{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه خانمی هشت تا بچه داشت هفت تاشون سفید و شبیه بهم بودن و

یه خانمی هشت تا بچه داشت هفت تاشون سفید و شبیه بهم بودن و هشتمی سبزه و کمی متفاوت از روز تولد هشتمی شوهرش بهش شک کرده بود ولی برای اینکه بنیاد خونوادش ازهم نپاشه چیزی نگفت



یه روز خانمش در حال مرگ گفت: میخوام یه اعترافی کنم
شوهرش گفت: میدونم،اون بچه سبزه...

خانمش گفت: نه اون هفت تا سفیدا 😐 😂
دیدگاه ها (۳)

ﭘﺴﺮ : ﻣﯿﺸﻪ ﻣﻨﻮ ﺍَﺩﺩ ﮐﻨﯿﺪ؟ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻤﺖ ﺍَﺩﺩﺕ ﮐﻨﻢ؟ﭘ...

سلام دوستان جمعه تون شادجمعه تون آرامجمعه تون بی نظیرجمعه ت...

سه چیز زیباست: بی خبر، دعایت ڪنند نبینی، نگاهت ڪن...

"حیف درد زایمان ننت "فقط اینو میشه تو چشمای بچه دید 😂 😂 😂

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_1···ا/ت.. هیچوقت یادش نمیاد که کِی ف...

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچکصبح روز بعد، لیانا طبق معمول زودتر...

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط