پارت۱۰
و قلبش ایستاد:
کلید اونجا بود.
کوچک. طلایی و با علامت ماه.
مارال با دستانی لرزان گفت: – «فکر میکردیم ناپدید شده. ولی انگار برگشته، منتظر ما بوده…»
سارا آرام گفت: – «الان فقط باید بفهمیم قفلش کجاست.»
درِ اتاق ۲۱ قفل نداشت. ولی پشت دیوار، جایی که مارال شبِ قبل، صدا را شنیده بود... آنجا شاید راهی وجود داشته باشد!.
دو نفر با احتیاط کمد را کنار کشیدند.
مارال چراغقوه تلفنش را روشن کرد و دیوار را نورانی کرد.
خطی باریک، همانند دری پنهان.
و سوراخی برای کلید،آن هم خیلی ریز، که بدون دقت دیده نمیشد.
مارال کلید را به سمتش برد.
نزدیک شد...
لحظهای قبل از اینکه کلید وارد سوراخ قفل شود، صدای عجیبی درامد.
از درون دیوار، صدای پچپچه…
دو نفر.
یک زن…
و یه نفر دیگر که میخندید. خیلی آرام، یکباره شدت گرفت و حالا کلمه ای که خنده را توصیف میکرد "وحشتناک"بود.
مارال خشکش زد. به سارا نگاه کرد.
و همان لحظه…
کل چراغهای خوابگاه خاموش شد.
مارال نفسش را حبس کرده بود. چراغها هنوز خاموش بودند. سارا کنار کمد، گوشهای قایم شده بود.
نور کمِ گوشی روی دیوار لرز میزد.
کلید در دست مارال سنگینی میکرد…
یا شاید فکر میکرد که سنگینی میکند...
ناگهان، صدای آرام سارا از تاریکی درامد:
– «مارال؟ کلید هنوز دستته؟»
مارال گفت: – «آره... دارم میچرخونمش. آمادهای؟»
اما... سارا ساکت ماند. بعد از چند ثانیه گفت:
«مارال… من اصلاً هیچ کلیدی نمیبینم.»
قلب مارال لحظه ای ایستاد.
– «چی گفتی؟»
– «تو هیچی دستت نیست. هیچی توی سوراخ نیست. تو داری هوا رو میچرخونی.»
مارال لرزید. سریع نور تلفن را بر روی انگشتان ظریف دست راستش انداخت.
و حالا به معنای واقعی وحشت زده شد!
______
سلام جینگولیا!من اومدم پر قدرت برای ادامه رمانمون!امیدوارم نظرات قشنگتون ببینم!
شرط پارت بعد:۱۲۰ فالوور و ۲۵ لایک:)
#دنس #بی_تی_اس #بنگتن #بلک_پینک #فن_بوی #فن_آرت #فناف_شکست_امینتی #فن_فیکشن #اتاق_۲۱ #رمان #فیک #فیکشن #رقص #ایران #تابستان #ایده #تاسیان #دخترونه
کلید اونجا بود.
کوچک. طلایی و با علامت ماه.
مارال با دستانی لرزان گفت: – «فکر میکردیم ناپدید شده. ولی انگار برگشته، منتظر ما بوده…»
سارا آرام گفت: – «الان فقط باید بفهمیم قفلش کجاست.»
درِ اتاق ۲۱ قفل نداشت. ولی پشت دیوار، جایی که مارال شبِ قبل، صدا را شنیده بود... آنجا شاید راهی وجود داشته باشد!.
دو نفر با احتیاط کمد را کنار کشیدند.
مارال چراغقوه تلفنش را روشن کرد و دیوار را نورانی کرد.
خطی باریک، همانند دری پنهان.
و سوراخی برای کلید،آن هم خیلی ریز، که بدون دقت دیده نمیشد.
مارال کلید را به سمتش برد.
نزدیک شد...
لحظهای قبل از اینکه کلید وارد سوراخ قفل شود، صدای عجیبی درامد.
از درون دیوار، صدای پچپچه…
دو نفر.
یک زن…
و یه نفر دیگر که میخندید. خیلی آرام، یکباره شدت گرفت و حالا کلمه ای که خنده را توصیف میکرد "وحشتناک"بود.
مارال خشکش زد. به سارا نگاه کرد.
و همان لحظه…
کل چراغهای خوابگاه خاموش شد.
مارال نفسش را حبس کرده بود. چراغها هنوز خاموش بودند. سارا کنار کمد، گوشهای قایم شده بود.
نور کمِ گوشی روی دیوار لرز میزد.
کلید در دست مارال سنگینی میکرد…
یا شاید فکر میکرد که سنگینی میکند...
ناگهان، صدای آرام سارا از تاریکی درامد:
– «مارال؟ کلید هنوز دستته؟»
مارال گفت: – «آره... دارم میچرخونمش. آمادهای؟»
اما... سارا ساکت ماند. بعد از چند ثانیه گفت:
«مارال… من اصلاً هیچ کلیدی نمیبینم.»
قلب مارال لحظه ای ایستاد.
– «چی گفتی؟»
– «تو هیچی دستت نیست. هیچی توی سوراخ نیست. تو داری هوا رو میچرخونی.»
مارال لرزید. سریع نور تلفن را بر روی انگشتان ظریف دست راستش انداخت.
و حالا به معنای واقعی وحشت زده شد!
______
سلام جینگولیا!من اومدم پر قدرت برای ادامه رمانمون!امیدوارم نظرات قشنگتون ببینم!
شرط پارت بعد:۱۲۰ فالوور و ۲۵ لایک:)
#دنس #بی_تی_اس #بنگتن #بلک_پینک #فن_بوی #فن_آرت #فناف_شکست_امینتی #فن_فیکشن #اتاق_۲۱ #رمان #فیک #فیکشن #رقص #ایران #تابستان #ایده #تاسیان #دخترونه
- ۸.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط