پارت۱۲

– «سارا؟!»
– «کمکم کن… گیر کردم این‌جا… تاریکه… من... من فقط پشت دیوار بودم...»

مارال قوتش را در استخوان ها و عضلات پاهایش جمع کرد ، از خستگی چهره اش را منقبض کرد. با دست به دیوار چنگی عمیق زد، دیوار سرد و بی روح بود اما نه به اندازه دستان سارا.
مارال اراده کرد فریادی سر دهد ولی تنها صدایی که از دهانش خارج شد آهی از درد بود، قصد داشت کسی را خبر دهد ، از درد پنهانش از وجود سوزانده اش... ولی مثل این بود که تمام دختران خوابگاه به کل خوابی عمیق را تجربه میکردند . همه‌چیز غیرواقعی شده بود.

نفسش را در خود حبس کرد.
قدمی به داخل برداشت...

و همان لحظه، دریچه مخفی پشت سرش با صدای خفیفی بسته شد.
و هیچ کلیدی در کار نبود.
فقط تاریکی ، نبود نور و سرمای تمام در اختیار مارال بود.
و حالا... صدای کسی...
که داشت نزدیک می‌شد.

مارال در تاریکی محض نفس می‌کشید اما صدای نفس زدن های مکرر او را می‌شنید. هوا به یک یاره غلیظ شد. مثل رنگ روغنی که درحال خشک شدن باشد، هر حرکتش کندتر از حد معمول.

فقط صدای قدم‌ها… که از اعماق راهرو حرکت می‌کردند شنیده می‌شد...سنگین و کش‌دار.
نه، شبیه به صدای راه رفتن دختر نبود...آرام و با درنگ حرکت میکرد، نه حتی شبیه به یک انسان.

مارال عقب‌عقب رفت و اینبار انرژی هیجان نبود که در خودش احساس میکرد ، این بار واقعا...ترسیده...بود ، نه!نترسیده بود ، وحشت زده شده بود... دیوار بی روح و سرد را تکیه گاهِ دستان لاغر و باریکش  قرار داد. زبر و مرطوب. بوی فلز کهنه و رطوبت را در بینی اش احساس کرد.
صدای قدم ها متوقف شد.

مارال قدم هایش را به عقب نگه داشت... چشم‌هایش را بست ، انتظار موجود عجیب و غریب را داشت و در ...   سکوت محض چیزی عجیب شنید.

صدا عجیب بود، از یک ضبط صوت می‌آمد . مارال صدا را تا به حال نشنیده بود اما به وضوح میدانست که صدا ...صدای نرگس است!و این خودش موضوعی عجیب تر بود...
«اگه این صدا رو شنیدی، یعنی هنوز راهی هست... ولی نه به بیرون. فقط به عقب.»
صدای ضبط قطع شد.
و بعد،  نوری قرمز و بسیار ضعیف و ناتوان از انتهای راهرو ظاهر شد.مارال هیچ ایده ای در سر نداشت برای وجود نور...
مارال بی‌اختیار به سمت نور قرمز قدم برداشت. با هر قدم، انگار زمین زیر کف پاهایش نرم‌تر می‌شد. مثل گِل.
زمانی که تقریبا فاصله ای با نور نداشت متوجه شد،  که با یک چراغ عادی رو به رو نیست.
آیفونی دیواری و بسیار قدیمی بود. که همراه دکمه‌ای شکسته و نوشته‌ای با لاک قرمز بالای آن وجود داشت:
"برای برگشت، باید یکی دیگه رو بذاری این‌جا."
مارال خشکش زد.
زیر جمله، اسمیی نوشته شده بود
__
سلام خوشگلااا. معذرت میخوام برای تاخیر خیلی زیاد...امیدوارم خوشتون بیاد و منوهم حمایت کنید
شرط:۵۰ لایک و ۲۵۰ فالوور
دیدگاه ها (۱۴)

پارت۱۳

چنل زدمممم

پارت۱۱

کی اینستاگرام داره

چپتر ۱۴ _ تولد سایه، مرگ نورداخل محفظه شیشه ای.نفس های بریده...

الماس من )پارت ۹ داشت به هوش می اومد. دوید با لحنی مرموز گف...

" بازگشت بی نام "

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط