{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Daddy Jimin and Nurse Zabel

Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۱۲

با این حرف سویون، کل پذیرایی منفجر شد. جیمین که حالا حتی نوک گوش‌هایش هم بنفش شده بود، کیسه‌ها را روی زمین رها کرد و داد زد: «سویون! قرار نبود اینو بگی!»
هوسوک در حالی که از خنده ریسه می‌رفت، جیمین را بغل کرد: «اشکالی نداره "پدرِ نمونه"! حالا برو ظرفا رو بشور که نوبتته.»
بالاخره بعد از یک شام پر از شوخی و کل‌کل، خانه در سکوت شب فرو رفت. اعضا به اتاق‌هایشان رفته بودند و فقط صدای تیک‌تک ساعت در سالن شنیده می‌شد.
جیمین در تراس آپارتمان ایستاده بود و به چراغ‌های شهر سئول که در سال ۲۰۲۶ درخشان‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند، خیره شده بود. سویون که سولگی را خوابانده بود، با دو لیوان چای گرم به او ملحق شد.
سویون یکی از لیوان‌ها را به جیمین داد. «بابت حرفِ توی فروشگاه... متاسفم اگه ناراحت شدی. فقط می‌خواستم سر به سرت بذارم.»
جیمین لیوان را گرفت، اما نگاهش را از شهر نگرفت. «ناراحت نشدم سویون. راستش... ته دلم آرزو کردم کاش واقعاً همین‌طور بود.»
او چرخید و به سویون نزدیک شد. باد خنک شبانه موهای جیمین را کمی تکان می‌داد. جیمین دستش را دور کمر سویون حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید. سویون لیوان‌ها را روی میز کوچک تراس گذاشت و دست‌هایش را روی شانه‌های پهن جیمین قفل کرد.
جیمین سرش را در گودی گردن سویون پنهان کرد و نفسی عمیق کشید. «امروز توی فروشگاه، وقتی دستت رو گرفته بودم که از بین جمعیت رد بشیم، یه لحظه فراموش کردم کی هستم. فراموش کردم پارک جیمینِ بی‌تی‌اس‌ام. فقط حس کردم یه مَردم که کنارِ زنِ زندگیشه و داره برای دخترش خرید می‌کنه. اون حس... شیرین‌ترین چیزی بود که توی این چند سال تجربه کردم.»
سویون با انگشتانش آرام پشت گردن جیمین را نوازش کرد. «جیمین... تو با وجود تمام شهرتت، ساده‌ترین و قشنگ‌ترین قلب رو داری. من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز اینجا، توی بغلِ کسی باشم که تمام دنیا آرزوش رو دارن.»
جیمین سرش را بلند کرد و با چشمانی که از عشق می‌درخشید به لب‌های سویون خیره شد. «تمام دنیا منو می‌خوان، اما من فقط تو رو می‌خوام سویون. تو و این آرامشی که به زندگیم آوردی.»
او با ملایمت صورت سویون را بین دست‌هایش گرفت. شستش را روی گونه‌ی او کشید و بعد، خیلی آرام و با طمأنینه، لب‌هایش را روی لب‌های سویون گذاشت. این بار بوسه‌شان طولانی‌تر و عمیق‌تر بود؛ بوی چای بابونه و عطرِ خنکِ شب در هم آمیخته بود. جیمین سویون را محکم‌تر به خودش فشرد، انگار می‌خواست او را در وجود خودش حل کند.
دیدگاه ها (۴)

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۳در همان حال که در آغوش هم ...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۴سویون با چشم‌هایی که از اش...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart 1۱جیمین با نگرانی پرسید: «چر...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۰سویون با خنده جواب داد: «ص...

مین جی عمیق نگاهش کرد و آروم گفت : تهیونگ ؟ از کس دوقطبی شدی...

﴿ برده ﴾۴۵ part وقتی یه سول برای ذره ای هوای به بوسه شون مک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط