{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_43

جه‌هون فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد. «پشت من وایسا.»

یونا آهسته پرسید: «چرا اینجا اومده؟»

«اگه فهمیده باشه فایل رو باز کردی، یعنی یکی لو داده.»

«کی؟»

جه‌هون هیچ نگفت. همین سکوت، دوباره یونا را عصبی کرد.

در سومین ضربه، قفل در کمی لرزید.

مین‌جه با صدای پایین اما تهدیدآمیز گفت: «من می‌دونم توی اون اتاقی. بازش کن، یونا.»

یونا به جه‌هون نگاه کرد. «چی کار کنم؟»

«هیچ‌چیز. حرف نزن.»

صدای قدم‌های دیگری هم رسید.

این‌بار یونا مطمئن شد تنها نیستند.

«اون یکی کیه؟» یونا با وحشت گفت.

جه‌هون آهسته پاسخ داد: «نمی‌دونم. و همین بدترین بخش ماجراست.»

درِ اتاق ناگهان به شدت تکان خورد.

کسی از بیرون داشت با وسیله‌ای فلزی به قفل ضربه می‌زد.

یونا نفسش بند آمد.

جه‌هون دستش را گرفت و به سمت دریچه‌ی کوچک پشت کمد برد.

«برو. الان.»

«تو چی؟»

«من حواسشون رو پرت می‌کنم.»

«نه، نمی‌ذارم تنها بمونی!»

جه‌هون برای اولین بار، لبخندی کوتاه و تلخ زد. «این دقیقا همون کاریه که نباید بکنی. »
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_44قبل از اینکه یونا اعتراض کند،...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_45یونا دستش را روی دهانش گذاشت ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_42یونا چند لحظه هیچ نگفت.انگار ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_41یونا خشک شده بود.جه‌هون در آس...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_22«پس پدرم داشت دنبال عموی من م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط