{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷ (ازدواج اجباری)

پارت ۷ (ازدواج اجباری)

بعد اینکه با تهیونگ حرف زدم پتو رو تا بالای سرم کشیدم بالا

ساعت نزدیک های ۴ صبح بود که پیامکی برای گوشیم اومد اهمیت ندادم
ولی دیدم نه!
ول‌کن نیست پشت سر هم پیام میاد

+پوففففف اخه الان وقت پیام اومدن بود؟!!!

دیدم این هانول احمق جواب ندادم تا اومدم دباره بخوابم دیدم زنگ زد:
هوییی چرا پیام میدم جواب نمیدی ؟؟؟

نبات: د اخه خر خدا ساعتو نگاه کردی؟؟؟؟؟؟
کدوم خری این ساعت بیداره که تو بیداری؟

هانول:توعه خر (این خر میخنده )
نبات :پوفففف پوففف چیشدههههه
هانول :اون پسره بود گفتم روش کراشم

نبات :خوب؟
هانول :بهم پیام دادددددددد
نبات: منو الان بخاطر اون پسره ی یه وری بیدار کردی؟؟؟؟
هانول : عه اینطوری نگو بهشششش
نبات:اههههه چندش گمشو

دیگه بهش اجازه ی حرف زدن ندادم و قطع کردم
یه نگاهی به ساعت انداختم
ساعت۴:۲۷ من الان چیکار کنممممم
دیگه خوابم نمی‌بره

رفتم توی اینستاگرام داشتم همینطوری میچرخیدم کهههه
دیدم تهیونگ آنلاین
اممم اگر یکم کرم بریزم اشکال که نداره. ،داره؟؟
نه،نداره!!

با اکانت فیکم بهش پیام دادم :سلام😉
سریع سین زد: سلامممم 😁

+ای هول

گفت:این ساعت بیداری؟؟
گفتم :مگه منو میشناسی ؟؟
گفت:معلومه😏

گفتم:پس کیم؟

گفت :واااا،دوست دخترم دیگه
گفتم :واییییی واقعا🥰
گفت:اممم
گفتم: من دیگه برم کار دارم
گفت:حالا بودی خوشگله

دیگه جواب ندادم
ساعت۶:۴۸ دقیقه بود
تا آماده بشم ساعت شد ۹ جیمین هنوز خواب بود
یک ربع تول کشید تا برسم خونه
زنگ زدم به مامانم که دو تا بوق خورد جواب داد :جانم

نبات: من دم در منتظرم بیا
م.نبات:اومدم یک دقیقه هم طول نکشید بیاد سریع اومد توی ماشین

گفتم:مامان؟!!!!!
چقدر سریع اومدی

م.نبات:آماده بود
نبات:باشه ولی بازم سریع بود

خنده ای سر داد بعدم من راه افتادم سمت مرکز خرید
+رسیدیم

دوتایی پیاده شدیم و به سمت یکی از پاساژ های اونجا رفتیم
داشتیم به لباسا یه نگاهی مینداختیم که نگاهم به یه لباس سفید کوتاه خورد به مامان نشونش دادم :چطوره

م نبات: عالی بود بپوش😍
رفتم پوشیدم
و یه نگاهی به خودم انداختم توی آینه


وایی چقدر بهم میاد
مامانو صدا زدم بیاد ببینتم

م نبات: چقدر بهت میاددددد مثل ماه شدی
همینو برمی‌داریم

رفتم توی اتاق پرو و لباسم رو درآوردم لباس خودم ر. پوشیدم و به فروشنده گفتم اینو میخوامدرو به روی اتاق پرو یه لباس مشکی و سفید بود این برای مامان عالیهههه

مامانو صدا زدم

یه نگاهی به لباس انداخت و بعد لباسو برداشت حساب کردیم بعدم کلی چیز میز خریدیم و رفتیم سمت خونه


+مامان من ساعت ۳ ظهر میام دنبالت که بریم ارایشگاه
م.نبات:باشه مواظب خودت باش
نبات :همچنین مامانم بایییی

ادامه دارد


بچها لباس ها رو الان بزارم یا دفعه ی دیگه؟؟
دیدگاه ها (۰)

سلامممممممچطورید عشقای منننننننن💋💋💋💋اصکی ازاده تا چند دقیقه ...

لباس نبات برای بیرون

پارت ۶ ( ازدواج اجباری )م.نبات: دختر خوشگلم ؟؟نبات: جانم؟؟؟...

پارت۵(ازدواج اجباری)نبات:من میرم بخوابم جیمین:اوکیاخ جیمین ا...

پارت ۱۰ویو اتکه یهو رسیدیم دم خونه (میخواستین چی بشه😅)از کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط