{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my ex

my ex
p.84

اصلا یه وضعی بود! سه‌ماه از اون روز اول گذشته بود، و انگار نه انگار که قرار بود این خونه یه جورایی همیشه شاد باشه. نه بابا! اوضاع داشت از کنترل خارج می‌شد!

قضیه از اونجایی شروع شد که کوک یه روز صبح، با اون قیافه‌ی مثلاً جدی‌ش اومد گفت: خب، این قانون بیدار شو آواز بخون تهیونگ زیادی داره سروصدا می‌کنه. باید یه قانونی بذاریم که هرکی آواز خوند، باید صبحانه‌ی نفر بعدی رو هم خودش آماده کنه!

تهیونگ که داشت با شور و شوق با بلندگو آواز می‌خوند، یهو خشکش زد! قیافه‌ش دیدنی بود! یه نگاه به کوک انداخت، یه نگاه به بقیه که داشتن از خنده ریسه می‌رفتن. بعد با یه قیافه‌ی مظلوم گفت: یعنی… یعنی من دیگه نباید آواز بخونم؟

جین که داشت سعی می‌کرد جلوی خنده‌شو بگیره، گفت: نه عزیزم، بخون! فقط دیگه وقتی صبحانه رو آماده می‌کنی، یه کم لطافت هم چاشنی کار کن!

خلاصه، قانون جدید اجرا شد و از اون به بعد، هرکی می‌خواست آواز بخونه، باید اول به وضعیت معده‌ی بقیه فکر می‌کرد!

بعدش نوبت یونگی شد. این بشر انگار تو سه ماه، یه باغ وحش کامل از گل و گیاه ساخته بود. همه جا گلدون بود، از جلو در گرفته تا بالای کمد. یه روز ا.ت داشت می‌رفت سمت آشپزخونه که پاش گیر کرد به یه گلدونِ عجیب و غریب که وسط راهرو بود! افتاد و نزدیک بود قیافه‌ش بره تو گلدونِ جین‌گولیِ یونگی!

یونگی با اون قیافه‌ی همیشگی آرومش اومد بیرون، یه نگاه به گلدونه انداخت، یه نگاه به ا.ت که داشت می‌خندید. بعد خیلی خونسرد گفت: خب، قانون جدید اینه که هر گلدونی که توی مسیر راه رفت و آمد باشه، باید دو متر از زمین فاصله داشته باشه.

نامجون که داشت چای می‌خورد، نزدیک بود خفه بشه! گفت: یعنی چی؟ می‌خوای گلدون‌ها رو آویزون کنی؟

یونگی شونه بالا انداخت: اگه لازم شد، آره!(حالم خونسردی یونگی)

همه دیگه رسماً منفجر شده بودن از خنده. معلوم بود که یونگی هم داره باهاشون شوخی می‌کنه، ولی خب، قانون فضای باز از اون به بعد رسماً اجرا شد و یه کم سر و سامون گرفت به گلدون‌های یونگی.

ا.ت هم که داشت خاطراتشو می‌نوشت، یه صفحه کامل رو به این چیزا اختصاص داد. یه نقاشی کشید از کوک که داشت با وحشت به گلدون‌های یونگی نگاه می‌کرد و یه نقاشی دیگه از تهیونگ که داشت با دستای پر از جعفری، به بقیه التماس می‌کرد که کمکش کنن!

شب، وقتی همه داشتن شام می‌خوردن، ا.ت گفت: وای، یادته اون روز که جین داشت سوپ درست می‌کرد و بوی جعفری تو کل خونه پیچیده بود؟

همه یادشون اومد و دوباره زدن زیر خنده. کوک گفت: آره، اون روز فکر کردم قراره همه مسموم بشیم!

جین با قیافه‌ی مظلوم گفت: خب، من که گفتم جعفریه… شاید زیادی جعفری بود!

خلاصه، هر روز یه اتفاق خنده‌دار می‌افتاد و خونه، حتی شادتر از قبل شده بود. انگار هر کدومشون یه جورایی دیوونه بودن، ولی وقتی کنار هم بودن، این دیوونه‌گی‌ها قشنگ‌ترین چیز دنیا می‌شد!..........
ادامه دارد...........
دیدگاه ها (۰)

my exp.85اون شب، بعد از کلی خنده و شلوغی، بالاخره ا.ت و کوک ...

my exp.86صبح زود که چشم ا.ت باز شد، اولین چیزی که دید، قیافه...

my exp.83سه ماه از اون صبح قشنگ گذشته بود. حالا خونه پر شده ...

my exp.83سه ماه از اون صبح قشنگ گذشته بود. حالا خونه پر شده ...

ویوی کوک از اون روز به بعد تصمیم داشتم که ا. ت رو خونه تنها ...

"سرنوشت "فصل ۲ p,40...ا/ت : روانیی دختر ... رانیی .. اخه کی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط