{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۷

داخل ماشین لیموزین سیاه و ضدگلوله، سکوت عمیقی حکم‌فرما بود که فقط با صدای باران تندی که به شیشه‌ها می‌خورد، شکسته می‌شد. نورهای نئون سئول از پشت پنجره‌های دودی به صورت لرزان ات می‌تابید. او در گوشه صندلی چرمی کز کرده بود و هنوز شانه‌هایش از گریه قبلی تکان می‌خورد.
جونگ‌کوک که راننده را با یک اشاره مرخص کرده بود و خودش پشت فرمان نشسته بود، از توی آینه وسط نگاهی به او انداخت. قلب سنگی‌اش با دیدن معصومیت و بی‌پناهی ات، طوری تیر می‌کشید که برایش تازگی داشت. او ماشین را در یک خیابان ساحلی خلوت کنار زد و خاموش کرد.
سکوت ماشین سنگین شد. جونگ‌کوک صندلی‌اش را عقب داد و به سمت ات چرخید.
— «بیا اینجا، ات.»
ات با چشمانی درشت و مرطوب به او نگاه کرد. تردید داشت، اما وقتی نگاه لرزان جونگ‌کوک را دید که دیگر آن سرمای همیشگی را نداشت، به آرامی جابه‌جا شد و به او نزدیک گشت. جونگ‌کوک دستش را دراز کرد و کمر ظریف ات را گرفت و او را روی پاهای خودش نشاند.
ات با تعجب نفسش را در سینه حبس کرد. حالا صورت‌شان فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشت. استایل صورتی و لطیف ات در تضاد با کت مشکی و زمخت جونگ‌کوک، تصویر تضادِ محض بود؛ مانند گلی که روی صخره‌ای سخت روییده باشد.
جونگ‌کوک با انگشتان بلندش، تار موهایی که به صورت خیس ات چسبیده بود را کنار زد.
— «ببخشید...»
صدای او خش‌دار و عمیق بود.
— «بابت حرفایی که اون شب زدم... بابت اینکه گذاشتم یونا بهت دست درازی کنه. من... من تا حالا بلد نبودم از کسی مراقبت کنم، ات. توی دنیای من، همه یا دشمنن یا سرباز. اما تو... تو هیچ‌کدومشون نیستی.»
ات لب‌های صورتی‌اش را کمی باز کرد تا چیزی بگوید، اما باز هم سکوت بود. او با انگشتان کوچکش، دست بزرگ جونگ‌کوک را که روی صورتش بود گرفت و آن را بوسید. این حرکتِ ساده و پر از خلوص، دیوار دفاعی جونگ‌کوک را کاملاً فروریخت.
جونگ‌کوک پیشانی‌اش را به پیشانی ات تکیه داد. بوی ملایم گل رز از موهای ات مشامش را پر کرد.
دیدگاه ها (۲)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۸— «دیگه نمی‌ذارم کسی اشکت رو د...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۹و بسیار کوتاه که تضاد عجیبی با...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۶جونگ‌کوک نیم‌نگاهی به ات انداخ...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۵به محض ورود به عمارت، «یونا» خ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔ادامهات با صدای گرفته و نیمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط