{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_39

ناگهان چراغ‌های آرشیو خاموش شدند.

سکوتی کوتاه، سپس صدای برخورد در فلزی.

جه‌هون فوراً یونا را پشت خود کشید. «هیچ‌جا نرو.»

صدایی از تاریکی آمد: «خیلی دیر رسیدید.»

یونا نفسش را حبس کرد.

فردی از میان سایه‌ها بیرون آمد.

لیلا.

یونا با ناباوری گفت: «تو…؟»

لیلا نفس‌زنان بود، اما نگاهش سرد و جدی. «اگه الان از این اتاق خارج نشید، گیر می‌افتید.»

جه‌هون ابرو درهم کشید. «تو از کجا این‌جا رو پیدا کردی؟»

«بعداً توضیح می‌دم. فعلاً باید برید.»

او یک فلش مموری سیاه را به سمت یونا دراز کرد. «این‌و پدرت پنهان کرده بود. فکر می‌کنم جواب بعضی سؤال‌ها داخلشه.»

یونا فلش را گرفت. «تو از کجا اینو داری؟»

لیلا برای یک لحظه ساکت ماند. «چون من قبل از مرگش، آخرین نفری بودم که باهاش حرف زد.»

یونا خیره شد. «چی؟»

اما قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسد، صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

کسی در راهرو فریاد زد: «اینجا هستن!»

جه‌هون دست یونا را گرفت و به سمت خروجی پشتی دوید. لیلا پشت سرشان در را بست.

وقتی از راهروی باریک بیرون آمدند، یونا می‌لرزید. در تاریکی باغ، نفسش بریده بود.

یونا با عصبانیت پرسید

«لیلا رو می‌شناسی؟»

جه‌هون نگاهش را از او دزدید. «تا حدی.»

«تا حدی؟!»

«یونا، الان وقت این حرف‌ها نیست.»

«همیشه همینو می‌گی! اول هه‌جون، بعد تو، بعد این زن! همه‌تون یه چیزی می‌دونید و فقط منو در تاریکی نگه داشتید!»

جه‌هون چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام‌تر از همیشه گفت: «چون اگر همه‌ی حقیقت رو بدونی، ممکنه دیگه نتونی در این عمارت نفس بکشی.»

یونا خندید، اما خنده‌اش تلخ بود. «پس بهتره بمیرم بی‌خبر؟»

جه‌هون نگاهش را بالا آورد. «نه. بهتره زنده بمونی و آخرش خودت انتخاب کنی به کی اعتماد می‌کنی.»
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_38در زیرزمین عمارت، اتاقی وجود ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_37قبل از اینکه یونا جواب دهد، د...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_12جلسه که تمام شد در راهرو ، پس...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_26بعد از صبحانه، یونا از سالن ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط