#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_1
·
·
·
ا/ت.. هیچوقت یادش نمیاد که کِی فهمید با بقیه فرق داره..
آره.. بیاید با زبان نویسنده ، بریم تو دنیای ا/ت.!
تفاوتش ، شاید اون روزی بود که تو مهدکودک ، مربی آهنگ شاد گذاشت و همه بچهها پریدن بالا پایین ؛ ولی ا/ت نشسته بود گوشهٔ اتاق و داشت با یه تیکه گِل بازی میکرد .
مربی اومد جلو ، دستش رو گرفت که ببرتش تو جمع..
ولی ا/ت ول نمیکرد.. گریه کرد.. جیغ زد.. تا مربی ولش کرد و گذاشت بره گوشهاش..
همینطور بزرگ شد.! تو مدرسه ، تو مهمونیهای اقوام ، تو جشنهای تولد...
هرجا موسیقی بود ، ا/ت یه جور دیگه میشد . نه اینکه ازش متنفر باشه.. نه . بیشتر شبیه این بود که موسیقی براش یه زبان ناآشنا بود!
یه زبونی که نمیفهمیدش.. بقیه با اون زبون میخندیدن ، گریه میکردن ، میرقصیدن ، زندگی میکردن ؛
ولی ا/ت حسش نمیکرد.. فقط نگاه میکرد و تعجب میکرد که این همه آدم ، چطور میتونن با یه مشت صدا ، اینقدر ارتباط برقرار کنن..!
خودشم هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بود ، و براش مهم نبود.. اصلاً یه روز نشست و به خودش بگه که "" چرا من از موسیقی خوشم نمیاد؟ ""
نه . این سوال هیچوقت تو ذهنش شکل نگرفته بود..
موسیقی براش مثل یه رنگ بود که بقیه میدیدن و اون نمیدید . خب ، نمیبینه.. چیزی که ندونی ، برات مهم نیست.!
چیزی که براش مهم بود ، کره بود .
کرهٔجنوبی ؛ از بچگی ، وقتی تلویزیون یه مستند از کره نشون میداد ، ا/ت با شوق و ذوق میچسبید به صفحه .
خیابونای تمیزش ، آدمایی که با احترام به هم تعظیم میکردن ، غذاهای رنگارنگشون ، معماری سنتی با اون سقفهای خمیده... همهچی براش جادویی و متفاوت بود.!
یه دنیای دیگه ؛ یه دنیایی که انگار مال خودش بود..
هفت هشت سالش بود که با خودش گفت : "" من میخوام برم اونجا . ""
اولش یه رویای بچگی بود ، مثل خیلی از بچهها که میگن ، میخوان فضانورد بشن ؛ ولی ا/ت ول نکرد..
بزرگتر که شد ، جدیتر شد .
شروع کرد به خوندن دربارهٔ کره .
تاریخش ، فرهنگش ، زبانش .
زبان کرهای رو از توی اینترنت یاد گرفت . با کلیک کردن رو ویدیوهای آموزشی و با خوندن متنهای ساده و تمرینکردن جلوی آینه..
خونوادهاش اولش جدی نگرفتن.. میگفتن "" بچه که بودی میخواستی بری کره ؛
حالا بزرگ شدی میفهمی . ""
ولی ا/ت بزرگ شد و نفهمید . برعکس ؛ مصممتر هم شد....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
#Part_1
·
·
·
ا/ت.. هیچوقت یادش نمیاد که کِی فهمید با بقیه فرق داره..
آره.. بیاید با زبان نویسنده ، بریم تو دنیای ا/ت.!
تفاوتش ، شاید اون روزی بود که تو مهدکودک ، مربی آهنگ شاد گذاشت و همه بچهها پریدن بالا پایین ؛ ولی ا/ت نشسته بود گوشهٔ اتاق و داشت با یه تیکه گِل بازی میکرد .
مربی اومد جلو ، دستش رو گرفت که ببرتش تو جمع..
ولی ا/ت ول نمیکرد.. گریه کرد.. جیغ زد.. تا مربی ولش کرد و گذاشت بره گوشهاش..
همینطور بزرگ شد.! تو مدرسه ، تو مهمونیهای اقوام ، تو جشنهای تولد...
هرجا موسیقی بود ، ا/ت یه جور دیگه میشد . نه اینکه ازش متنفر باشه.. نه . بیشتر شبیه این بود که موسیقی براش یه زبان ناآشنا بود!
یه زبونی که نمیفهمیدش.. بقیه با اون زبون میخندیدن ، گریه میکردن ، میرقصیدن ، زندگی میکردن ؛
ولی ا/ت حسش نمیکرد.. فقط نگاه میکرد و تعجب میکرد که این همه آدم ، چطور میتونن با یه مشت صدا ، اینقدر ارتباط برقرار کنن..!
خودشم هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بود ، و براش مهم نبود.. اصلاً یه روز نشست و به خودش بگه که "" چرا من از موسیقی خوشم نمیاد؟ ""
نه . این سوال هیچوقت تو ذهنش شکل نگرفته بود..
موسیقی براش مثل یه رنگ بود که بقیه میدیدن و اون نمیدید . خب ، نمیبینه.. چیزی که ندونی ، برات مهم نیست.!
چیزی که براش مهم بود ، کره بود .
کرهٔجنوبی ؛ از بچگی ، وقتی تلویزیون یه مستند از کره نشون میداد ، ا/ت با شوق و ذوق میچسبید به صفحه .
خیابونای تمیزش ، آدمایی که با احترام به هم تعظیم میکردن ، غذاهای رنگارنگشون ، معماری سنتی با اون سقفهای خمیده... همهچی براش جادویی و متفاوت بود.!
یه دنیای دیگه ؛ یه دنیایی که انگار مال خودش بود..
هفت هشت سالش بود که با خودش گفت : "" من میخوام برم اونجا . ""
اولش یه رویای بچگی بود ، مثل خیلی از بچهها که میگن ، میخوان فضانورد بشن ؛ ولی ا/ت ول نکرد..
بزرگتر که شد ، جدیتر شد .
شروع کرد به خوندن دربارهٔ کره .
تاریخش ، فرهنگش ، زبانش .
زبان کرهای رو از توی اینترنت یاد گرفت . با کلیک کردن رو ویدیوهای آموزشی و با خوندن متنهای ساده و تمرینکردن جلوی آینه..
خونوادهاش اولش جدی نگرفتن.. میگفتن "" بچه که بودی میخواستی بری کره ؛
حالا بزرگ شدی میفهمی . ""
ولی ا/ت بزرگ شد و نفهمید . برعکس ؛ مصممتر هم شد....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
- ۳۷۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط