{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچک

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچک

صبح روز بعد، لیانا طبق معمول زودتر از همه به قنادی آمد.

کرکره را بالا کشید، چراغ‌ها را روشن کرد و عطر نان تازه و شیرینی‌های داغ، تمام فضای Sweet Dream را پر کرد.

هنوز چند دقیقه‌ای از باز شدن قنادی نگذشته بود که زنگ در به صدا درآمد.

دینگ...

دختربچه‌ای حدود هشت ساله، دست در دست مادرش وارد شد.

لباس‌های ساده‌ای به تن داشت و با چشم‌های درشتش با ذوق به ویترین نگاه می‌کرد.

نگاهش روی یک کیک کوچک توت‌فرنگی ثابت ماند.

آرام از مادرش پرسید:

ـ مامان... این همون کیکیه که دیشب توی عکس دیدیم؟

مادرش لبخند تلخی زد.

ـ آره عزیزم...

ـ می‌شه بخریمش؟

زن نگاهی به قیمت کیک انداخت و آهسته گفت:

ـ ببخشید گلم... امروز نمی‌تونیم.

دخترک چیزی نگفت.

فقط لبخندش آرام محو شد.

لیانا که تمام گفت‌وگو را شنیده بود، از پشت پیشخوان بیرون آمد.

روی زانو نشست و با لبخند پرسید:

ـ اسم قشنگت چیه؟

ـ هانا...

ـ هانا، امروز تولدته؟

دخترک سرش را تکان داد.

ـ آره... هشت سالم شد.

لیانا با هیجان گفت:

ـ پس که این‌طوره! تولد که بدون کیک نمی‌شه.

مادر هانا سریع گفت:

ـ نه، واقعاً نمی‌خواد... نمی‌خوایم مزاحم بشیم.

اما لیانا با مهربانی لبخند زد.

ـ امروز، مهمون قنادی من هستین.

چند دقیقه بعد، همان کیک توت‌فرنگی با چند شمع رنگی روی میز قرار گرفت.

مینا هم چراغ‌های قنادی را کمی کم کرد.

همه‌ی مشتری‌ها با دیدن ماجرا، شروع کردند به خواندن آهنگ تولد.

هانا با چشمانی پر از اشک، شمع‌هایش را فوت کرد.

وقتی اولین برش کیک را خورد، با ذوق گفت:

ـ این خوشمزه‌ترین تولد عمرمه!

لیانا آرام موهایش را نوازش کرد.

ـ امیدوارم همه‌ی تولد‌هات همین‌قدر قشنگ باشن.

---

ظهر همان روز، جنگکوک برای تحویل گرفتن چند جعبه شیرینی وارد قنادی شد.

مینا با هیجان، ماجرای تولد هانا را برایش تعریف کرد.

جنگکوک لحظه‌ای سکوت کرد و بعد به لیانا نگاه انداخت.

ـ هر بار که فکر می‌کنم دیگه نمی‌شه بیشتر از این تحسینت کنم... باز هم غافلگیرم می‌کنی.

لیانا خندید.

ـ من فقط دوست ندارم هیچ بچه‌ای روز تولدش ناراحت باشه.

جنگکوک لبخند عمیقی زد.

ـ می‌دونی؟

ـ چی؟

ـ فکر کنم دنیا به آدم‌های بیشتری مثل تو احتیاج داره.

لیانا از شنیدن این جمله، بی‌اختیار سرخ شد.

برای اولین بار...

تعریف جنگکوک، بیشتر از هر تعریف دیگری، دلش را گرم کرده بود.

---

هنگام غروب، جنگکوک قبل از رفتن، پاکت کوچکی روی پیشخوان گذاشت.

لیانا با تعجب پرسید:

ـ این چیه؟

ـ یه پیشنهاد.

ـ پیشنهاد؟

ـ داخلش طرح اولیه‌ی یه برنامه‌ی جدیده... می‌خوام از این به بعد، هر ماه برای بچه‌هایی که توانایی برگزاری جشن تولد ندارن، با کمک مؤسسه و قنادی تو، جشن رایگان برگزار کنیم.

چشم‌های لیانا از خوشحالی برق زد.

بدون فکر کردن گفت:

ـ قبوله!

هر دو با لبخند به هم نگاه کردند.

شاید هنوز هیچ اعترافی بینشان رد و بدل نشده بود...

اما هر روز، قلب‌هایشان یک قدم دیگر به هم نزدیک‌تر می‌شد.

ادامه دارد...🧁⃢💍
دیدگاه ها (۳)

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

🧁 پارت دوازدهم | جشنی برای تمام شهرچند روز بعد...دفتر مؤسسه‌...

باآنو فالوشهه¿¡🩷👑@weenifiction

فالوشههههههه قشنگامم¿¡👑@k_drama02

🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرینچند روز بعد...همکاری لیانا و ...

🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکردیک هفته بعد...امروز، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط