پارت۱۱

مارال لرزید. سریع نور را بر دستان باریک و استخوانی اش انداخت.
وحشت‌زده شد:

هیچ کلیدی آنجا نبود. فقط انگشتاش، و یک قفل زنگ‌زده و بسته روی دیوار.

نه طلایی، نه ماه، نه هیچ‌چیز دیگر...

مارال بی‌صدا قدم به عقب برداشت.

– «ولی… دیدمش. تو دفتر بود. قایمش کرده بودن.»

سارا با چشمان گشاد شده اش گفت: – «هیچ کلیدی تو اون دفتر نبود. من فقط یه دفتر خالی پیدا کردم… و فکر کردم شاید تو چیزی ببینی.»

مارال اراده کرد که سخن باز کند… که یک باره

از بلندگوهای خراب بالای در ورودی خوابگاه – که سال‌هاست کار نمی‌کند– صدای خش‌دار و گوش خراش پخش شد:

«اون چیزی که دیدی، توی تو بود. نه توی دفتر.»

مارال جیغ نکشید و حتی میتوانست بگویید ، نترسید!فقط هیجان را در خودش احساس کرد. چهره ی منقبض شده اش را سمت سارا چرخاند،
اما سارا دیگر درکار نبود.

نه گوشی، نه صدا، نه هیچ‌چیز.هیچ چیزی کنار مارال پیدا نمی‌شد و مارال دوباره تنها بود...
و بدتر از همه...

کمد عقب رفته بود. در روی دیوار باز شده بود

مارال بهت‌زده و مضطرب به دیوار نگاه می‌کرد. جایی که کمد همیشه بود... حالا دهانه‌ای تاریک باز شده بود.
درست مثل این بود که تمام دیوار فرو رفته باشد، ولی هیچ صدایی از این اتفاق به گوش نرسیده بود. نه لولا، نه حرکت، نه حتی نسیمی.

سارا آنجا نبود.
فقط همان تاریکی محض.
و صدای بلندگویی که هنوز در سرش رقصان رقصان حرکت میکرد:
"اون چیزی که دیدی، توی تو بود. نه توی دفتر."

مارال عقب رفت. گوشه‌ی تخت نشست. سعی کرد با چراغ تلفنش نوری در دهانه‌ی تاریک بیندازد.

هیچی. حتی نور هم بلعیده می‌شد.
صدایی به گوش رسید..
از بلندگو بلند نمیشد... از تونل به گوش میرسید.
صدایی ترسیده، نازک، آرام، اما پر از وحشت.
– «م… مارال؟!»
مارال خشکش زد.
_______
سلام خوشگلا... اینم از پارت جدید،معذرت میخوام برای تاخیر ، امیدوارم نهایت لذت رو ببرید ، و من هم نظرات زیباتون رو ببینم:)ممنون که هستید❤️
شرط پارت بعد:۳۰ لایک و ۱۷۵ فالو
#fiction #دخترونه #دنس #رمان #اتاق_۲۱ #فیک #فیکشن_تهکوک #فیکشن #رمان_بی_تی_اس #بی_تی_اس #بلک_پینک
دیدگاه ها (۱۸)

پارت۱۲

پارت۱۳

کی اینستاگرام داره

پارت۱۰

قلب سیاه نشان سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط