زندگی دوباره
زندگی دوباره...
پارت دهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
&قشنگ معلومه ناراحتی کوک...
ـ. اره ولی...میدونی اونم حق داره من بهش بد کردم،بهش توهین کردم حتی بهش...
& جونگکوک تو گفتی اون یه اتفاق با خواست هردوتون بود
ـ میدونم...ولی اگر من مست نمیکردم شاید اینجوری نمیشد
&تو الان چون ردت کرده داری خودت رو بابت اتفاقی سرزنش میکنی که با خواست هردوتون بود ...من باهاش حرف میزنم ببینم چرا قبول نمیکنه
ـ نمیخواد ...الان میخوای بری بهش بگی چرا قبول نمیکنی ؟!...خب توقع داری چی بگه بهت؟!
&شاید بخواد دلیلش رو بگه شاید یه مشکلی داره که اگر حل بشه بتونه باهات قرار بزاره شاید...
ـ شاید ها رو ول کن هیونگ...نمیخواد منو دیگه...
&باشه ولی...من و رونا برنامه داریم ...
ـ رونا؟!
& اون بچه اس...اگر اون نباشه نمیتونم نصف نقشه ام رو اجرا کنم
ـ تهیونگ...رونا رو وسط ماجرا نیار...اون بچه سریع وابسته میشه و ...
& همین الانشم وابسته ات شده...برای همین الان تو اتاق ات داره باهاش بازی میکنه
ـ. رونا دفتر ات رفته؟!
& آره
ـ باهاش حرف میزنی؟
& ات؟!
ـ آره ...
&چشم ...من برم فعلا پرونده ۲۵۴ رو تمام کردم باید بایگانی کنم
ـ تموم شد؟!. قاتل کی بود؟
& مادر خانواده...همونی که بیشتر از همه سر مراسم خاکسپاری خودش رو به در رو دیوار میزد قاتل بود ....
ـ گفتم بهت مشکوکه...
&اوهوم...
ته یونگ از دفتر خارج شد نگاهی به در دفتر جونگکوک انداخت و از تاسف سری تکون داد ...
سمت دفتر خودش رفت کمی روی میز نشست و لپ تاب رو روشن کرد
پرونده رو بایگانی کرد بعد از ۳ ساعت از پشت میز بلند شد
نگاهی به ساعت کرد ساعت ۱۲ شب رو نشان میداد
وارد راهرو شد و خواست سمت آسانسور بره که متوجه روشن بودن چراغ دفتر ات شد ...
وارد دفتر شد و نگاهی به اطراف کرد
&ات؟!
ات یکدفعه از زیر میز در اومد با کلی برگه دستش
ات:چیشده؟چرا نرفتی؟!
&خودت چرا هنوز موندی ؟
ات:یه سری پرونده بود باید بررسی میکردم ...خب؟!
&عاممم خواستم بدونم جونگکوک چی بهت گفت؟
ات؛زیاد مهم نیست فراموش کن
&آخه ناراحت بود...
ات: بهم گفت خوشش میاد از من ...منم ردش کردم
&چرا؟
ات: خب چون نمیخوام باهاش قرار بزارم
&نمیخوای قرار بزاری یا هنوز کنار نیامدی با زندگیش؟
ات: زندگی اون هیچ ربطی به حالِ الان نداره ...
&تو هنوز فکر میکنی اون به یوری فکر میکنه برای همین همچین حالی داره درحالی که یوری رو فراموش کرده با حداقل الان دیگه نمیخواد بخاطرش زندگی خودش و رونا رو خراب کنه
ات: حداقل داره به خاطر رونا که با من جوره اینکار رو میکنه...
&من الان هرچی هم بگم تو باز هم پای حرف خودتی ...یه چند روز زیر نظر بگیرش بعد جواب بده...
ات:باشه فقط به خاطر تو ...
&ممنون...
نظر یادت نره رفیق!!
#bts#army#fake#BANGTAN#BTS#ARMY#JUNGKOOK
پارت دهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
&قشنگ معلومه ناراحتی کوک...
ـ. اره ولی...میدونی اونم حق داره من بهش بد کردم،بهش توهین کردم حتی بهش...
& جونگکوک تو گفتی اون یه اتفاق با خواست هردوتون بود
ـ میدونم...ولی اگر من مست نمیکردم شاید اینجوری نمیشد
&تو الان چون ردت کرده داری خودت رو بابت اتفاقی سرزنش میکنی که با خواست هردوتون بود ...من باهاش حرف میزنم ببینم چرا قبول نمیکنه
ـ نمیخواد ...الان میخوای بری بهش بگی چرا قبول نمیکنی ؟!...خب توقع داری چی بگه بهت؟!
&شاید بخواد دلیلش رو بگه شاید یه مشکلی داره که اگر حل بشه بتونه باهات قرار بزاره شاید...
ـ شاید ها رو ول کن هیونگ...نمیخواد منو دیگه...
&باشه ولی...من و رونا برنامه داریم ...
ـ رونا؟!
& اون بچه اس...اگر اون نباشه نمیتونم نصف نقشه ام رو اجرا کنم
ـ تهیونگ...رونا رو وسط ماجرا نیار...اون بچه سریع وابسته میشه و ...
& همین الانشم وابسته ات شده...برای همین الان تو اتاق ات داره باهاش بازی میکنه
ـ. رونا دفتر ات رفته؟!
& آره
ـ باهاش حرف میزنی؟
& ات؟!
ـ آره ...
&چشم ...من برم فعلا پرونده ۲۵۴ رو تمام کردم باید بایگانی کنم
ـ تموم شد؟!. قاتل کی بود؟
& مادر خانواده...همونی که بیشتر از همه سر مراسم خاکسپاری خودش رو به در رو دیوار میزد قاتل بود ....
ـ گفتم بهت مشکوکه...
&اوهوم...
ته یونگ از دفتر خارج شد نگاهی به در دفتر جونگکوک انداخت و از تاسف سری تکون داد ...
سمت دفتر خودش رفت کمی روی میز نشست و لپ تاب رو روشن کرد
پرونده رو بایگانی کرد بعد از ۳ ساعت از پشت میز بلند شد
نگاهی به ساعت کرد ساعت ۱۲ شب رو نشان میداد
وارد راهرو شد و خواست سمت آسانسور بره که متوجه روشن بودن چراغ دفتر ات شد ...
وارد دفتر شد و نگاهی به اطراف کرد
&ات؟!
ات یکدفعه از زیر میز در اومد با کلی برگه دستش
ات:چیشده؟چرا نرفتی؟!
&خودت چرا هنوز موندی ؟
ات:یه سری پرونده بود باید بررسی میکردم ...خب؟!
&عاممم خواستم بدونم جونگکوک چی بهت گفت؟
ات؛زیاد مهم نیست فراموش کن
&آخه ناراحت بود...
ات: بهم گفت خوشش میاد از من ...منم ردش کردم
&چرا؟
ات: خب چون نمیخوام باهاش قرار بزارم
&نمیخوای قرار بزاری یا هنوز کنار نیامدی با زندگیش؟
ات: زندگی اون هیچ ربطی به حالِ الان نداره ...
&تو هنوز فکر میکنی اون به یوری فکر میکنه برای همین همچین حالی داره درحالی که یوری رو فراموش کرده با حداقل الان دیگه نمیخواد بخاطرش زندگی خودش و رونا رو خراب کنه
ات: حداقل داره به خاطر رونا که با من جوره اینکار رو میکنه...
&من الان هرچی هم بگم تو باز هم پای حرف خودتی ...یه چند روز زیر نظر بگیرش بعد جواب بده...
ات:باشه فقط به خاطر تو ...
&ممنون...
نظر یادت نره رفیق!!
#bts#army#fake#BANGTAN#BTS#ARMY#JUNGKOOK
- ۵.۳k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط