موندی تا این دیوونهخونه رو برام تبدیل به خونه کنی.»
سویون که ضربان قلبش را توی گلویش حس میکرد، به سختی لبخند زد: «خب... هنوز حقوق ماه اول رو نگرفتم، کجا برم؟»
- ۴.۳k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط