{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p9

جونگ‌کوک بعد از رفتن تهیونگ، مستقیم به حمام رفت.
شیر آب سرد را باز کرد.
آب روی موها و صورتش ریخت و از روی گونه‌هایش پایین آمد؛ آن‌قدر سرد بود که بدنش می‌لرزید.
اما اشک‌هایش برخلاف آب، گرم و داغ بودند.
چشم‌هایش را بست.
«هی... کوچولو، تو چرا بیداری؟»

صدایی آشنا در ذهنش پیچید.
گرگ درونش.
«چطور آروم بگیرم؟ وقتی اون آلفا اینجوری باهات حرف می‌زنه؟»

جونگ‌کوک دستش را روی صورتش کشید.
«هی... فقط اون نیست که اینجوریه.»
گرگ درونش آرام غرید.
«پس چرا همیشه تقصیر توئه؟»

جونگ‌کوک جوابی نداشت.
چند دقیقه بعد، دوش را بست و از حمام بیرون آمد.
موهای خیسش روی پیشانی‌اش ریخته بود.
لباس راحت و نخی پوشید و خودش را روی تخت انداخت.
پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید.

«بذار امشب رو بخوابم.»
«نمیشه...»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.
«هی... اشکالی نداره. ناراحت نباش.»
«نمیشه...»

جونگ‌کوک خسته لبخند زد.
«باشه، باشه... غر نزن.»
گرگ درونش آرام شد.
اتاق در سکوت فرو رفت.
جونگ‌کوک به سقف خیره ماند.
«فقط امشب...»

پلک‌هایش سنگین شد.
«فقط بذار خوابم ببره.»
و برای نخستین بار آن شب، صدای گرگ درونش هم آرام گرفت.
اما پشت پنجره، ماه هنوز کامل بود.
دیدگاه ها (۰)

معامله p10آن شب، قبل از خواب، جونگ‌کوک کشوی کوچکش را باز کرد...

معامله p11جونگ‌کوک دستش را از روی قلبش برنداشت.نفس‌هایش کوتا...

معامله p8ماه کامل درست بالای سر جونگ‌کوک بود.نور سفیدش روی ص...

معامله p7جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد.بعد لبخند کوچ...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط