{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی‌کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود
دیدگاه ها (۱)

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنویآهنگ اشتیاق دلی درد مند راش...

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را می‌جویمت چنان که لب تشنه آ...

با من بمان که حال دلم رو براه نیستشام کسی به قدر طلوعم سیاه ...

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟شیرین من، برای غزل شور و حا...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون "تو" باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر ش...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی‌کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید به سر شودفرقی نمی کند شب من کی سحر شود...

فردا اگر بدون تو باید بہ سر شودفرقے نمی‌ڪند شبِ من کے سحر شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط