از تو سکوت مانده و از من،
از تو سکوت مانده و از من،
صداے تو
چیزے بگو که من بنویسم
به جاے تو
حرفے که خالے ام کند
از روزهاےسکوت
حسّےکه باز پُر کنَدَم از هواےتو
این روزها
عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه مے روم
و پا به پاےتو
در خواب حرف مےزنم
و گریه مےکنم
بیدار مےکنند مرا دستهاے تو
هے شعر مے نویسم
و دلتنگ مے شوم
حس مےکنم کنارَمے
و آه جاےتو
این شعر را رها کن
و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم
براےتو...
صداے تو
چیزے بگو که من بنویسم
به جاے تو
حرفے که خالے ام کند
از روزهاےسکوت
حسّےکه باز پُر کنَدَم از هواےتو
این روزها
عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه مے روم
و پا به پاےتو
در خواب حرف مےزنم
و گریه مےکنم
بیدار مےکنند مرا دستهاے تو
هے شعر مے نویسم
و دلتنگ مے شوم
حس مےکنم کنارَمے
و آه جاےتو
این شعر را رها کن
و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم
براےتو...
- ۹۴۴
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط