معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷¹
ـــهیوناـــ
یقشو گرفتم و با تمام قدرتم هلش دادم تا به دیوار چسبید.تفنگمو روش گردنش نگه داشتم.هم میدونستم دارم چیکار میکنم هم نمیدونستم.
عصبانی بودم.خیلی زیاد. وضع جونگکوک این بود،معامله خراب شده بود و الان این عقب مونده اومده اینجا.قطعا بابام فرستادتش تا ببینه مردم یا زندم.چون خیلی وقته خبری بهشون ندادم
+تو اینجا چ گوهی میخوری؟
؛اوح اوح اروم باش دختر خانوم.بابا جونت منو فرساد کمک
+برگرد بش بگو نیازی به کمک ندارم
؛میدونی که اگه اینو بهش بگم اول خودمو بعد تورو باهم پاره میکنه
چشامو محکم روی هم فشار دادم اما هنوز یقه لباسش توی مشت هام بود
+خدا لعنتت کنه یونوو
؛نظر لطفته
تفنگو پایین اووردم و اروم دستامو شل کردم
یکم ازم فاصله گرفت و یقشو صاف کرد.البته که به لطف من یقه لباس نخی ای که پوشیده بود چروک شده بود
؛وحشی
+میزنم تو دهنتا
؛باشه باشه غلط کردم
خیر سرم اومده بودم تو حیاط حالم بهتر شه.البته بدهم نشد یونوو اومده.خوش میگذره
برگشتم تو
نمیدونم یونوو کجا رفت.کسایی مثل یونوو که به عنوان بادیگارد اینجا هستک شیفت دارن.نمیدونستم شیفت یونوو کیعه و برای زیر سوال نبردن غرورم برنگشتم تا ازش بپرسم
...
بدنم یخ کرده بود پس بیدار شدم.روی مبل خوابم برده بود
یونگی هم روی مبل بغلی خواب بود.به ساعت نگاه کردم.ساعت دو بود.موهام به هم ریخته بودن و توی صورتم پخش شده بودن.کنارشون زدم
گلوم خشک شده بود جوری که احساس میکردم دو طرف گلوم بههم چسبیدن.بلند شدم و مقصدمو اشپز خونه تعیین کردم
شیر آب رو بستم و لیوان دوم رو سر کشیدم.لیوان رو روی میز گذاشتم و دوتا دستامو به عنوان تکیه گاه روی اپن.سرم پایین بود
الان باید چه غلطی میکردم؟
فقط کافیه یونوو بفهمه حسم دو طرفست
یا اصن اطلاعات بده
من دلم نمیخواد برگردم
صدای پا از پشت سرم شنیدم.
-چرا بیداری؟
به هوش اومده بود.صاف ایستاده بود.انگار نه انگار تا چند ساعت پیش زیر تیغ جراحی بوده.
+رئیس
نزدیکش شدم
+چرا اینجایی؟برو بالا میرم تهیونگو صدا کنم
برگشتم تا برم سمت اتاق تهیونگ اما مچ دستم توسط همون دستای بزرگش گرفته شد
-میدونم که وصیت نامه رو خوندی
آخخخ...این بده.پلک هامو روی هم فشار دادم
یه راس رفت سر اصل مطلب اونم الان که تنهاییم.خدایا به دادم برس.یکی رو بیدار کن بیاد اینجا منو ببره
-درسته...خوندی
اروم و با تردید سمتش برگشتم.قصدم عوض کردن بحث با این عوضی بود
+چیزه... بازو یا پات درد نمیکنه؟نباید دارو بخوری؟پانسمانی چیزی؟
اخم کرد.باز روی سرد و سگش رو داشت به نمایش میزاشت
-بحثو عوض نکن هیونا.تو وصیت نامه رو خوندی و ممکنه بری و هر اطلاعی که راجب باندم بود رو به بابات بگی
فصل دوم
P⁷¹
ـــهیوناـــ
یقشو گرفتم و با تمام قدرتم هلش دادم تا به دیوار چسبید.تفنگمو روش گردنش نگه داشتم.هم میدونستم دارم چیکار میکنم هم نمیدونستم.
عصبانی بودم.خیلی زیاد. وضع جونگکوک این بود،معامله خراب شده بود و الان این عقب مونده اومده اینجا.قطعا بابام فرستادتش تا ببینه مردم یا زندم.چون خیلی وقته خبری بهشون ندادم
+تو اینجا چ گوهی میخوری؟
؛اوح اوح اروم باش دختر خانوم.بابا جونت منو فرساد کمک
+برگرد بش بگو نیازی به کمک ندارم
؛میدونی که اگه اینو بهش بگم اول خودمو بعد تورو باهم پاره میکنه
چشامو محکم روی هم فشار دادم اما هنوز یقه لباسش توی مشت هام بود
+خدا لعنتت کنه یونوو
؛نظر لطفته
تفنگو پایین اووردم و اروم دستامو شل کردم
یکم ازم فاصله گرفت و یقشو صاف کرد.البته که به لطف من یقه لباس نخی ای که پوشیده بود چروک شده بود
؛وحشی
+میزنم تو دهنتا
؛باشه باشه غلط کردم
خیر سرم اومده بودم تو حیاط حالم بهتر شه.البته بدهم نشد یونوو اومده.خوش میگذره
برگشتم تو
نمیدونم یونوو کجا رفت.کسایی مثل یونوو که به عنوان بادیگارد اینجا هستک شیفت دارن.نمیدونستم شیفت یونوو کیعه و برای زیر سوال نبردن غرورم برنگشتم تا ازش بپرسم
...
بدنم یخ کرده بود پس بیدار شدم.روی مبل خوابم برده بود
یونگی هم روی مبل بغلی خواب بود.به ساعت نگاه کردم.ساعت دو بود.موهام به هم ریخته بودن و توی صورتم پخش شده بودن.کنارشون زدم
گلوم خشک شده بود جوری که احساس میکردم دو طرف گلوم بههم چسبیدن.بلند شدم و مقصدمو اشپز خونه تعیین کردم
شیر آب رو بستم و لیوان دوم رو سر کشیدم.لیوان رو روی میز گذاشتم و دوتا دستامو به عنوان تکیه گاه روی اپن.سرم پایین بود
الان باید چه غلطی میکردم؟
فقط کافیه یونوو بفهمه حسم دو طرفست
یا اصن اطلاعات بده
من دلم نمیخواد برگردم
صدای پا از پشت سرم شنیدم.
-چرا بیداری؟
به هوش اومده بود.صاف ایستاده بود.انگار نه انگار تا چند ساعت پیش زیر تیغ جراحی بوده.
+رئیس
نزدیکش شدم
+چرا اینجایی؟برو بالا میرم تهیونگو صدا کنم
برگشتم تا برم سمت اتاق تهیونگ اما مچ دستم توسط همون دستای بزرگش گرفته شد
-میدونم که وصیت نامه رو خوندی
آخخخ...این بده.پلک هامو روی هم فشار دادم
یه راس رفت سر اصل مطلب اونم الان که تنهاییم.خدایا به دادم برس.یکی رو بیدار کن بیاد اینجا منو ببره
-درسته...خوندی
اروم و با تردید سمتش برگشتم.قصدم عوض کردن بحث با این عوضی بود
+چیزه... بازو یا پات درد نمیکنه؟نباید دارو بخوری؟پانسمانی چیزی؟
اخم کرد.باز روی سرد و سگش رو داشت به نمایش میزاشت
-بحثو عوض نکن هیونا.تو وصیت نامه رو خوندی و ممکنه بری و هر اطلاعی که راجب باندم بود رو به بابات بگی
- ۱۰۶
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط