زندگی دوباره
زندگی دوباره...
پارت نهم
-----------------------------
@تو همون دختری که اونشب تو بار زیر این پسره بود؟!
با این حرف بکجین ا.ت متعجب به بکجین و جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک از پشت میله ها یقه بکجین رو گرفت
ـ یه بار دیگه بگو چی گفتی!
بکجین آروم لب زد
@همون دختری که زیر...
هنوز حرفش تمام نشده بود که جونگکوک یقه بکجین رو سمت خودش کشید که باعث شد بکجین به میله ها بخوره
ـ دفعه آخرت باشه درمورد اعضای خانواده من اینجوری حرف میزنی
همون موقع رییس چو اومد داخل
#جونگکوک چیکار میکنی معلوم هست ؟!
ـ این حر،وم....
جونگکوک هنوز حرفش تمام نشده بود که رئیس چو با اخم لب زد
#جونگکوک!...یادت رفته حرف هام رو؟!
ـ نه....ببخشید
ا.ت دست جونگکوک رو گرفت و سمت خودش کشید آروم در گوشش گفت
ات:تو چرا اینجوری رفتار میکنی جونگکوک!؟
ـ کسی حق نداره درباره تو اینطوری حرف بزنه
ات:اونوقت چرا!؟
ـ چون...
رونا وسط حرف جونگکوک پرید
∆ چون بابا جونگکوکی دوست داره خاله ا.ت...(ذوق زده)
یکدفعه هردوشون تعجب کردند
جونگکوک و ا.ت : چی؟!
جونگکوک رونا رو بغل کرد و داد به تهیونگ
ـ تهیونگ رونا رو ببر دفتر من...
ته یونگ لبخند موزیانه ایی زد
& چشمم....ما میریم شما تنها باشید
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و برد داخل ماشین ...
ات:خب؟!
ـ کجا بریم؟!
ات:هیچ جا....حرفی داشتی؟!
ـ خب باید یه جا مناسب پیدا کنیم تا حرف بزنم
ات:میشه همینجا بگی؟!
ـ آره ....خب باید بگم...دوست دارم
ات: ها؟!...ولی تو....
ـ میدونم زن داشتم و شاید درست نباشه ولی نمیتونم احساساتم رو که پنهان کنم...میتونم؟!....هرچند ممکنه الان کلا ازم دور بشی ولی بهتر از اینکه بعدا حسرت این رو بخورم اشتباه کردم
ا.ت: چرا داری اینجوری حرف میزنی؟
ـ چجوری حرف میزنم ؟!
ات:هیچی...
ـ خب...جواب نمیدی؟؟...دوست دارم ها...
ات: من فکر نکنم...بتونم دوست داشته باشم...خونه تو همه جاش بوی یوری رو میده ...یادته؟!...خودت اونشب تو بار مست بودی گفتی...
ـ من...اشتباه کردم...میخوای من رو رد کنی ؟!
ات: ببخشید...
ـ ممنونم...
جونگکوک از ماشین پیاده شد و سمت اداره رفت بعد از دو دقیقه وارد دفترش شد که تهیونگ با ذوق گفت
& خبببب....تعریف کن همو ماچ کردید دیگههه؟!
ـ تهیونگ...
&چیشد؟!
ـ ردم کرد...گفت نمیتونه با منی که زن داشتم باشه یا تو خونه ایی باشه که بوی یوری رو میده ...
ته یونگ متعجب پوفی کرد...
&یعنی الان تمام؟!
ـ تمام...
جونگکوک نگاهی به رونا که خوابش برده بود کرد ...
ـ مهم نیست...باور کن ...
ته یونگ نیم نگاهی به جونگکوک کرد ...
&قشنگ معلومه ناراحتی کوک...
ـ....
نظر یادت نره رفیق!
#bts#army#fake#BANGTAN#BTS#ARMY#JUNGKOOK
پارت نهم
-----------------------------
@تو همون دختری که اونشب تو بار زیر این پسره بود؟!
با این حرف بکجین ا.ت متعجب به بکجین و جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک از پشت میله ها یقه بکجین رو گرفت
ـ یه بار دیگه بگو چی گفتی!
بکجین آروم لب زد
@همون دختری که زیر...
هنوز حرفش تمام نشده بود که جونگکوک یقه بکجین رو سمت خودش کشید که باعث شد بکجین به میله ها بخوره
ـ دفعه آخرت باشه درمورد اعضای خانواده من اینجوری حرف میزنی
همون موقع رییس چو اومد داخل
#جونگکوک چیکار میکنی معلوم هست ؟!
ـ این حر،وم....
جونگکوک هنوز حرفش تمام نشده بود که رئیس چو با اخم لب زد
#جونگکوک!...یادت رفته حرف هام رو؟!
ـ نه....ببخشید
ا.ت دست جونگکوک رو گرفت و سمت خودش کشید آروم در گوشش گفت
ات:تو چرا اینجوری رفتار میکنی جونگکوک!؟
ـ کسی حق نداره درباره تو اینطوری حرف بزنه
ات:اونوقت چرا!؟
ـ چون...
رونا وسط حرف جونگکوک پرید
∆ چون بابا جونگکوکی دوست داره خاله ا.ت...(ذوق زده)
یکدفعه هردوشون تعجب کردند
جونگکوک و ا.ت : چی؟!
جونگکوک رونا رو بغل کرد و داد به تهیونگ
ـ تهیونگ رونا رو ببر دفتر من...
ته یونگ لبخند موزیانه ایی زد
& چشمم....ما میریم شما تنها باشید
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و برد داخل ماشین ...
ات:خب؟!
ـ کجا بریم؟!
ات:هیچ جا....حرفی داشتی؟!
ـ خب باید یه جا مناسب پیدا کنیم تا حرف بزنم
ات:میشه همینجا بگی؟!
ـ آره ....خب باید بگم...دوست دارم
ات: ها؟!...ولی تو....
ـ میدونم زن داشتم و شاید درست نباشه ولی نمیتونم احساساتم رو که پنهان کنم...میتونم؟!....هرچند ممکنه الان کلا ازم دور بشی ولی بهتر از اینکه بعدا حسرت این رو بخورم اشتباه کردم
ا.ت: چرا داری اینجوری حرف میزنی؟
ـ چجوری حرف میزنم ؟!
ات:هیچی...
ـ خب...جواب نمیدی؟؟...دوست دارم ها...
ات: من فکر نکنم...بتونم دوست داشته باشم...خونه تو همه جاش بوی یوری رو میده ...یادته؟!...خودت اونشب تو بار مست بودی گفتی...
ـ من...اشتباه کردم...میخوای من رو رد کنی ؟!
ات: ببخشید...
ـ ممنونم...
جونگکوک از ماشین پیاده شد و سمت اداره رفت بعد از دو دقیقه وارد دفترش شد که تهیونگ با ذوق گفت
& خبببب....تعریف کن همو ماچ کردید دیگههه؟!
ـ تهیونگ...
&چیشد؟!
ـ ردم کرد...گفت نمیتونه با منی که زن داشتم باشه یا تو خونه ایی باشه که بوی یوری رو میده ...
ته یونگ متعجب پوفی کرد...
&یعنی الان تمام؟!
ـ تمام...
جونگکوک نگاهی به رونا که خوابش برده بود کرد ...
ـ مهم نیست...باور کن ...
ته یونگ نیم نگاهی به جونگکوک کرد ...
&قشنگ معلومه ناراحتی کوک...
ـ....
نظر یادت نره رفیق!
#bts#army#fake#BANGTAN#BTS#ARMY#JUNGKOOK
- ۷.۳k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط