تکاپو پارت 85:پیام
تکاپو پارت 85:پیام
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
الیزابت در را پشت سرش بست.
با کلافگی به دیوار تکیه داد.
ـ چه آدم اعصابخردکنی...
نگاهش به راهروی بلند عمارت افتاد.
زیر لب غر زد:
ـ اینم شد زندگی...؟
همان لحظه...
ویبررر...
صفحهی گوشیاش روشن شد.
فرستنده...
رئیس
الیزابت بیحوصله پیام را باز کرد.
«مورگان... انتظار نداشتم انقدر زود گیر بیفتی... ولی یه جورایی خوبه!»
الیزابت اخم کرد.
زیر لب گفت:
ـ کجاش خوبه...؟
چشمش را پایینتر برد.
«تا وقتی اونجایی، اطلاعات اون عمارت رو ریز به ریز برام بفرست.
تمام رفتوآمدها، آدمهایی که میان و میرن، برنامهها و هر چیزی که به نظرت مهمه.
هر آخر هفته پیام گزارشت باید روی گوشیم باشه.»
الیزابت نفسش را با بیحوصلگی بیرون داد.
ـ یعنی حتی یه هفته هم نمیتونم راحت باشم...
آخرین خط پیام را خواند.
«بعداً یه مأموریت ویژه هم برات دارم.»
الیزابت ابرویش را بالا انداخت.
ـ مأموریت ویژه...؟
چند لحظه به صفحهی گوشی خیره ماند.
هیچ توضیح دیگری در پیام نبود.
نه زمان.
نه هدف.
فقط همین یک جمله.
انگار رئیس عمداً میخواست کنجکاوش کند.
الیزابت گوشی را خاموش کرد.
برای چند ثانیه در سکوت به پنجرهی راهرو خیره ماند.
باران آرام روی شیشه میبارید.
زیر لب گفت:
ـ فقط امیدوارم این یکی...
ـ از قبلی بدتر نباشه.
گوشی را داخل جیبش گذاشت.
بعد صاف ایستاد.
نگاهش دوباره به درِ اتاق دیمیتریوس افتاد.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی آرام، با همان لحن کلافهی همیشگی، زیر لب گفت:
ـ فقط لطفاً امروز دیگه اسممو نپرس...
اگه یه بار دیگه بگه «اسمت؟»...
فکر کنم خودم اسممو فراموش کنم!
گوشهی لبش، خیلی کوتاه بالا رفت.
بعد برگشت و در سکوت راهرو را ترک کرد.
اما چند متر آنطرفتر...
پشت یکی از ستونهای عمارت، دوربین کوچکی با چراغ قرمز چشمک میزد.
بیصدا.
خاموش.
انگار کسی، از خیلی قبلتر، رفتوآمدهای این عمارت را زیر نظر داشت...
و این یعنی ماجرا فقط به یک مهاجم و یک قربانی ختم نمیشد. هنوز مهرههای دیگری هم روی صفحه بودند؛ مهرههایی که نه دیمیتریوس از حضورشان خبر داشت، نه الیزابت.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
الیزابت در را پشت سرش بست.
با کلافگی به دیوار تکیه داد.
ـ چه آدم اعصابخردکنی...
نگاهش به راهروی بلند عمارت افتاد.
زیر لب غر زد:
ـ اینم شد زندگی...؟
همان لحظه...
ویبررر...
صفحهی گوشیاش روشن شد.
فرستنده...
رئیس
الیزابت بیحوصله پیام را باز کرد.
«مورگان... انتظار نداشتم انقدر زود گیر بیفتی... ولی یه جورایی خوبه!»
الیزابت اخم کرد.
زیر لب گفت:
ـ کجاش خوبه...؟
چشمش را پایینتر برد.
«تا وقتی اونجایی، اطلاعات اون عمارت رو ریز به ریز برام بفرست.
تمام رفتوآمدها، آدمهایی که میان و میرن، برنامهها و هر چیزی که به نظرت مهمه.
هر آخر هفته پیام گزارشت باید روی گوشیم باشه.»
الیزابت نفسش را با بیحوصلگی بیرون داد.
ـ یعنی حتی یه هفته هم نمیتونم راحت باشم...
آخرین خط پیام را خواند.
«بعداً یه مأموریت ویژه هم برات دارم.»
الیزابت ابرویش را بالا انداخت.
ـ مأموریت ویژه...؟
چند لحظه به صفحهی گوشی خیره ماند.
هیچ توضیح دیگری در پیام نبود.
نه زمان.
نه هدف.
فقط همین یک جمله.
انگار رئیس عمداً میخواست کنجکاوش کند.
الیزابت گوشی را خاموش کرد.
برای چند ثانیه در سکوت به پنجرهی راهرو خیره ماند.
باران آرام روی شیشه میبارید.
زیر لب گفت:
ـ فقط امیدوارم این یکی...
ـ از قبلی بدتر نباشه.
گوشی را داخل جیبش گذاشت.
بعد صاف ایستاد.
نگاهش دوباره به درِ اتاق دیمیتریوس افتاد.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی آرام، با همان لحن کلافهی همیشگی، زیر لب گفت:
ـ فقط لطفاً امروز دیگه اسممو نپرس...
اگه یه بار دیگه بگه «اسمت؟»...
فکر کنم خودم اسممو فراموش کنم!
گوشهی لبش، خیلی کوتاه بالا رفت.
بعد برگشت و در سکوت راهرو را ترک کرد.
اما چند متر آنطرفتر...
پشت یکی از ستونهای عمارت، دوربین کوچکی با چراغ قرمز چشمک میزد.
بیصدا.
خاموش.
انگار کسی، از خیلی قبلتر، رفتوآمدهای این عمارت را زیر نظر داشت...
و این یعنی ماجرا فقط به یک مهاجم و یک قربانی ختم نمیشد. هنوز مهرههای دیگری هم روی صفحه بودند؛ مهرههایی که نه دیمیتریوس از حضورشان خبر داشت، نه الیزابت.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۹۲
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط