رمان گوشه امن سایه ها
#رمان گوشه امن سایه ها
##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد و ادکلن
«بلند شدم لباس پوشیدم با راننده سوار ماشین شدیم و رفتم سمت شرکت و از آسانسور بالا رفتم و رسیدم دم در منشی جلوم گرفت ولی بادیگارد رو که دید رفت کنار با هیجان در رو باز کردم که دیدم یه دختره با لباس باز نشسته روی پاهای تهیونگ و داره تهیونگ رو می.بوسه غذا ها از دستم افتاد بهت زده شدم سریع برگشتم رفتم و به صدا زدنای تهیونگ واکنش نشون ندادم»
ویو تهیونگ
«داشتم پرنده هارو چک میکردم یه یهو می چا یکی از کارمندااوند داخل و میخواست برنامه امروز رو بگه زیاد حس خوبی بهش نداشتم لباسش خیلی باز بود هعی خودش میچسبوند بهم صدای هانا رو شنیدم که یهو می چا نشست روی پام و ل.باش گذاشت روی ل.بام اومدم هلش بدم که یهو هانا اومد داخل لعنتی نباید اون صحنه رو میدید و هرچی صداش زدم جواب نداد»
«نه نه نباید اینطوری میشد داشت مازوخیسمم بر میگشت نه الان وقتش نبود نه الان نباید اینطوری میشد نباید هانا میرفت نمیشد هانا رو از دست بدم»
ویو هانا
«یعنی هر چی بهم گفت دروغ بود؟من بهش اعتماد کردم سریع به ماشین گرفتم رفتم سمت خونم سریع چمدونم دراوردم لباسام جمع کردم چون اگه خونه میموندم صد در صد میومد دنبالم به مینا سپردم واسم یه بلیط هواپیما بگیره»
##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد و ادکلن
«بلند شدم لباس پوشیدم با راننده سوار ماشین شدیم و رفتم سمت شرکت و از آسانسور بالا رفتم و رسیدم دم در منشی جلوم گرفت ولی بادیگارد رو که دید رفت کنار با هیجان در رو باز کردم که دیدم یه دختره با لباس باز نشسته روی پاهای تهیونگ و داره تهیونگ رو می.بوسه غذا ها از دستم افتاد بهت زده شدم سریع برگشتم رفتم و به صدا زدنای تهیونگ واکنش نشون ندادم»
ویو تهیونگ
«داشتم پرنده هارو چک میکردم یه یهو می چا یکی از کارمندااوند داخل و میخواست برنامه امروز رو بگه زیاد حس خوبی بهش نداشتم لباسش خیلی باز بود هعی خودش میچسبوند بهم صدای هانا رو شنیدم که یهو می چا نشست روی پام و ل.باش گذاشت روی ل.بام اومدم هلش بدم که یهو هانا اومد داخل لعنتی نباید اون صحنه رو میدید و هرچی صداش زدم جواب نداد»
«نه نه نباید اینطوری میشد داشت مازوخیسمم بر میگشت نه الان وقتش نبود نه الان نباید اینطوری میشد نباید هانا میرفت نمیشد هانا رو از دست بدم»
ویو هانا
«یعنی هر چی بهم گفت دروغ بود؟من بهش اعتماد کردم سریع به ماشین گرفتم رفتم سمت خونم سریع چمدونم دراوردم لباسام جمع کردم چون اگه خونه میموندم صد در صد میومد دنبالم به مینا سپردم واسم یه بلیط هواپیما بگیره»
- ۱۹.۶k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط