{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۴۵

ادامه پارت ۴۵

هایون لبخند زد.

بعد از مرتب کردن اتاق، هر دو به سالن برگشتند.
جونگکوک روی کاناپه نشست و هایون کنار پنجره ایستاد.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
این همان سکوتی بود که قبل از اعترافشان عجیب و سنگین بود.
اما حالا...
آرامش داشت.

جونگکوک آرام گفت:
«هایون.»

او برگشت.

«هوم؟»

جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
«فکر می‌کردم وقتی برگردم، همه چیز عجیب میشه.»
( مگه عجیب نشد؟ نیومده مال خودت کردیش )
هایون لبخند کوچکی زد.
«منم همین فکر رو می‌کردم.»

جونگکوک پرسید:
«پس چرا عجیب نیست؟»

هایون شانه بالا انداخت.
«شاید چون... هر دومون بالاخره می‌دونیم چه حسی داریم.»
( تب دارید داش یادشون نیست دیشب چی شد؟ )
جونگکوک لبخند زد.

«من هنوز باورم نمیشه.»

هایون نزدیک‌تر رفت.
«چی رو؟»

«اینکه وقتی از پاریس برمی‌گشتم، کسی واقعاً منتظرم بود.»
( کوووک واقعا این رو باور نمی کنی؟ )
هایون آرام جواب داد:
«من گفتم منتظرت می‌مونم.»

جونگکوک نگاهش کرد.
«و موندی.»

«آره.»

برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
بعد هایون کنار او روی مبل نشست.
فاصله‌شان کم بود، اما هیچ‌کدام عجله‌ای برای شکستن سکوت نداشتند.

جونگکوک آرام گفت:
«این خونه قبل از تو فقط یه خونه بود.»

هایون لبخند زد.
«الان چی؟»

جونگکوک نگاهش را به اطراف چرخاند.
«الان... خونه‌ست.»

هایون لبخند عمیقی زد.

بعد از ظهر، هر دو تصمیم گرفتند فیلمی ببینند.
هایون روی مبل دراز کشید و پتو را روی خودش کشید.
جونگکوک هم کنار او نشست.
فیلم شروع شد، اما هر چند دقیقه یک‌بار یکی از آن‌ها با حرف‌های دیگری حواسش را پرت می‌کرد.

وسط فیلم، هایون گفت:
«جونگکوک.»

«هوم؟»

«پاپ‌کورن تموم شد.»

جونگکوک به کاسه خالی نگاه کرد.
«تو همه‌شو خوردی.»

هایون با خونسردی گفت:
«مدرک داری؟»

جونگکوک خندید.

«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»

هایون با لبخند جواب داد:
«ولی دوستم داری.»

جونگکوک چند ثانیه ساکت شد.

بعد آرام گفت:

«خیلی.»

هایون لبخند زد.

آن شب، خانه دوباره ساکت شد.
اما این بار سکوتش شبیه قبل نبود.
دو نفر که تا چند هفته پیش حتی نمی‌دانستند قرار است چه اتفاقی بینشان بیفتد، حالا در همان خانه‌ای نشسته بودند که قرار بود فقط محل یک زندگی قراردادی باشد.

و حالا...

همان قرارداد، تبدیل به چیزی شده بود که هیچ‌کدام حاضر نبودند از دستش بدهند.

ادامه دارد...

اما صبح روز بعد، یک تصمیم کوچک درباره آینده این خانه گرفته می‌شود؛ تصمیمی که می‌تواند زندگی مشترک هایون و جونگکوک را برای همیشه تغییر دهد...

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍

شرط پارت ۴۶ شمال هر دو پست میشه چون ادامش توی این پسته :
۶۰ تا لایک
۹۰ تا کامنت
۱۰ تا بازنشر
بوس بهتون ببخشید که شرط گذاشتم
توی استوری توضیح دادم
دیدگاه ها (۹۹)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۵ صبح آرامی بود. نو...

چند ادیت زیبا از ته کوک دیدم 🤧🛐😭#تهکوک#جونگکوک #تهیونگ

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۳۸ صبح زود، حیاط ویل...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۴ ساعت از یازده شب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط