تکاپو پارت ۸۷:تق... تق..!
تکاپو پارت ۸۷:تق... تق..!
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در همان لحظه...
الیزابت فقط دو قدم با در فاصله داشت.
ناگهان...
حس عجیبی تمام وجودش را گرفت.
صدای بسیار خفیفی...
از پشت سر.
انگار کسی با سرعت به سمتش میدوید.
الیزابت هنوز برنگشته بود.
زمان...
شاید حتی به یک ثانیه هم نمیرسید.
فقط توانست نفس عمیقی بکشد...
که ناگهان دستی محکم دور دهانش نشست.
چشمهایش از تعجب باز شد.
مرد ناشناس، دستمالی را به سمت بینی او آورد.
الیزابت با هر دو دست، مچ مرد را گرفت و تمام توانش را به کار برد تا دستمال را دور نگه دارد.
اما نمیتوانست فریاد بزند.
تنها کاری که از دستش برمیآمد...
کوبیدن پیاپی پاشنهی کفشش به سرامیک بود.
تق!
تق!
تق!
صدای ضربهها در راهرو پیچید.
طبقهی پایین...
دیمیتریوس فنجان را تا نزدیک لبهایش بالا آورده بود.
ناگهان...
صدای جیغ کوتاهی...
آنقدر کوتاه که شاید هر کسی آن را نادیده میگرفت.
اما او نادیده نگرفت.
بعد...
صدای ضربههای پیدرپی روی سرامیک.
دیمیتریوس همان لحظه فنجان را روی میز گذاشت.
چهرهاش در یک لحظه جدی شد.
بیاختیار زیر لب گفت:
ـ الیزابت...؟
لحظهای بعد، با قدمهایی تند از پلهها بالا رفت.
وقتی به طبقهی بالا رسید...
درِ اتاق الیزابت نیمهباز بود.
اتاق...
خالی.
دیمیتریوس اخم کرد.
در همان لحظه...
صدای ضربهی دیگری از انتهای راهرو آمد.
تق!
او بدون لحظهای درنگ، به سمت صدا دوید.
هرچه جلوتر میرفت...
ضربهها ضعیفتر میشدند.
تق...
...
تق...
...
و ناگهان...
سکوت.
دیمیتریوس سرعتش را بیشتر کرد.
پیچ آخر راهرو را رد کرد.
و همانجا ایستاد.
یکی از خدمتکاران جوان عمارت...
که حالا لباسهای کاملاً مشکی به تن داشت...
بدن بیهوش الیزابت را در آغوش گرفته بود.
مرد جوان با دیدن دیمیتریوس رنگش پرید.
ـ ق... قربان...
ـ ش... شما...
ـ چطور...
دیمیتریوس با صدایی که تمام راهرو را لرزاند، فریاد زد:
ـ خفه شو!
سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفت.
ـ نگهبانها!
چند ثانیه بعد، صدای دویدن نگهبانان از طبقهی پایین بلند شد.
دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش را از خدمتکار بردارد، گفت:
ـ این مرد رو به اتاق من ببرید.
ـ دست و پاشو ببندید.
ـ هیچکس حق نداره قبل از بازجویی من باهاش حرف بزنه.
ـ فهمیدین؟
ـ بله قربان!
نگهبانها خدمتکار را کشانکشان با خود بردند.
راهرو دوباره ساکت شد.
دیمیتریوس نگاهش را به الیزابت انداخت.
چند تار موی کوتاهش روی صورتش افتاده بود.
بیحرکت...
و رنگپریده.
دیمیتریوس ناخودآگاه دستش را بالا آورد.
انگشتانش فقط چند سانتیمتر با صورت الیزابت فاصله داشت.
اما ناگهان...
خشکش زد.
به خودش آمد.
دستش را عقب کشید.
زیر لب گفت:
ـ هی...
ـ دیمیتریوس دزموند...
ـ داری چیکار میکنی؟
چند لحظه به دست خودش نگاه کرد.
بعد با اخم ادامه داد:
ـ این کار...
برای یه دزموند اصلاً مناسب نیست.
چند ثانیه سکوت...
دوباره نگاهش روی چهرهی آرام الیزابت افتاد.
نفس کوتاهی کشید.
ـ ...
ـ فقط همین یه بار.
ـ اون هم...
برای اینکه مطمئن شم آسیب ندیده.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در همان لحظه...
الیزابت فقط دو قدم با در فاصله داشت.
ناگهان...
حس عجیبی تمام وجودش را گرفت.
صدای بسیار خفیفی...
از پشت سر.
انگار کسی با سرعت به سمتش میدوید.
الیزابت هنوز برنگشته بود.
زمان...
شاید حتی به یک ثانیه هم نمیرسید.
فقط توانست نفس عمیقی بکشد...
که ناگهان دستی محکم دور دهانش نشست.
چشمهایش از تعجب باز شد.
مرد ناشناس، دستمالی را به سمت بینی او آورد.
الیزابت با هر دو دست، مچ مرد را گرفت و تمام توانش را به کار برد تا دستمال را دور نگه دارد.
اما نمیتوانست فریاد بزند.
تنها کاری که از دستش برمیآمد...
کوبیدن پیاپی پاشنهی کفشش به سرامیک بود.
تق!
تق!
تق!
صدای ضربهها در راهرو پیچید.
طبقهی پایین...
دیمیتریوس فنجان را تا نزدیک لبهایش بالا آورده بود.
ناگهان...
صدای جیغ کوتاهی...
آنقدر کوتاه که شاید هر کسی آن را نادیده میگرفت.
اما او نادیده نگرفت.
بعد...
صدای ضربههای پیدرپی روی سرامیک.
دیمیتریوس همان لحظه فنجان را روی میز گذاشت.
چهرهاش در یک لحظه جدی شد.
بیاختیار زیر لب گفت:
ـ الیزابت...؟
لحظهای بعد، با قدمهایی تند از پلهها بالا رفت.
وقتی به طبقهی بالا رسید...
درِ اتاق الیزابت نیمهباز بود.
اتاق...
خالی.
دیمیتریوس اخم کرد.
در همان لحظه...
صدای ضربهی دیگری از انتهای راهرو آمد.
تق!
او بدون لحظهای درنگ، به سمت صدا دوید.
هرچه جلوتر میرفت...
ضربهها ضعیفتر میشدند.
تق...
...
تق...
...
و ناگهان...
سکوت.
دیمیتریوس سرعتش را بیشتر کرد.
پیچ آخر راهرو را رد کرد.
و همانجا ایستاد.
یکی از خدمتکاران جوان عمارت...
که حالا لباسهای کاملاً مشکی به تن داشت...
بدن بیهوش الیزابت را در آغوش گرفته بود.
مرد جوان با دیدن دیمیتریوس رنگش پرید.
ـ ق... قربان...
ـ ش... شما...
ـ چطور...
دیمیتریوس با صدایی که تمام راهرو را لرزاند، فریاد زد:
ـ خفه شو!
سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفت.
ـ نگهبانها!
چند ثانیه بعد، صدای دویدن نگهبانان از طبقهی پایین بلند شد.
دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش را از خدمتکار بردارد، گفت:
ـ این مرد رو به اتاق من ببرید.
ـ دست و پاشو ببندید.
ـ هیچکس حق نداره قبل از بازجویی من باهاش حرف بزنه.
ـ فهمیدین؟
ـ بله قربان!
نگهبانها خدمتکار را کشانکشان با خود بردند.
راهرو دوباره ساکت شد.
دیمیتریوس نگاهش را به الیزابت انداخت.
چند تار موی کوتاهش روی صورتش افتاده بود.
بیحرکت...
و رنگپریده.
دیمیتریوس ناخودآگاه دستش را بالا آورد.
انگشتانش فقط چند سانتیمتر با صورت الیزابت فاصله داشت.
اما ناگهان...
خشکش زد.
به خودش آمد.
دستش را عقب کشید.
زیر لب گفت:
ـ هی...
ـ دیمیتریوس دزموند...
ـ داری چیکار میکنی؟
چند لحظه به دست خودش نگاه کرد.
بعد با اخم ادامه داد:
ـ این کار...
برای یه دزموند اصلاً مناسب نیست.
چند ثانیه سکوت...
دوباره نگاهش روی چهرهی آرام الیزابت افتاد.
نفس کوتاهی کشید.
ـ ...
ـ فقط همین یه بار.
ـ اون هم...
برای اینکه مطمئن شم آسیب ندیده.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱.۴k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط