{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷⁰
ـــ‌هیونا‌ـــ
اولیت با تیر توی بازوش بود.خون زیادی از دست داده بود.هنوز کامل بیهوش نشده بود و نمیتونستیم بیهوشی بهش تزریق کنیم
لباسام و مقدار کمی از موهام خونی شده بودن.یه مقداری خون هم روی لپم خشک شده بود
÷دستاشو بگیر میخوام تیرو در بیارم دردش میگیره و ممکنه نزاره
پارچه سفیدی برداشتم که با برخورد با دستم خونی شد.توی دهنش و بین دندون هاش گذاشتم تا اسیبی به دندون هاش نرسه.یکی از زانو هامو کنار بدنش روی تخت گذاشتم و روش خم شدم تا بتونم دستاشو بالای سرش مهار کنم
دستاشو سفت گرفتم اما هنوزم میتونستن با قاطعیت بگم زورم در مقایسه باهاش دو درصد میشه
÷گرفتیش؟
+اره ولی...
÷محکم بگیرش دارم شروع میکنم
نگاهمو از بازوش گرفتم چون قطعا اگه میدیدمش خودمم از حال میرفتم.دو ثانیه گذشت که صدای ناله های دردناک جونگ‌کوک بلند شد
دستاشو تکون میداد و این برام سخت تر میشد که بخوام بگیرمشون
+آروم بگیر
اروم چشماشو باز کرد.فقط چند میلی متر پلک هاش فاصله داشتن.
+الان تموم میشه خب
در جواب بهم دوباره پلک هاشو روی هم فشورد ولی هنوز صداش برام دردناک بود
...
از اتاقش بیرون اومدم.تهیونگ گفت میتونم برم چون دیگه فقط بخیه و پانسمانش مونده بود.دست و پاهام سست بودن و میلرزیدن.
در اتاق رو پشت سرم بستم که چهره های نکران و اشفته‌ی همه رو دم در دیدم
+نترسین بابا....حالش خوبه
نفس اسوده ای کشیدن.دستام یخ و خونی بودن و نبض رو توی تمام بدنم حس میکردم.حدس میزنم رنگم پریده
∆تو چی؟خوبی؟
+نه
پسشون زدم و خودمو رسوندم به دستشویی.دستامو شستم و به صورتم اب زدم اما هنوز لباسام و موهام خونی بودن.
همه توی سالن نشسته بودن.جسا روی یکی از مبلا دراز کشیده بود و توی گوشیش گشت میزد.
یونگی روی مبل روبه‌رویی جسا نشسته بود.ارنج هاشو روی زانو هاش گذاشته بود و سرش پایین و بین دستاش بود
هائول هم کل طول و عرض سالن رو راه میرفت
رفتم روی مبل کنار یونگی نشستم که جسا توجهش بهن جلب شد
§میبینی؟همش تقصیر توعه.درد کشیدنش تقصیر توعه
+تقصیر من؟یجور میگی انگار اصلا از همون اول آرتم قصد کشتنش رو نداشت.درد کشیدنش تقصیر من نیست اما ناله ها،لذت و درد مرد هایی که شبا میان پیشت تقصیر تو میشه جسا جونم
هائول شروع کرد به بلند بلند خندیدن.یونگی هم اروم خندید
جسا قرمز شد.اخماش توهم بود و سینش از شدت نفس هاش بالا پایین میشد.
اگه از گوشاش دود بیرون میومد تعجب نمیکردم
...
بیست دقیقه گذشته بود اما هنوز خبری از اون دوتا نشده بود
+هوففف
از نشستن خسته شدم.رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان اب خوردم
وقتی برگشتم تهیونگ اونجا بود.همه ایستاده بودن
+چیشد؟الان وضعش چطوره؟
÷حالش خوبه.فقط باید منتظر باشیم به هوش بیاد
موهامو عقب دادم و برای اروم گرفتن اجزای بدنم که مدام در حال لرزش بودن تصمیم گرفتم یکم برم بیرون.
پتو نازک و مسافرتی رو از روی مبل برداشتم،تا کردم و روی دوشم انداختم.
...
هوای تازه حیاط رو نفس کشیدم.هوا ابری بود و روبه تاریکی.از هر چیزی که کم نور میبود خوشم میومد پس این هوا رو دوست داشتم.پتو رو محکم تر دور خودم گرفتم
؛پلشت خانوم.تنها اینجا چیکار میکنی؟
توهم زدم؟صدای یون‌وو عه.
با تردید روم رو برگردوندم
خود عنش بود
؛بَه هیونا خانوم
دیدگاه ها (۲)

معشوقه دشمنفصل دوم P⁷¹ـــ‌هیونا‌ـــیقشو گرفتم و با تمام قدرت...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁷²چی؟بابام؟منم اخم ریزی روی ابرو هام شکل...

معشوقه دشمن فصل دوم P⁶⁹ـــ‌هیونا‌ـــ∆جونگ‌کوکهچی؟درست شنیدم؟...

معشوقه دشمن فصل دوم P⁶⁸ـــ‌هیونا‌ـــ×وااااعیییهائول در حالی ...

معشوقه دشمن P²⁵اینو فهمیده بود که هیونا هم از گفتن اتفاق رخ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط